هر دفعه که زنگ می زنن می گن چی می خواهی برات بیاریم، زوذتر لیستت را بفرست دختر جون
من ولی اصلا لیست ندارم و واقعا هیچی نمی خوام برام بیارن. نه حتی کتاب. نه حتی کتابهای خودم.
به این احساس خالی بودن عادت کردم. از اینکه دوباره بند بشم می ترسم انگار.
یک زمانی دلم می خواست حتی مبلهای قرمز خونه مون را می آوردم اینجا. دقیقا همون مبلها را و نه هیچ چیز دیگه ای که کاملا شبیه شون باشه. حالا اما هیچ چیزی نمی خوام. اون احساس دلتنگی برای در و دیوار خونه ام. برای کتابهام. برای اون کارتون گنده دست نویس هام که هزار دور طناب پیچیدم دورش و شش لایه چسب امضا شده همه جاش هست، همه دلتنگی هام برای اون کیف چرمی که یه عالمه از نمونه کارام از هجده سالگی تا حالا توش هست. برای همه اون خرت و پرت های ریزی که از هر کدومشون یکی من دارم ویک دختره، برای .... اون احساس دلتنگیه گم شده. نه که رفته باشه، گم شده کاملا. گاهی یه سرکی بهم می زنه ولی اونقدری نمی مونه که زنگ بزنم بگم فلان چیز و بسارچیزم را بیارید برام یا مثلا برید فلان مغازه اینهایی که می گم را بخرید.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین