پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2011
آدم باید شجاعت این را داشته باشد که پای دلتنگی‌هایش زنانه بایستد و بایستد و بایستد. امروز چند بار و چند بار این را توی گوش خودم خواندم تا بتونم بالاخره بهش ایمیل بدم و بگم بودنش را توی زندگی‌ام کم دارم و هیچ چیزی این جای خالی را پر نمی‌کنه. دفعه قبل گفت دلتنگی‌ام را باور نمی‌کنه و من چهار سال تمام، هر چند وقت خواب دیدم که گوشه‌ای دور از او ایستادم و با همه دلتنگی جرات ندارم برم جلو. دیشب که به من خندید و مثل همیشه، مثل همیشه‌ی قبل از اون همه اتفاق‌های بد نگاهم کرد و صدایم زد، جرات پیدا کردم برایش دوباره بنویسم.فارغ از اینکه باور کنه یا نه، باید می دونست که چقدر هنوز برای من مهم است. ترسم این بود که دیر بشه. دیر اگر می شد هیچ وقت خودم را نمی‌بخشیدم.
حالا با همه چشم انتظاری‌ام، خوشحالم. این خود خوشحالم را دوست دارم. عاشق این زنی هستم که روی یک خط باریک با دست‌های باز و چشمهای بسته راه می‌ره و قطب‌نماش فقط تپش‌های قلبش هست. قلبم امروز خوب می‌تپد.
پاهام سنگین شده‌اند، قلبم هم. اینقدر سنگین که میخ می‌شم یک گوشه ونای تکون خوردن ندارم
مثل آدمی ام که سرقبر عزیزش گریه نکرده باشه

فقط برای سایه روی دیوارم

چند وقته هی می‌گم این جنون نوشتن از کجا میاد و تند وتند هرچی را که می‌نویسم خط می‌زنم و دیلیت می‌کنم. یادم رفته بود که صادق هدایت گفته بود برای معرفی خودش به سایه روی دیوارش هست که می‌نویسه.
مشغول دفن کردن احساسات هستم.
زاهدان چون جلوه در محراب و منبر می کنندچون به خلوت می روند، خود کار دیگر می کنند
این را نوشتم که یادم بمونه امروز چقدر از خودم خجالت کشیدم
این زخم‌های ما هیچ وقت خوب نمی‌شوند. اینقدر عمیق و زیادن که حتی اگر بقیه عمرمان را در بهشت زندگی کنیم، باز هم هرچند وقت یک‌بار، بغض می‌کنیم، وحشت می‌کنیم، کابوس می‌بینیم، وسط خیابان به هق هق می‌افتیم و دلمان می‌خواهد بمیریم تا از همه روزهایی که پشت سر گذاشتیم، رها شویماین زخم‌های ما هیچ وقت خوب نمی‌شوند. اولین بار در عمرمه که اینقدر مطمئن و قاطع از کلمه «هیچ» استفاده می‌کنم، بدون هیچ قیدی که جایی برای فرار بگذاره.
کاترین در اتاقم را زد و گفت یه شام گنده پختم، یک ساعت دیگه پاشو بیا پایین. لازانیا را که خوردم، چمدان ها را باز کردم. فقط لازانیا که نبود، لیوان هایی که پر و خالی می شد تا من یادم بره چقدر دلتنگم و قاتی کردم و نمی خوام درباره اش حرف بزنم هم بود. جک های بی مزه ای که هی از خودشون در می اوردن که من را بخندونن هم بود. محبت گاهی اوقات ادمها را پاگیر می کند.

شده بودم مثل آقای جوادی که ده سال تمام می‌گفت می‌خواهم این خانه را بفروشم و یک خانه در سهروردی جنوبی بخرم و همه‌مان می‌دانستیم ده سال دیگر هم از این خانه تکان نمی‌خورد. چند روز پیش که شنیدم آقای جوادی بالاخره خانه را فروخته و رفته، به رگ غیرتم برخورد. اول ایمیل زدم به پاتریک که ببینم خانه‌اش هنوز خالی است یا نه؟ بعد هم تند و تند هرچیزی که از این چندتا اسباب‌کشی برایم مانده ریختم توی چمدان و هرچیزی را هم که جا نشد گذاشتم جلوی در. عادت کرده‌ام به این دور ریزان‌ها. هر پانزده باری که در این سه سال اسباب کشی کرده‌ام کلی خرتو پرت جا گذاشته‌ام و ریخته‌ام دور. از پارسال هم که فهمیده‌ام جاهایی هست کهوسائل دست را تحویل می‌گیرد به نفع خیریه‌ها، مشتری پر و پا قرص‌شان شده‌ام. بارم از دو تا چمدان که سنگین‌تر می‌شود، دل‌آشوبه می‌گیرم اصلا. اول‌ها بهانه هواپیما را می‌آوردم که بیشتر از 20 کیلو نمی‌توانم ببرم. حالا هم که با قطار و اتوبوس و تاکسی، اسباب می‌برم، هر بار یک بهانه‌ جدید پیدا می‌کنم. دفعه آخر چمدان بزرگه رابخشیدم به کسی و بعد به بهانه اینکه چمدان ندارم این همه خرت و پرت را ببرم کلی لباس گذاش…
شده بودم مثل آقای جوادی که ده سال تمام می‌گفت می‌خواهم این خانه را بفروشم و یک خانه در سهروردی جنوبی بخرم و همه‌مان می‌دانستیم ده سال دیگر هم از این خانه تکان نمی‌خورد. چند روز پیش که شنیدم آقای جوادی بالاخره خانه را فروخته و رفته، به رگ غیرتم برخورد. اول ایمیل زدم به پاتریک که ببینم خانه‌اش هنوز خالی است یا نه؟ بعد هم تند و تند هرچیزی که از این چندتا اسباب‌کشی برایم مانده ریختم توی چمدان و هرچیزی را هم که جا نشد گذاشتم جلوی در. عادت کرده‌ام به این دور ریزان‌ها. هر پانزده باری که در این سه سال اسباب کشی کرده ام کلی خرتو پرت جا گذاشته ام و ریخته‌ام دور. از پارسال هم که فهمیده‌ام جاهایی هست کهوسائل دست را تحویل می‌گیرد به نفع خیریه‌ها، مشتری پر و پا قرص‌شان شده‌ام. بارم از دو تا چمدان که سنگین‌تر می‌شود، دل‌آشوبه می‌گیرم اصلا. اول‌ها بهانه هواپیما را می‌آوردم که بیستر از 20 کیلو نمی‌توانم ببرم. حالا هم که با قطار و اتوبوس و تاکسی، اسباب می‌برم هر بار یک بهانه‌ جدید پیدا می‌کنم. دفعه آخر چمدان بزرگه رابخشیدم به کسی و بعد به بهانه اینکه چمدان ندارم این همه خرت و پرت را ببرم کلی لباس گذاشت…
اینجا نوشتن را که شروع کردم، وسط طوفان بودم. نه بادبانی در کار بود و نه پارویی حتی. من بودم فقط که بالا و پایین می‌رفتم. نوشتن هم مثل همیشه تنها پناه زندگی‌ام بود. تمام مدت هم بیشتر از هرچیزی از خودم نوشتم. پشت زنی که شبیه ذوزنقه بود قایم شده بودم که مسئولیت پریشان‌حالی‌هام را به عهده نگیرم. بماند که از دیده شدن هم فراری بودم و هستم و هنوز خوشحالم که وسط این جزیره دوست داشتنی هستم و دسترسی بهم محدوده. آدم زخمی که باشه هزار سال طول می‌کشه زخمهاش خوب بشه و حتی وقتی درد نداره هم بر حسب عادت هی فرار می‌کنه. حالا کم کم اوضاع طوری هست که بتونم از زندگی هم بنویسم و فقط نوشتن درمانی برای فرار از پریشانی‌هام نباشه. هنوز به هیچ ساحلی نرسیدم البته، نه که نرسیدم که اصلا بی‌خیال همه ساحل‌های دنیا شدم. یک زمانی ساحل برام خونه‌ امنی بود که برای من و آدمی که دوستش دارم سقف بشه، حالا اما اگه به اون آدمه برسم دوباره، دستش را می‌گیرم و دوتایی راهی همه آب‌های بدون ساحل دنیا می‌‌شیم. اصلا هم حرف شاعرانه و خیال پردازی نیست اینها. این دوسال مارکوپولو بودن و هر چند ماه یک بار، شهر و کشور و قاره عوض کردن، یک جا…
اینجا نوشتن را که شروع کردم، وسط طوفان بودم. نه بادبانی در کار بود و نه پارویی حتی. من بودم فقط که بالا و پایین می‌رفتم. نوشتن هم مثل همیشه تنها پناه زندگی‌ام بود. تمام مدت هم بیشتر از هرچیزی از خودم نوشتم. پشت زنی که شبیه ذوزنقه بود قایم شده بودم که مسئولیت پریشان‌حالی‌هام را به عهده نگیرم. بماند که از دیده شدن هم فراری بودم و هستم و هنوز خوشحالم که وسط این جزیره دوست داشتنی هستم و دسترسی بهم محدوده. آدم زخمی که باشه هزار سال طول می‌کشه زخمهاش خوب بشه و حتی وقتی درد نداره هم بر حسب عادت هی فرار می‌کنه. حالا کم کم اوضاع طوری هست که بتونم از زندگی هم بنویسم و فقط نوشتن درمانی برای فرار از پریشانی‌هام نباشه. هنوز به هیچ ساحلی نرسیدم البته، نه که نرسیدم که اصلا بی‌خیال همه ساحل‌های دنیا شدم. یک زمانی ساحل برام خونه‌ امنی بود که برای من و آدمی که دوستش دارم سقف بشه، حالا اما اگه دستم به اون آدمه برسه دوباره، دستش را می‌گیرم و دوتایی راهی همه آب‌های بدون ساحل دنیا می‌‌شیم. اصلا هم حرف شاعرانه و خیال پردازی نیست اینها. این دوسال مارکوپولو بودن و هر چند ماه یک بار، شهر و کشور و قاره عوض کردن،…

سر جنون سلامت

دلم می‌خواد رها بشم ازش. نه که دلم بخواد واقعا. شاید می‌ترسم ازش. یه چیزی توی مایه‌های آسمان بار امانت نتوانست کشید و این حرفها. یا شاید هم مثل شیری که از پستان یک زنی داره سرریز می‌کنه و نمی‌شه جلوش را گرفت. هی درهای قلبم را می‌بندم، پنجره‌ها را کیپ می‌کنم، هی از هر جایی که می تونه راه پیدا کنه که بیاد بیرون و خودش را بکنه توی چشمم. اینقدر پررنگ و قویه که اصلا نمی‌دونم چقدر واقعیه. نمی دونم شاید هم همون ترس قدیمی توی آینه بازتاب چشمهای خودم را دیدن باشه. دارم هذیان می‌گم می‌دونم. اصلا گمان کنم خرداد و تیر، ماه‌های دیوانگی من باشه. الان که مرور می‌کنم حداقل چند تا خرداد و تیری که دیوانه دیوانه بودم را یادم میاد. اولین باری که یک آدم دیوانه دیدم هم خرداد بود. یک روزی باید قصه اش را بنویسم. یکی روزی باید همه ترس‌هام را بگذارم کنار و کلمه به کلمه بنویسم که چطوری وسط مجلس عزا زیر دوش حمام آواز می‌خواند و می‌رقصید. چطور دور خانه می چرخید و چطور التماس می کرد که بهش شوک ندن. یک روزی باید بنویسم که چطور همه ازش خواستن به زور ادای ادمای عاقل را دربیاره تا بتونن بدون عذاب وجدان فراموشش کنن.ب…
جغد شدم دوباره و خوشحالم. یک عدد جغد خوشحال
حجم احساساتم از یک حدی که بالاتر می رن، می‌ترسم. حالا ترس شاید کلمه خوبی برایش نباشه اما از غلظت و غیرقابل کنترل بودن احساساتم نگران می‌شم. این روزها حجم عشق و نفرتی که توی قلبم هست اینقدر زیاده که نگرانم می کنه
تاریخ این روزهای ما را کی می‌نویسه؟ این روزهایی که گاه جمعی و گاه به تنهایی از سر می‌گذرونیم کجا ثبت می‌شه؟یک زمانی یکی از دغدغه هایم مستندسازی روزهایی بود که از سرمی گذرانیدیم. آنقدر سر هر اتفاق و رفت و آمد و هراس های بی دلیل و با دلیل، نوشته ها و صداها و عکس‌هایم را از دست دادم که شدم یک زن بدون گذشته، همه گذشته ام شد فکرهای درهم برهمی که روزها طرح هزار پروژه انجام نشده است و شبها هزار کابوس تمام نشدنی. مینو که از زن‌های سنگی بدون خاطره، بدون گذشته و بدون آرزو گفت، خیلی‌هامون اون چند دقیقه‌ای را که با اشک می‌گفت "چشم آقا سنگ می‌شیم" را لایک زدیم و شیر کردیم. حرف دلمون بود یا هراس مشترکمون؟ حرف دلمون قرار بود اونی باشه که شش سال پیش همین روزها، وسط خیابان‌های تهران فریاد زدیم. اون روزها حرفی از سنگ شدن نبود..... دلم می‌خواد راه بیافتم کشور به کشور، یکی یکی همین زنهایی که یک روزی وسط خیابان انقلاب دست در دست هم سرود می‌خواندیم و حال بالای صفحه فیس بوک‌شان از زن‌های سنگی بدون ارزوی بدون گذشته، می‌نویسند را پیدا کنم و بنشینم پای حرفهایشان. هی آنها حرف بزنند، از همان گذشته‌…
.شاید همه چیز صحنه تئاتری باشد که بازیگر و کارگردان و تماشاگرش خودم هستم
.اینقدر پر از خشمم که حتی جایی برای غم نمانده