اینجا نوشتن را که شروع کردم، وسط طوفان بودم. نه بادبانی در کار بود و نه پارویی حتی. من بودم فقط که بالا و پایین می‌رفتم. نوشتن هم مثل همیشه تنها پناه زندگی‌ام بود. تمام مدت هم بیشتر از هرچیزی از خودم نوشتم. پشت زنی که شبیه ذوزنقه بود قایم شده بودم که مسئولیت پریشان‌حالی‌هام را به عهده نگیرم. بماند که از دیده شدن هم فراری بودم و هستم و هنوز خوشحالم که وسط این جزیره دوست داشتنی هستم و دسترسی بهم محدوده. آدم زخمی که باشه هزار سال طول می‌کشه زخمهاش خوب بشه و حتی وقتی درد نداره هم بر حسب عادت هی فرار می‌کنه.
حالا کم کم اوضاع طوری هست که بتونم از زندگی هم بنویسم و فقط نوشتن درمانی برای فرار از پریشانی‌هام نباشه.
هنوز به هیچ ساحلی نرسیدم البته، نه که نرسیدم که اصلا بی‌خیال همه ساحل‌های دنیا شدم. یک زمانی ساحل برام خونه‌ امنی بود که برای من و آدمی که دوستش دارم سقف بشه، حالا اما اگه دستم به اون آدمه برسه دوباره، دستش را می‌گیرم و دوتایی راهی همه آب‌های بدون ساحل دنیا می‌‌شیم. اصلا هم حرف شاعرانه و خیال پردازی نیست اینها. این دوسال مارکوپولو بودن و هر چند ماه یک بار، شهر و کشور و قاره عوض کردن، یک جا نشینی را از یادم برده. به سال که می‌رسه یک جا موندم احساس خفگی می‌کنم. احساس خفگی هم نکنم دلتنگ می‌شم و جایی را هوس می‌کنم که دستم ازش کوتاهه. اسمش فراره؟؟ مهم نیست. همین که خوش باشم خوبه.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین