من هی می خوام یادم نیاد که امروز 16 آذره، که بهاره و خیلی های دیگه جای کلاس درس، پشت میله های زندانن. هی می خوام یادم نیاد همه 16 آذرهایی که می گفتم بهار می نویسی؟ و می نوشت. هی دارم تند و تند می خونم می نویسم که یادم نیاد هیچی از دستم برنمیاد برای آزادیش، برای آزادیشون. هی دلم می خواد این همه ناتوانی را بفرستم یه جای دور که نشینم به ناله کردن، که هی به خودم بگم داری کارت را می کنی. که باید زندگی کنی..... نمیشه اما. هر صفحه ای را که باز می کنم چشمهای بهار را می بینم که دارن می خندن. دلم می خواست بنویسم من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم..... اما نمی تونم. دورم خیلی دور.... نزدیک هم که بودم فرقی نمی کرد. به گمانم.
هی تصورشون می کنم توی اون بند لعنتی متادون و نمی تونم بشمرم که 10 سال و 6 سال و چهار سال و پنج سال و .. چند روزه؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین