پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2011
بعد از سه سال بالاخره چند روزی تنهای تنهام. نه که این سه ساله تنها نبودم، اما همیشه هم خونه هایی بودند که به هر حال نتونم اون حس رهایی و لذت بخش تنهایی را مزمزه کنم. تمام چند روز گذشته را خونه بودم و برای خودم خوش گذروندم. از فردا اما مجبورم برم بیرون برای اینکه یک کنسرت و چند تا فیلم از قبل رزرو کردم و بلیطشون را هم خریدم و اگه نرم پولم هدر میشه. اگه این نبود احتمالا هیچ انگیزه ای برای بیرون رفتن نداشتم. خیابان ها و پارک های اطراف خونه که عصرها می رم پیاده روی البته جزو بیرون محسوب نمی شن.

عادت می‌کنیم

یه زمانی بود که با دو روز ندیدنش هم دلتنگ می شدم. حالا اینقدر چند ماه چند ماه دور بودم ازش که روز و هفته هنوز توی تقویم دلتنگی هام به حساب نمیان اصلا.
دیشب تمام مطالبی که در یکی دو سال گذشته نوشته بودم و درفت مانده بود، منتشر کردم.
باید اشتی کنم، با خودم، با اینجا، با نوشتن از خودم. هیچ یادم نمیاد آخرین باری که اسمم را از پای وبلاگم برداشتم و اینجا شد وبلاگ زنی که اسم نداره و شبیه ذوزنقه هست کی بود. اما می دونم که دلم می خواد دوباره خودم باشم. یه عالمه روزهای خوب و بد را ننوشته گذروندم، چون می خواستم گم بشم، دیده نشم، حتی فراموش بشم. یک چیزهایی توی وجودم ترک خورده بود. یک جاهایی زخم شده بود که فقط با گم شدن خوب می شدن. خوب شدم الان؟ نمی دونم. اما می دونم که دلم می خواد بنویسم. دلم می خواد حالا که زندگیه آرام شده کمی و من بعد از مدتها دوباره قرار گرفته ام، بنویسم باز.
خونه را تمیز کردم، سبزه جلوی آفتاب داره ریز ریز جوانه می زنه، ملافه های نو خریدم به رنگ برگهایی که این روزها آرام آرام جوانه می زنند. پنجره را باز کردم که هوای بهار اتاقم را پر کند. دیروز می خواستم سنبل بخرم برای سفره هفت سین و چند شاخه بیدمشک مثل هر سال که مامان از سرپل تجریش می خرید، لحظه آخر بی خیالش شدم. زن گل فروش با آن موهای قرمزش داشت آخرین شاخه های بیدمشک را می گذاشت داخل ون که بساطش را جمع کنه و بره و من بی خیال بیدمشک و سنبل شدم، حتی بی خیال سفره هفت سین.رفتم رستوران فسقلی که تازه پیدا کردم ویک غذای پنج یورویی تایلندی خوردم. از اونایی که می ریزن توی باکس کاغذی و میشه نشست روی صندلی های جلوی مغازه خورد. بعدش هم اینقدر که نای راه رفتن تا ایستگاه اتوبوس را نداشتم، تاکسی گرفتم و برگشتم خانه، امروز صبح اما، درختی که درست جلوی پنجره ام شکوفه زده، نگذاشت که بی خیال همه چی باشم. خونه را تمیز کردم و دارم می رم که سنبل و بیدمشک بخرم. پیدا هم نکردم گلدونهای کوچولوی بنفشه می خرم و می چینم روی هره کنار پنجره. خیلی مهم نیست که نوروزه، وقتی که خونه نیستم وحتی اینجا هم خونه خودم را ن…
تلفن زدم خونه، ساعت 12 شبه به وقت اونجا، ایمجا هنوز سرشبه. می دونم که شبها دیر می‌خوابن.. می دونم که الان بساط چایی‌شون به راهه هنوز. بابا شاعر شده. برام شعرهای تازه‌اش را می خونه. هی می گه پول تلفنت زیاد می‌یاد، هی می‌گم بخون. بیخیال پول تلفن مامان برام از دخترکوچولویی می‌گه که داره یک سالش می‌شه و من هنوز ندیدمش.کلی با بابا یر به سر هم می ذارن که هنوز بابا هر روز صبح‌ها می رسوندش و عصرها می ره دنبالش. بابا دنبال یه چیزی می گرده و می گم برو گوگلش کن. می زنه زیر خنده که اره باید کامپیوتر یاد بگیرم. اتاق کوچکم پر صدا می شه. پر خنده. پر صدای مامان که می گه ای ول داری رژیم می گیری. شوخی های بابا که نکن این کارا را لاغر می شی. تلفن را که قطع می کنم دوباره همه جا سوت و کوره.