تب داشت و هیچ کاری ازم برنمی آمد، نشسته بودم  لبه تختش و براش شاملو می خوندم، به اینجا که رسیدم، شروع کرد با من خوندن. چند بار تکرارش کردیم دو تایی؟ توی روزهایی که  روی طناب لرزان بالای یک پرتگاه راه می رفتیم، چطور اونهمه پر از یقین بودیم؟
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم
می جوشد از یقین
.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین