پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2011
تکه تکه های تصویر اون اتاق مثل یک پازل میاد جلوی چشمم. لحظه لحظه های روزشون اروم اروم می لغزه روی  همون پازل. همه چی  احتمالا همون شکلی هست که دیده ام.  می تونم خیلی زنده تصورشون کنم..... می تونم چشمام را ببندم و ببینمشون حتی. نمی خوام بگم که چه حسی داره یا نه نمی تونم.... نمی تونم به این فکر کنم که این تصویر قراره سالها زنده بمونه. مثل یک زخم سرباز...نه می تونم بهش فکر کنم و نه میشه ازش فرار کرد. کاش که فراموشی بگیرم. کاش وقتی بهشون فکر می کنم همه چیز انتزاعی باشه و دور. خیلی دور... حالا می فهمم که چرا دیشب روی ویلچر نشسته بودم.....

کابوس‌های مجازی

تا یک جایی داشتم می دویدم. خیلی تند و یک نفس. فرار نمی کردم. منتظر بودم. یکی قرار بود بیاد و باید بهش می رسیدم و می بردمش یک جای امن. باید نمی ذاشتم تنها بمونه. یه جایی وسط دیوارها اما راه را گم کردم. همه چی شده بود مثل یک نمایش. زنهایی که بازار راه انداخته بودن که کسی بهشون شک نکنه. من که قاتی اونا شده بودم و منتظر خبر بودم..... بعد نمی دونم کجای قصه بود که نشستم روی ویلچر. نمی دونم نمی تونستم راه برم یا اونم یه بازی دیگه بود. اما می دیدم که فوج فوج نیروی ضد شورش میاد و مردم فرار می کنن و من نمی تونم تکون بخورم یا نمی خوام. نمی دونم..... فقط می دونم که یه جایی وقتی خواستم پام را بردارم و روی پدال ویلچر بذارم نشد. همه چیز مثل ویدئوهایی بود که توی یوتیوپ دیده بودم. کابوس روزهایی که به چشم دیدم دارن کم رنگ می شن حالا فصل فصل کابوس‌های مجازیه....

شهرزاد

سرنوشت من شهرزاد شدنه، ایمان دارم به سرنوشتم و می‌دونم که یک روز خیلی زود، شهر به شهر می‌رم و قصه همه آدمهایی که قلبم را تکون دادن می‌نویسم.

من یک مهاجرم

یک جا نشینی

بعد از قرار داد خونه که یک ساله بود، امروز دومین قرارداد یک ساله را برای باشگاه ورزشی امضا کردم. هنوز برام یک حس عجیب و تازه است خاطر جمع بودن از اینکه تا سال دیگه همین جا هستم. می دونم عمر مارکوپولویی ام فقط سه سال بود و سه سال اصلا هیچی نیست، اما کلا یک جا نشینی را از یاد بردم انگار و همچنان با تردید بهش نگاه می کنم

همچمنان خانه

یک خواب‌هایی هستن که برام مثل سریال هستند و هرچند وقت یک ورژن جدیدش را می بینم. الان بعد از چند سال که دنبال خیابان بهار و کوچه عمرانی و پلاک 29 (فک کنم) و حتی کلید آپارتمان و حتی کلید در خونه گشتم. به اینجا رسیدم که رفتم تو و دارم دنبال وسائلم می گردم. یعنی همچین مرحله به مرحله پیش می ره که دفعه قبل که رفتم تو خونه فقط نگاه می کردم و بدون اینکه به چیزی دست بزنم بیدار شدم. این دفعه اخری اما تونستم درکشوها را باز کنم... و البته هربار یک داستان مستقل داره برای خودش در حد یک اپیزود سریال. کلا خشنودم از این زنی که درون من هست و شبها برای خودش زندگی می کنه و هیچ کاری هم به من نداره و حالیش نیست که من قراره یک گوزن بی وطن باشم
من هی می خوام یادم نیاد که امروز 16 آذره، که بهاره و خیلی های دیگه جای کلاس درس، پشت میله های زندانن. هی می خوام یادم نیاد همه 16 آذرهایی که می گفتم بهار می نویسی؟ و می نوشت. هی دارم تند و تند می خونم می نویسم که یادم نیاد هیچی از دستم برنمیاد برای آزادیش، برای آزادیشون. هی دلم می خواد این همه ناتوانی را بفرستم یه جای دور که نشینم به ناله کردن، که هی به خودم بگم داری کارت را می کنی. که باید زندگی کنی..... نمیشه اما. هر صفحه ای را که باز می کنم چشمهای بهار را می بینم که دارن می خندن. دلم می خواست بنویسم من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم..... اما نمی تونم. دورم خیلی دور.... نزدیک هم که بودم فرقی نمی کرد. به گمانم.
هی تصورشون می کنم توی اون بند لعنتی متادون و نمی تونم بشمرم که 10 سال و 6 سال و چهار سال و پنج سال و .. چند روزه؟