دلم نمی خواد پیدا بشم هنوز. غر می زنم که چرا پام بند شده اینجا و آه لعنت به هرچی مرز و این حرفها. غرهام اما جدی نیستند. نه دلم می خواد بیرون رفتن از این جزیره فسقلی را و نه اصلا جراتش را دارم. هنوز می ترسم از آدمیزاد جماعت. از همه چیزشان از محبت شان گرفته تا نفرتشان. اصلا هم ساختگی نیست این ترس. دوستشون دارم هنوز، اما ترس هم هست. تیرهاشان هیچ وقت کشنده نبوده. مثل تیرهایی بود که به گالیور می زدند  وقتی  گیر افتاده بود. کوچک و ریز و بدون درد حتی. اما زیاد که می شن، ادم گیج و کلافه می شه و یه ثانیه ای وسط همون گیجی و کلافگی طوری زمین می خوره که بشه دست و پاهاش را با بندهایی نازک تر از همون تیرها بست.
اینجا که هستم، نه که آدمیزاد نداشته باشه، آدمیزادهاش کاری به من ندارن. یه ادم نامرئی خوشحال هستم که هر وقت خودم دلم بخواد مرئی می شم و هر وقت هم که نه، مثل یک روح نامرئی وسط کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زنم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین