پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2011
خواب دیدم حکم احضار به زندانش آمده، داشت ساکش را می‌بست و من؟؟؟ پای تلفن بال بال می‌زدم. می خواستم بروم خانه‌اش و می‌گفت نه، شاید شبانه بریزند اینجا، تا صبح صبر کن... کابوس نبود، آوار بود. صبح که چشمهایم را باز کردم نای تکان دادن پلک‌هایم را هم نداشتم وفقط وقتی یادم آمد، ایران نیست و جایش امن است، نفسم بالا آمد. تمام نمی‌شوند این روزها، نه خودشان و نه کابوس‌شان. خبر دستگیری‌شان را در بیداری که می‌شنوم فقط خشم است و خشم و خشم. کابوس بازداشت‌شان را که می‌بینم که حسی آمیخته از وحشت و غم است.
،می خوان به زور بهت حالی کنن که راه فراری نیست، طوری می اندازندت گوشه رینگ که احساس خفگی کنی، چه فرقی می کنه که قصدشان مهربانی کردن باشه حتی، مهم اینه که افتادی گوشه رینگ. امیدم فقط به اینه که آسمون تا بخواهی فراخ است و حتی بدون بال هم میشه پرید

دستهایش

دلم برای یکی در حد مرگ تنگ شده و راه و بیراه بهانه می‌گیرد، از ان دلتنگی‌هایی که احساس می کنی نه آخر دارند و نه درمان. بعد وسط همه این بی‌قراری، عکس‌های نسرین ستوده را می بینم، با دست‌های دستبندزده‌اش که به تمام صورت می‌خندد. دلتنگی‌ها کم نمی‌شود، امید می‌گیرم اما از دستهای برافراشته قفل شده نسرین و لبخند مثل خورشیدش.
خوشحال نیستم که یکی همین نزدیکی‌ها به این جا لینک داده. اینجا برام یک جای متروک بود که فقط چند تا آدم نزدیک، نشانی اش را داشتند و برای خودم خوش بودم باهاش. چند بار و چند بار نوشتم که میشه لینک اینجا را از وبلاگت برداری؟ و پاک کردم. اونجایی که می گفتم "وبلاگ من" به نظرم درست نبود. این زنی که شبیه ذوزنقه است چقدر از من را توی خودش داره؟ نمی دونم. اینقدر خیال و واقعیت اینجا به هم آمیخته شده که خودم هم نمی دونم کدام گوشه این زن کمی شبیه من است؟
آخرش یا مجنون می شم و سر به کوه و بیابان می گذارم، یا  قلبم را پرت می کنم بیرون و جایش یک تکه سنگ می گذارم
هر دفعه که زنگ می زنن می گن چی می خواهی برات بیاریم، زوذتر لیستت را بفرست دختر جون من ولی اصلا لیست ندارم و واقعا هیچی نمی خوام برام بیارن. نه حتی کتاب. نه حتی کتابهای خودم. به این احساس خالی بودن عادت کردم. از اینکه دوباره بند بشم می ترسم انگار. یک زمانی دلم می خواست حتی مبلهای قرمز خونه مون را می آوردم اینجا. دقیقا همون مبلها را و نه هیچ چیز دیگه ای که کاملا شبیه شون باشه. حالا اما هیچ چیزی نمی خوام. اون احساس دلتنگی برای در و دیوار خونه ام. برای کتابهام. برای اون کارتون گنده دست نویس هام که هزار دور طناب پیچیدم دورش و شش لایه چسب امضا شده همه جاش هست، همه دلتنگی هام برای اون کیف چرمی که یه عالمه از نمونه کارام از هجده سالگی تا حالا توش هست. برای همه اون خرت و پرت های ریزی که از هر کدومشون یکی من دارم ویک دختره، برای .... اون احساس دلتنگیه گم شده. نه که رفته باشه، گم شده کاملا. گاهی یه سرکی بهم می زنه ولی اونقدری نمی مونه که زنگ بزنم بگم فلان چیز و بسارچیزم را بیارید برام یا مثلا برید فلان مغازه اینهایی که می گم را بخرید.
ماجرا این نیست که غیبتت موجه میشه یا نه؟ وقتی که نیستی  خودت از بودن  و درک  اون لحظه محروم شدی و  هیچ چیزی جبران نبودنت را نمی کنه.
دیشب که باهاش حرف می زدم صداش گرفته بود و گفت سرما خورده، بدنش درد می کرد و گلو درد و کمی هم تب. ولی خودش می گفت خوبم.خیلی جدی نیست هنوز. صبح که دیدم چراغش روشن شد یک لحظه و یعنی که سرکار نرفته، این دور بودن خودش را بدجوری . توی چشمم کرد. حالش خوب بوده، خوب نیست، نتونسته بره سرکار.... و من اصلا تا نزدیکای ظهر یادم رفته بود که مریضه. نه که حالا مریضی حادی باشه یا نگرانش باشم. ماجرا اصلا مریضی اش نیست. ماجرا اینه که هرقدر هم به زور ایمیل وتلفن و اسکایپ و دیداری های چند هفته یکبار رابطه مون را زنده نگه داریم و باهاش سرخوش باشیم. اما نیستیم توی زندگی همدیگه. ،این زندگی جدا داشتن، فارغ از قضاوت درباره خوبی و بدی اش
دلخورم و دلائل دلخوری ام اینقدر کوچک هستند که اصلا نمی خواهم درباره شان حرف بزنم. می دانم که حرف نزدن راهش نیست و این گلوله های کوچک، بهمن می شوند یک روزی. حرف زدن درباره شان را اما نمی خواهم. شبیه آدمهای خاله زنک و عمو مردک می شوم وقتی می خواهم تعریفشان کنم.

دلم نمی خواد پیدا بشم هنوز. غر می زنم که چرا پام بند شده اینجا و آه لعنت به هرچی مرز و این حرفها. غرهام اما جدی نیستند. نه دلم می خواد بیرون رفتن از این جزیره فسقلی را و نه اصلا جراتش را دارم. هنوز می ترسم از آدمیزاد جماعت. از همه چیزشان از محبت شان گرفته تا نفرتشان. اصلا هم ساختگی نیست این ترس. دوستشون دارم هنوز، اما ترس هم هست. تیرهاشان هیچ وقت کشنده نبوده. مثل تیرهایی بود که به گالیور می زدند  وقتی  گیر افتاده بود. کوچک و ریز و بدون درد حتی. اما زیاد که می شن، ادم گیج و کلافه می شه و یه ثانیه ای وسط همون گیجی و کلافگی طوری زمین می خوره که بشه دست و پاهاش را با بندهایی نازک تر از همون تیرها بست. اینجا که هستم، نه که آدمیزاد نداشته باشه، آدمیزادهاش کاری به من ندارن. یه ادم نامرئی خوشحال هستم که هر وقت خودم دلم بخواد مرئی می شم و هر وقت هم که نه، مثل یک روح نامرئی وسط کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زنم.

راه فراری نیست

قلبم درد می کنه، نه اون قلبی که خون را به بدنم می رسونه، اون قلبی که معنی شادی و غم را می فهمه. .قلبم درد می کنه و می دونم که هیچ تسکینی نیست .هرچی هم که باشه فقط یک قرص مسکنه که فراموشی بگیرم چند ساعتی. دلم می خواد فرار کنم از هرچی غمه، راه فراری نیست اما. یک ماه تمام حتی یک کلمه هم در مورد پرونده های کودک آزاری این روزها نخوندم و چشمم را به روی همه عکس های اون سه تا بچه شکنجه شده، بستم. نمی خواستم چیزی بدونم. نه بخاطر اینکه کاری ازم برمیاد یا نه؟ نمی خواستم چیزی بدونم چون قلبم جا نداشت دیگه. نتیجه اش چی بود؟؟؟؟ راه فراری نیست. بالاخره مجبور شدم همه اخبار این یک ماه را مو به مو بخونم و هی دندان هام را بهم فشار بدم... راه فراری نیست.

قلب درد می گیرم گاهی. اون قلبی که مسئول رساندن خون به بدنم هست سالمه (قلب وظیفه اش همین بود دیگه؟) اون قلبی که با غم و شادی می تپه، درد می گیره این روزها.
نمی خواستم سه روز مرخصی بگیرم. گفتم یه روز دیرتر بریم که منم به کارم برسم. گفتش باشه، پس من همون یه روز زودتر را می رم و اونجا منتظرت می مونم، تا تو بیایی که مرخصیم هم تلف نشه. اون موقع گفتم اوکی. ولی الان که تقویم جلومه و دوباره افتادم به شمردن روزها می دونم که محاله جایی باشه که بتونم برم پیشش و جای دیگه ای بند بشم. لعنت به همه مرزهایی که من ناشکیبای بی طاقت را اینطور پای بند کرده که حتی جرات نکنم تقویم بذارم جلوم برای شمردن روزهایی که ممکنه این همه دوری تموم بشه.
خیابان پر از پلیس بود و هرجا نگاه می کردم چند تایی کنار هم ایستاده بودند و هراز چندگاهی کیف یکی را می گشتنند یا چیزی را. چک می کردند. من از اولین صندلی طبقه دوم اتوبوس، فقط یک خط از هم گسسته و نامنتهی پلیس می دیدم که انگار همه جای شهر پخش شده بودند و قلبم بی خود و بی جهت تند تند می زد. بی خود هم نبود، ترسیده بودم. دلیل نداشت ترسم. می دانستم که این پلیس ها با من و هیچ کس دیگه ای کار ندارند، ذهن ترس خورده آسیب دیده اما منطق نمی فهمید و از حجم انبوه پلیس های موتور سوار گریه اش گرفته بود. فقط خاطره های خودم نبود که آنطور هراسانم کرده بود. انگار تمام آن روزهای لعنتی که مردان یونیفورم به تن، وسط خیابان های تهران می زدند و می بردند و حمله کردند، انجا بودم. ترس همه آن . روزهایی که بودم ونبودم انگار جایی رخنه کرده که به همین زودی ها تمام نمی شود.
تب داشت و هیچ کاری ازم برنمی آمد، نشسته بودم  لبه تختش و براش شاملو می خوندم، به اینجا که رسیدم، شروع کرد با من خوندن. چند بار تکرارش کردیم دو تایی؟ توی روزهایی که  روی طناب لرزان بالای یک پرتگاه راه می رفتیم، چطور اونهمه پر از یقین بودیم؟ من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگ زای چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم می جوشد از یقین .
وسط معرکه نیستم دیگه، یک گوشه ای دوربین به دست یا جلوی مانیتور دارم  تماشا می کنم و می نویسم و عکس می گیرم، کدومش سخت تره؟ اینکه گیر افتاده باشی و تا خود صبح وسط کابوس هات فرار کنی و دنبال راه نجات باشی یا یک گوشه ای مخفی شده باشی و  گیر افتادن دوستات را بنویسی و ازش عکس بگیری و نفست به شماره بیافته؟