تکه تکه های تصویر اون اتاق مثل یک پازل میاد جلوی چشمم. لحظه لحظه های روزشون اروم اروم می لغزه روی  همون پازل. همه چی  احتمالا همون شکلی هست که دیده ام.  می تونم خیلی زنده تصورشون کنم..... می تونم چشمام را ببندم و ببینمشون حتی. نمی خوام بگم که چه حسی داره یا نه نمی تونم.... نمی تونم به این فکر کنم که این تصویر قراره سالها زنده بمونه. مثل یک زخم سرباز...نه می تونم بهش فکر کنم و نه میشه ازش فرار کرد. کاش که فراموشی بگیرم. کاش وقتی بهشون فکر می کنم همه چیز انتزاعی باشه و دور. خیلی دور... حالا می فهمم که چرا دیشب روی ویلچر نشسته بودم.....

نظرات

گندم گفت…
خاطره - تصویر - عکس - فیلم - صدا - یاد
داااار زدنی نیستن

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین