پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2011
پر از حس‌های عجیب و غریبم. نمی‌تونم بفهم از کجا میاد این سرگشتگی. ربطش دادم به روزی که دلم می‌خواست کنارش باشم و نبودم. ربطش دادم به اون یکی روز دیگه که پر از خاطره بود و نوستالژی و تلخی و شیرینی و هزار تا چیز دیگه. نه که ربط نداشته باشه، اما به خاطر اون‌ها نبود. اون روزا گذشتن و من هنوز بی‌قرارم. نه که لزوما بد باشه این بی‌قراری. نه که اذیتم کنه حتی. فقط نمی‌دونم از کجا میاد.
یه حسیه شبیه زنی که می‌خواد بچه‌ای را به دنیا بیاره، یک جور تشویش دوست داشتی. یک جور انتظار برای اتفاقی که نمی‌دونی چیه. حتی یه ترس پنهان... بچه‌ای در کار نیست اما.
اگه خونه بودم می‌گفتم دلم سفر می‌خواد. در سفرم اما. چند ساعت دیگه روی عرشه کشتی‌ام دوباره. این بار تمام راه را می‌خوام بمونم روی عرشه. می‌دونم که چی انتظارم را می‌کشه.
شاید آرام بشم با بالا و پایین رفتن موج‌ها. شاید هم نه.
شاید این درد فقط با نوشتن آرام می‌گیره. نه با این نوشته‌های بی سر و ته که خودم هم نمی تونم بفهمشون. با ساده و صریح نوشتن از همه چی. از همه چیزهایی که شاد و غمگینم می کنه.
جسارت نوشتنشون را ندارم؟ ترس از قضاوت شدنه؟ ترس از بلد نبودن خوب…
به دریا که برسی همه چی یادت میره. پاشو. اولین جاده را بگیر و اینقدر پشت سر صدای مرغ های دریایی برو که به آب برسی. که برسی به اون راه باریک وسط کوه و دریا و دو ساعته تموم فقط بری و بری.

بی در کجا

این چند روزه که برگشتم ایرلند،حس غالبم گیجیه. توی خیابون راه می رم و نمی دونم باید احساس تعلق کنم یا غریبگی. گلدون های خشک شده‌ام را کنار پنجره خونه قبلی می‌بینم و کاری از دستم برنمیاد. در اتاق قبلی را بی‌هوا باز می کنم، اسباب‌های یک آدم دیگه را اونجا می‌بینم و دستم می‌مونه روی دستگیره... هیچ کدامشان تلخ و آزاردهنده نیست، گیجم می‌کنه فقط یاد همه خونه‌هایی می‌افتم که حالا یکی دیگه داره توش زندگی می‌کنه، یاد اینکه هیچ جای این دنیا هیچ خونه‌ای ندارم و شده‌ام یک ادم بی‌درکجا.
اگه بشه که دل بکنم از هرچی مفهوم خانه و خاک، خیلی خوبه. اگه بشه که بشم یک کولی سرخوش، زندگی به کامم می‌شه. شاید چند تا کوچ دیگه، اصلا معنای تعلق را از یادم ببره. که بشه به جای دل بستن به کوچه‌های هر شهری که چند صباحی مهمونشم، یاد بگیرم فقط باهاشون دوست بشم و دلتنگی نکنم بعدن براشون. که هی گیج نشم که حالا خونه کجاست؟؟؟
نصف شبی توی ایستگاه هالی هد، یه جایی نزدیکای لیورپول منتظر کشتی که قرار سه ساعت دیگه بیاد نشستم و هنوز سوار کشتی نشده معلقم. از ایرلند هنوز نبریدم، اینجا هم هنوز ریشه نکردم، هرچند پنج هفته برای ریشه زدن خیلی خیلی زوده. جای تبری که سه سال پیش به ریشه‌هام خورده هنوز درد می‌کنه و انگار که واقعا ریشه‌ها را گرفتم کف دستم و با خودم این طرف و آن طرف می‌برم. نه که غم داشته باشه این چیزها..... دلتنگی داره، اما غم نه. شاید هم داره ونمی‌خوام قبولش کنم. نمی دونم.
باید گلدون بخرم دوباره. گلدون‌هام که ریشه بزنن، خودم هم آرام می‌گیرم.
لندن را دوست دارم. زنده است و هرقدر توش وقت بگذرونی خسته نمی‌شی ازش. برای منی که سه ساله در شهرهای کوچک نهایتا یک میلیونی زندگی کرده بودم، لندن با این همه آدمی که همه جا دیده می‌شن و خیابان‌هایی که تمامی نداره، یک هیجان تازه است.
هنوز نیامده کلی با شهر و خیابانها و پارک‌ها و کافه‌هاش دوست شدم و دارم شهر را اهلی می‌کنم، شاید هم خودم را اهلی شهر می‌کنم.