پر از حس‌های عجیب و غریبم. نمی‌تونم بفهم از کجا میاد این سرگشتگی. ربطش دادم به روزی که دلم می‌خواست کنارش باشم و نبودم. ربطش دادم به اون یکی روز دیگه که پر از خاطره بود و نوستالژی و تلخی و شیرینی و هزار تا چیز دیگه. نه که ربط نداشته باشه، اما به خاطر اون‌ها نبود. اون روزا گذشتن و من هنوز بی‌قرارم. نه که لزوما بد باشه این بی‌قراری. نه که اذیتم کنه حتی. فقط نمی‌دونم از کجا میاد.
یه حسیه شبیه زنی که می‌خواد بچه‌ای را به دنیا بیاره، یک جور تشویش دوست داشتی. یک جور انتظار برای اتفاقی که نمی‌دونی چیه. حتی یه ترس پنهان... بچه‌ای در کار نیست اما.
اگه خونه بودم می‌گفتم دلم سفر می‌خواد. در سفرم اما. چند ساعت دیگه روی عرشه کشتی‌ام دوباره. این بار تمام راه را می‌خوام بمونم روی عرشه. می‌دونم که چی انتظارم را می‌کشه.
شاید آرام بشم با بالا و پایین رفتن موج‌ها. شاید هم نه.
شاید این درد فقط با نوشتن آرام می‌گیره. نه با این نوشته‌های بی سر و ته که خودم هم نمی تونم بفهمشون. با ساده و صریح نوشتن از همه چی. از همه چیزهایی که شاد و غمگینم می کنه.
جسارت نوشتنشون را ندارم؟ ترس از قضاوت شدنه؟ ترس از بلد نبودن خوب نوشتن؟ ترس از شیشه‌ای کردن خودم؟ نمی دونم.
شاید هم اگه اینجا بنویسم انگار دارم توضیح می دم خودم را. یا حتی نمایش. ازهردوش بیزارم.
بیزارم که بگم کجای نوشته هام، فکر و خیال‌های ساخته و پرداخته خودمه.کجاهاش حس و هوس‌های لحظه‌ای که عمرشون به باد، کجاش آرزوهامه.
شاید هم نه. فقط دیگه نمی تونم بنویسم. آسون نیست پذیرفتنش.
نمی دونم چه اتفاقی افتاد منی که سالها زندگی روزمره ام را خیلی ساده می نوشتم و با نوشتنش خودم را بازخوانی می کردم این همه ناتوان شدم از نوشتن و آگاهانه وناخودآگاه ازش طفره می رم.
چی شد که یادم رفته من دارم برای خودم، یا بقول هدایت برای سایه خودم می نویسم و حالا اگه کسی هم خوند خب خونده؟
شاید باید برگردم به همون دفترچه‌های کاهی که قبل از این نت‌های آن لاین دم دستم بود.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین