رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

خانه

دیروز وقتی در اتاق را باز کردم و چشمم افتاد به آفتابی که پهن شده بود روی تخت و چوب‌های کف زمین و گل‌های قرمزی شمعدانی را دیدم که چطور خم شدن روی قاب عکس دو نفره ما، برای اولین بار بعد از دو ماه و نیم احساس کردم اینجا را دوست دارم. لج کرده‌ام با خودم و انگار دلم نمی‌خواد دیگه به هیچ خونه‌ای دل بدم، نمی دونم از وقتی که شنیدم خونه آقاجون و مادر جون را خراب کردن از دل بستن به هرچی خونه است ترسیدم یا از اون شبی که خونه کوچک دو نفره مان را که اون روزها برام تنها جای امن دنیا بود گذاشتم و آمدم.
خونه آقاجون و مادرجون، خونه بود با همه معنایی که این کلمه داره. یک خونه با دیوارهای سفالی و سقف شیروانی که وقت شرشر بارون، حیاطش با اون درختهای انبه و انجیر، خود خود بهشت بود. یک زمانی بزرگترین دلخوشی من اون لحظه ای بود که ماشین هنوز نایستاده درش را باز کنم و زودتر از همه زنگ بزنم و بپرم توی آغوش گرم و نرم مادرجون و بذارم تا دلش می خواد ماچم کنه، اون تک بوسه آقاجون روی پیشونی‌ام هم به اندازه همه ماچ‌های گنده مادرجون مزه داشت.بعد مثل کولی ها لباس درنیاورده به همه جای خونه سرک می کشیدم. از دونه دونه اتاق‌های با اون درهای چوبی تو در تو تا حیاط ال شکلی که بچگی هام روی درختهاش گذشت و باغ کوچک کنار حیاط سان می دیدم و خیالم راحت میشد که همه چی سر جاش هست. خونه همیشه یه گوشه از بهشت بود. شاید هم بیشتر یک تکه از زمین که بهش احساس مالکیت می کردم به اعتبار آقاجون و مادرجون و اون تشکچه کنار مادرجون که هر وقت اونجا بودم فقط و فقط جای من بود.
خونه را که خراب کردن، دل نداشتم برم ببینمش.اصلا بعد مادرجون نرفتم اونجا، اگه رفتم هم یادم نمیاد. مادرجون که وسط همون آشپزخونه رویایی اش تموم کرد، نمی تونستم پام را توی خانه بگذارم. نشسته بودم توی حیاط و جرات نمی کردم برم تو. از مرده نمی ترسیدم. از مرگ هم حتی. از خونه بدون مادرجون اما می ترسیدم. اینقدر زیاد که حتی گریه هم نمی کردم. نمی تونستم به اونایی که می اومدن دنبالم که برم داخل مجلس بگم چه مرگمه. هی می گفتن توی نوه بزرگی زشته. الان مردم چی می گن. کسی بهت چیزی گفته؟ من چسبیده بودم به دیوار و صدام درنمی امد.
آقاجون را هم که می خواستن ببرن. پشت همون دیوارها قایم شده بودم. مادرجون را که دیدم داره نگاهم می کنه خزیدم بیرون و به بهانه گرفتن دستش، خودم را چسبوندم بهش که نترسم. اون روزها اصلا معنای مرگ را هم نمی دونستم. مثل خل ها رفتم توی غسالخونه و زل زده بودم به تن بی جون آقاجونم. چه می دونستم اینقدر آدمهای مهم زندگی ام را از دست می دم که بفهمم مرگ با کسی شوخی نداره.
مادرجون را که بردن. با ده متر فاصله از جمعیت، طوری ماجرا را نگاه می کردم که انگار هیچ ربطی به من نداره. تنها راهی بود که میشد از خودم محافظت کنم. گلها را که گذاشتن روی خاک و اسمش را کوبیدن بالاش، دیگه راه فرار نداشتم. تنها چیزی که یادمه دختری بود که طوری وسط گل و شل های قبر تازه طوری هق هق می کرد که کسی جرات نداشت جلو بیاد و آرامش کنه. از بعدش دیگه هیچی یادم نمیاد و هرچی که هست یه فضای غبار آلوده. غباری پر از دیوانگی و سرگشتگی.
یادم هست که چندباری رفتم جایی که اسم آقاجون و مادرجون را روی یک سنگی نوشته بودند اما از اون خونه دیگه چیزی یادم نمیاد. جز آرزوی اینکه بابا اون خونه را بخره و مثل اون وقتها همه جاش پر از زندگی بشه. نشد اما. خرابش کردن و حتی نمی دونم چی به سر درختهاش آمد. بابا از خرابه هاش عکس هم گرفت و می دونم که بعد اون عکسها هیچ وقت مثل قبل نخندید. من اما دلم نیومد که عکس ها را ببینم. دلم را خوش کردم به خونه فسقلی خودمون با دیوارهای آبی و خاکی و آشپزخونه ای که به رنگ پنجره‌های ماسوله شده بود. خونه هه هست هنوز. همه چی هم سرجاشه، مال من نیست دیگه اما.نه فقط برای اینکه اونجا نیستم ..برای اینکه امن ترین جای جهان هم از همون روزی که پای اون غربیه ها بهش باز شد و سرک کشیدن به همه جاش، دیگه امن نیست برام.امیدی هم به داشتن دوباره اش ندارم و برام شده یه غریبه.

یه زمانی فکر می کردم بالاخره یه جای این دنیا خونه خودمون را می سازیم. حالا اما مدتها است که فکر می کنم ادمی که یه روزی خونه اش ویران شده، دیگه نمی تونه به سقف هیچ خونه‌ای اعتماد کنه و شاید سقف آسمون بهترین پناه باشه براش. حالا رویای من آدم کوله به پشتی هست که شهر به شهر می‌ره و می‌مونه و دل نمی‌بنده و می‌گذره.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.