خیابان پر از پلیس بود و هرجا نگاه می کردم چند تایی کنار هم ایستاده بودند و هراز چندگاهی کیف یکی را می گشتنند یا چیزی را. چک می کردند. من از اولین صندلی طبقه دوم اتوبوس، فقط یک خط از هم گسسته و نامنتهی پلیس می دیدم که انگار همه جای شهر پخش شده بودند و قلبم بی خود و بی جهت تند تند می زد. بی خود هم نبود، ترسیده بودم. دلیل نداشت ترسم. می دانستم که این پلیس ها با من و هیچ کس دیگه ای کار ندارند، ذهن ترس خورده آسیب دیده اما منطق نمی فهمید و از حجم انبوه پلیس های موتور سوار گریه اش گرفته بود. فقط خاطره های خودم نبود که آنطور هراسانم کرده بود. انگار تمام آن روزهای لعنتی که مردان یونیفورم به تن، وسط خیابان های تهران می زدند و می بردند و حمله کردند، انجا بودم. ترس همه آن .
روزهایی که بودم ونبودم انگار جایی رخنه کرده که به همین زودی ها تمام نمی شود.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین