کابوس‌های مجازی

تا یک جایی داشتم می دویدم. خیلی تند و یک نفس. فرار نمی کردم. منتظر بودم. یکی قرار بود بیاد و باید بهش می رسیدم و می بردمش یک جای امن. باید نمی ذاشتم تنها بمونه. یه جایی وسط دیوارها اما راه را گم کردم. همه چی شده بود مثل یک نمایش. زنهایی که بازار راه انداخته بودن که کسی بهشون شک نکنه. من که قاتی اونا شده بودم و منتظر خبر بودم..... بعد نمی دونم کجای قصه بود که نشستم روی ویلچر. نمی دونم نمی تونستم راه برم یا اونم یه بازی دیگه بود. اما می دیدم که فوج فوج نیروی ضد شورش میاد و مردم فرار می کنن و من نمی تونم تکون بخورم یا نمی خوام. نمی دونم..... فقط می دونم که یه جایی وقتی خواستم پام را بردارم و روی پدال ویلچر بذارم نشد. همه چیز مثل ویدئوهایی بود که توی یوتیوپ دیده بودم. کابوس روزهایی که به چشم دیدم دارن کم رنگ می شن حالا فصل فصل کابوس‌های مجازیه.... 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین