۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

وبلاگ زنی که تازه خواهرش را از دست داده می خونم و ترس مثل یک غول هشت پا می ره توی وجودم. هیچ تصوری ندارم از روزی که نداشته باشمش.

بین احساسات متناقضم گیر کرده‌ام و گاهی اصلا نمی دونم چی می خوام. دلم می خواد خودم را بسپارم به موج رودخانه و تا هرکجا که میشه برم. هنوز با گارد بسته زندگی می کنم. دلم می خواد همانطوری که یاد گرفتم از خیابان نترسم و موقع راه رفتن دستهام را مشت نکنم. موقع زندگی کردن هم همین طور باشم. اسان نیست لعنتی. بیشتر از هرکسی خودم، خودم را قضاوت می کنم.

بند