خواب دیدم مرده. رابطه مون همینطوری بود. همین قدر دور دور دور. با این همه وقتی شنیدم که دیگه نیست، کاملا حس کردم که یک چیزی از زندگی ام کم شده. یک حفره خالی بزرگ. گیج شده بودم و دلم می خواست کسی بگه خبر دروغه.بیدار که شدم هنوز منگ بودم.
دلم می خواست بهش تلفن کنم و با شنیدن صداش آرام بشم از وحشتی که هنوز از نبودنش حس می کردم. تلفن نکردم. می دونستم که فایده ای نداره. می دونستم که گاهی اوقات با وجود همه مهری که به کسی داری باید قبول کنی که دیگه نداریش و هیچ چیزی نمی تونه اون رابطه مرده را زنده کنه.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین