دیشب که باهاش حرف می زدم صداش گرفته بود و گفت سرما خورده، بدنش درد می کرد و گلو درد و کمی هم تب. ولی خودش می گفت خوبم.خیلی جدی نیست هنوز. صبح که دیدم چراغش روشن شد یک لحظه و یعنی که سرکار نرفته، این دور بودن خودش را بدجوری . توی چشمم کرد. حالش خوب بوده، خوب نیست، نتونسته بره سرکار.... و من اصلا تا نزدیکای ظهر یادم رفته بود که مریضه. نه که حالا مریضی حادی باشه یا نگرانش باشم. ماجرا اصلا مریضی اش نیست. ماجرا اینه که هرقدر هم به زور ایمیل وتلفن
و اسکایپ و دیداری های چند هفته یکبار رابطه مون را زنده نگه داریم و باهاش سرخوش باشیم. اما نیستیم توی زندگی همدیگه.
،این زندگی جدا داشتن، فارغ از قضاوت درباره خوبی و بدی اش

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین