آدم باید شجاعت این را داشته باشد که پای دلتنگی‌هایش زنانه بایستد و بایستد و بایستد. امروز چند بار و چند بار این را توی گوش خودم خواندم تا بتونم بالاخره بهش ایمیل بدم و بگم بودنش را توی زندگی‌ام کم دارم و هیچ چیزی این جای خالی را پر نمی‌کنه. دفعه قبل گفت دلتنگی‌ام را باور نمی‌کنه و من چهار سال تمام، هر چند وقت خواب دیدم که گوشه‌ای دور از او ایستادم و با همه دلتنگی جرات ندارم برم جلو. دیشب که به من خندید و مثل همیشه، مثل همیشه‌ی قبل از اون همه اتفاق‌های بد نگاهم کرد و صدایم زد، جرات پیدا کردم برایش دوباره بنویسم.
فارغ از اینکه باور کنه یا نه، باید می دونست که چقدر هنوز برای من مهم است. ترسم این بود که دیر بشه. دیر اگر می شد هیچ وقت خودم را نمی‌بخشیدم.

حالا با همه چشم انتظاری‌ام، خوشحالم. این خود خوشحالم را دوست دارم. عاشق این زنی هستم که روی یک خط باریک با دست‌های باز و چشمهای بسته راه می‌ره و قطب‌نماش فقط تپش‌های قلبش هست.
قلبم امروز خوب می‌تپد.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین