راه فراری نیست

قلبم درد می کنه، نه اون قلبی که خون را به بدنم می رسونه، اون قلبی که معنی شادی و غم را می فهمه.
.قلبم درد می کنه و می دونم که هیچ تسکینی نیست .هرچی هم که باشه فقط یک قرص مسکنه که فراموشی بگیرم چند ساعتی. دلم می خواد فرار کنم از هرچی غمه، راه فراری نیست اما.
یک ماه تمام حتی یک کلمه هم در مورد پرونده های کودک آزاری این روزها نخوندم و چشمم را به روی همه عکس های اون سه تا بچه شکنجه شده، بستم. نمی خواستم چیزی بدونم. نه بخاطر اینکه کاری ازم برمیاد یا نه؟ نمی خواستم چیزی بدونم چون قلبم جا نداشت دیگه. نتیجه اش چی بود؟؟؟؟ راه فراری نیست. بالاخره مجبور شدم همه اخبار این یک ماه را مو به مو بخونم و هی دندان هام را بهم فشار بدم... راه فراری نیست.


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین