پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2012

از خط خطی‌ها

نه که بخواهم به خودم یا به او دروغ بگویم. حقیقت هزار رنگ دارد٬ دیروز که خیلی عادی شانه‌ بالا انداختم و گفتم برای اینکه  دیگه امیدم بریده شده و واقعیت را  پذیرفتم. واقعا حسم همان بود.  الان که اینجا نشسته‌ام  و خیلی ناخودآگاه خودم را جایی که نمی‌شود باشم خیال می‌کنم هم همه چیز همان قدر واقعی است. گیرم که عمرخیالم فقط چند ثانیه باشد و خیلی زود یادم به دیروز عصر خودم بیافتد و خط خطی کنم خیال‌ها را
قطره‌های باران تق و تق به شیشه می‌خورند. برای اولین بار خانه را طوری تمیز کرده‌ایم که سه روز است همینطور مرتب مانده و بهم نمی‌ریزد. الان که بیشتر فکر می‌کنم احتمالا تمیزی‌اش به خاطر مریضی من و کم‌توانی‌ام در بهم ریختن همه جا است. این چند روز را مثل بچه‌های خوب یا تخت بوده‌ام یا روی کاناپه و جان تکان خوردن نداشتم.  مریض شده‌ام و همه برنامه‌ریزی‌های میلی‌متری‌ام برای تمام کردن کارها تا قبل از ۷ ژانویه بهم خورده.
نوشته درخشان "یک سرخ پوست خوب"  درباره روزهای زندان را دوبار خواندم. می‌گویم درخشان٬ نه فقط به خاطر چینش کلمات و حس‌ها کنار هم که آدم را صاف پرت می‌کند توی آن روزها. بیشتر از چطور نوشتنش٬ خود نوشتن از آن روزها است که شهامت می‌خواهد و اگر این قدر خوب از آب دربیاید درخشان است. آدمی که حبس را با همه مخلفاتش کشیده از یک جایی به بعد دلش می‌خواهد با سرعت نور از آن روزها فرار کند. تلخی‌اش یک جای خیلی عمیقی به جان نشسته است و اینطور نیست که با نگفتن و ننوشتنش چیزی از آن تلخی بی‌پایان کم شود. مسآله سر مواجهه شدن است. یک روزی اسمت را صدا زده‌اند که آزادی و با پاهایت قدم به قدم از در آن زندان لعنتی بیرون آمده‌ای اما هربار که یادت به آن روزها می‌افتد دوباره فیلم به عقب برمی‌گردد در زندان رویت قفل می‌شوند و بعد... فقط دیوار است و دیوار است و دیوار...... راحت‌ترین کار شاید این باشد که موقع تعریف٬ از اتفاق‌های خنده‌دارش بگویی که نه خودت را اذیت کنی و نه مخاطبت را ازار دهی. خود من خیلی وقتها که از زندان می‌پرسند همین کار را می‌کنم.
امروز داشتم برای یکی تعریف می‌کردم که وقتی می‌خواستم برای اولین بار بهت بگم که دوستت دارم، چه ترسیده بودم. نه  فقط از اینکه بهم "نه" بگی. بیشتر از اون، می‌ترسیدم دوستی‌ات را از دست بدم و حتی تصورش برایم سخت بود. الان هم سخته. می‌تونم هر چیزی را تصور کنم. حتی اینکه یک روزی باشه که مثل الان دوستم نداشته باشی یا دوستت نداشته باشم. اما اینکه دیگه رفیقم نباشی؟؟؟؟ هیچ وقت نمی‌شه.  یک چیز ساده‌ای توی دوستی با تو هست که وسط هیاهوی این دنیای پرآشوب  آدم را آرام می‌کنه.
 بلدی چطوری حال آدم را خوب کنی. بلدی به موقع حضور داشته باشی. بلدی چه جوری آدم را بخندونی که خنده فقط یه نقاب روی لبهاش نباشه. بلدی به آدم قول بدی و تا سر جون به قولت وفا کنی. بلدی از آدم قول بگیری  طوری که حتی آدم بدقولی مثل من نتونه زیرش بزنه.
بلدی آدم خوبی باشی و برای این خوب بودن و خوب‌تر شدن تلاش کنی و این آخری شاید از همه چیز برایم مهمتره. کم دیدم ادم‌هایی را که مثل تو دنبال تصحیح کردن اشتباه‌هاشون باشن و اینقدر ساده و خواستنی براشون عذر بخوان.
خوبی برات مهمه و یکی از دلخوشی‌های دوست داشتنی‌زندگی‌ام اینه که باره…
با بهانه های کوچک زندگی می توان شاد بود  و زندگی کرد و خندید.اما یک چیزهایی هست که فقط باید قورت شان داد و راه دیگری هم برایشان نیست. نگرانی هایی که حتی نمی شود درباره شان حرف زد و نوشت. سکوت می کنم و اینقدر زیاد که خودم هم با خودم حرف نمی زنم.

صدای نسرین باشیم٬ صدای نسرین ستوده

تصویر
نسرین ستوده برای من٬ این زنی نیست که  این روزها همه فیس بوک و سایت‌ها پرشده از اسم و عکسش.  او برای من "خانم ستوده" است که وکیلم بود و همیشه در عین صمیمت و مهربانی و با احترام خطابش می‌کردم و یاد. اولین تصویرم از او شاید یکی از دفعاتی باشد که تلفن می‌زد و می‌گفت مریم جان خودکار و کاغذ دم دستت داری؟ فلان موکلم پای چوبه دار است یا دادگاه دارد یا پرونده‌اش به جای سختی رسیده و نیاز به کار رسانه‌ای داریم. بعد با صدای آرام و مهربانش کلمات را شمرده شمرده طوری برایم ردیف می‌کرد که می‌شد همان چک‌نویس را فرستاد به صفحه‌بندی روزنامه که برود برای تایپ. خودش روزنامه‌نگاری کرد بود و خیلی خوب بلد بود چطور خبر بگوید  و کی سراغ رسانه‌ها برود. این آخرها که نیمایش دنیا آمده بود٬ گاه وسط مصاحبه صدای گریه نیما می‌امد و  نسرین می‌گفت اجازه بده اول نیما را آرام کنم یا شیر بدهم یا بغلش کنم و بعد کار را ادامه بدهیم. نیما همیشه بر همه چیز اولویت داشت.
تصویرهای دیگرم از نسرین برای من یادآور اطمینانی است که همیشه از او و بودنش می‌گرفتم. به ترک ایران که فکر می‌کردم٬ اولین نفری که سراغش رفتم او بود. وکیلم …
بعد از ۲۰ روز که یک کلیک هم روی پوشه پایان نامه ام نزدم٬ برگشتم سر درس و مشق. خیلی نمونده. امیدم اینه که امروز و فردا و دوشنبه نوشتن این فصل را تمام کنم و برم سراغ مقدمه و  نتیجه گیری و بعدش هم بیافتم به ادیت چیزهایی که نوشتم. هرچند هیچ تصوری ندارم که  اجرای کامنتهایی که استاد راهنمام گذاشته و  اضافه کردن چیزهایی که ازم خواسته چقدر زمان می برن. همه امیدم اینه که تا روزی که می رم ایرلند همه چی تموم شده باشه و  اون ده روز ایرلند هم ریزه کاری هایش را تمام کنم و با دل شاد برگردم. با این همه مثل همه وقتهایی که از درس دور بودم عذاب وجدان ندارم. این ۲۰ روز چندتا مطلب خوب نوشتم. به خودم کمک کردم که از اون گرداب وحشتناکی که هفته اول نوامبر افتاده بودم توش دربیام و بیشتر از پنج شش ماه قبل پول دراوردم و خب همه اینها کمک می کنه که عذاب وجدان نگیرم برای درس نخوندن و فقط به خودم بگم که از پسش برمیام.
الان  دلم می خواد به جای هر چیز  استرس زا و عذاب وجدان دهنده ای به ایرلند فکر کنم. به اینکه  تا چند هفته دیگه می رم پیش خانم ر و خانم س و میم‌های عزیزم را می‌بینم بعد از مدتها. به اینکه شاید یه سر برم…
اون ادمی که هی صبور بود و تحمل می کرد و مدارا هر روز داره کمرنگ‌تر می‌شه
یاسمین لوی برای همین روزها می خواند. برای همین روزها که باید زندگی کنی و زندگی غم دارد و می دانی که برای فرار از غمش. یا نه برای زنده ماندن زور غمش باید به چیزی پناه ببری.  به چیزی که غمت را انکار نکند اما خودش از جنس زندگی باشد

زمین کجاست؟

از سطح زمین فاصله دارم. یک حال غریبی است که هرچه فکر کردم بهترین توصیفش همین است. پاهایم سبک هستند و انگار که مثل یکی از خوابهایم  روی مهی که زمین را پوشانده راه بروم نه روی خود زمین. تقریبا یک هفته ای هست که اینطورم. از اخرین شب استانبول. شده که اینطور باشم قبلا اما چند دقیقه. چند ساعت. نه یک هفته. بعد وسط این پادر هوایی (که برای اولین بار در زندگی ام فقط یک اصطلاح نیست  و کاملا واقعی است و بیشتر از حال روحی ام به جسمم و پاهایم که از گوشت و استخوان و پوست است برمی‌گردد) دارم تقریبا شبیه ساعت کار می کنم و  می نویسم با همان کرختی که از پاهایم می‌اید. امروز صبح فکر کردم شاید اصلا پا ندارم و نمی دانم. پاهایم اما سرجایشان هستند٬ مثل همیشه و همانطور که همیشه بودند. همین الان هم  لپ تاپم روی پاهایم است و اگر نبود٬ نمی شد که وسط زمین  و هوا هی ضربه بزنم روی دگمه های کیبرد و نیافتد. می‌بینی٬‌نشانه ها همه درستند. هوای لندن این روزها اصلا مه ندارد.  کفش های گِلی من یعنی اینکه روی زمین راه رفته ام. تب هم ندارم. مست هم نیستم. فقط بین من و زمین فاصله است.
اکتبر ماه خوبی بود. یک ماهی از کار مرخصی گرفتم و فقط یک روز در هفته کار می‌کردم و تمام وقت نشستم پای تز. تقریبا خوب جلو رفت و اگر دو  سه روز دیگر رویش کار کنم تمام است و باید بروم سراغ مقدمه و نتیجه‌گیری و صدالبته ادیت چیزهایی  که نوشته‌ام. هنوز تمام نشده اما سنگینی‌اش از روی دوشم برداشته شده. وسط درس خواندن و از صبح تا شب نوشتن چندتایی هم فیلم دیدم. ترومن شو٬ باشگاه مشت زنی٬ مرثیه‌ای برای یک رویا٬‌کلوزر٬ قرمز٬ناتینگ‌هیل٬ ماداگاسکار ٬ صحرای سرخ. لئون. عضو این سایت «لاو فیلم» شده‌ایم و با ماهی ۱۰ پوند هر قدر فیلم بخواهیم برایمان می‌فرستند. فیلم‌ها را پست می‌کنند به خانه و وقتی فیلم دیده شده را توی پاکت بگذاریم و بیاندازیم توی صندوق پست٬ فردایش فیلم جدید توی صندوق پستی است. ده روز اول نوامبر را یک جایی وسط آسمان و زمین بودم. همه چیز خیلی تند بود و من انگار وسط مه راه بروم یا روی بند. نمی‌دانم. دستم ولی روی فرمان نبود. فرمانی نبود اصلا. یک جاهایی کم اوردم  و تا ته دره ناامیدی رفتم. بعد آرام آرام خوب شدم. بیشتر به خاطر دوست‌هایی بود که کم کم دارم اینجا٬ توی این شهر پیدا می‌کنم. حواسشان …
نمی‌تونم بنویسم. چند ساعته که کیبرد جلوی دستم هست و فقط نگاهش می کنم. نمی تونم بنویسم. می رم بخوابم. فردا روز دیگری است. اول صبح می رم آرایشگاه و به لیلا خانم می گم بند و ابرو کنه. دستهای خودم نای همون ابروی کج و کوله برداشتن را هم نداره. دلم هم نمی خواد اینطوری مثل عمو جغد شاخدار برم سفر. خوشگل که کنم حالم هم خوب می شه.  وقتی غذا هم دیگه حال آدم  را خوب نمی کنه باید به ارایشگاه رفت. جواب می ده حتما. یعنی باید جواب بده. بعدش شاید بشه این 500 کلمه باقی مانده تز را هم بنویسم و بیفتم به ادیت کردن.  نوامبر هم ماه سختیه. کار دوباره شروع میشه. بیشتر از قبل حتی. نوشته هایم را باید ادیت کنم و مقدمه و موخره هم هست. ترس بیخود بودن همه اینهایی که تا حالا نوشتم هم روش.  هیچ کدامش اما ترس نداره. یعنی قرار نیست بترسم ازشون. قراره به پروژه های جدیدم فکر کنم و روزهای خوبی که میشه داشته باشم. به مرکز تحقیقاتی که پیدا کرده ام و امید دارم به ایده های من علاقه داشته باشن. به ان جی اویی که قراره برم سراغشون. به کتابهایی که قراره جایزه تمام کردن تزم باشند. تازه قراره تحمل کردن را هم یاد بگیرم. هنوز نمی دونم چ…

عیش مدامی که جا مانده

چرا اینطوری لق می‌زنم؟ انگار که گربه‌ای باشم که یکی از سیبل‌هایش را کنده‌اند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه می‌رود. حق دارم خب. ادم یک چیزهایی لازم دارد که وقتی تعادلش بهم می‌خورد. وقتی که به خاطر گرمی و سردی هوا و ترک دیوار و بهم خوردن کا‍یٔنات بهانه می‌گیرد برود سراغ‌شان و آرام شود یا حتی فراموش کند٬ گیرم برای چند روز و چند ساعت حتی. من  اما٬ چوب‌ دستی‌هایم را جاگذاشته‌ام و مثل بچه‌های لجباز هیچ‌وقت نخواستم که دوباره داشته باشم‌شان. شاید هم نشد. نمی‌دانم. از اینکه آنطور به‌شان وابسته باشم ترسیدم شاید. مثل مریض بدحالی که قرص ضدافسردگی نمی‌خورد که معتادش نشود. اول‌ها نداشتم‌شان و توی چمدان بیست کیلویی‌ام جا نبود. بعدتر که جایم بیشتر شد٬ خودم نخواستم‌شان. یکی از آن چوب دستی‌ها کتابخانه ام بود. از ۱۰ سالگی٬ جدی‌ترین و مهم‌ترین  و  با ارزش‌ترین دارایی من کتابخانه‌ام بود. اول‌ها یک قفسه از کتابخانه مامان بابا بود. بعد کم کم هی از کتاب‌هایشان کش می‌رفتم و می‌گفتم فلان کتاب‌تان مال من. می‌خندیدند و می‌گفتنند مال ما ومال تو ندارد و آن جمله کلیدی بابا که هرچه در این خانه است مال ه…
۱. کابوس‌ها دوباره شروع شده‌اند. بیشتر از اینکه از فریاد‌های نیمه شب که صبح کاملا فراموش‌شان کرده‌ام نگران باشم به این فکر می‌کنم که چرا دوباره برگشته‌اند؟؟؟ اگر دلیل این برگشتن‌های گاه‌به‌گاهش را بدانم احتمالا آرام‌ترم. ندانستن دلیل حال و روزم همیشه گیج می‌کند و گیج که می‌شوم ناآرام‌ترم. نمی‌دانم شاید هم چون ناآرامم  و هی می‌خواهم انکارش کنم شبها داد می‌زنم. یک طوری مثل مرغ و تخم مرغ شده ماجرا کلا. هفته پیش سه تا کابوس داشتم. هر سه بار با فریاد از خواب بیدار شدم. دوبارش را هیچ هیچ یادم نیست. حتی دادزدن و از خواب پریدنش را و اگر شهاب نمی‌گفت که شب داد زده‌ام٬ اصلا خبردار نمی‌شدم و احتمالا فقط خیلی گیج از خودم می‌پرسیدم چرا امروز اینقدر سرم سنگینی می‌کنه ... بعد از مدت‌ها که مثل موش آرام و ساکت می‌خوایبدم٬ جفتک انداختن توی خواب و چرخش‌های ۱۸۰ درجه‌ای هم دوباره شروع شده...

۲. دستم درد می‌کنه. طوری که الان بستمش و تقریبا یک دستی می‌نویسم. چند ماهی هست که دردهای زودگذر داره و امروز دیگه دوش آب داغ هم کفافش را نداد. استراحت هم نمی‌تونم بکنم. باید تز عزیز را تمام کنم همین هفته‌ و بعد هم با…
نون خامه‌ای را گرفته‌ام دستم و آرام آرام مزمزه‌اش می کنم که تمام نشود. گاز سوم را که می زنم، نون خامه‌ای هنوز از گلویم پایین نرفته یاد مسعود می‌افتم و بستنی یخی خوردنش در آن چند روزه مرخصی و حس آشنایی که می‌دانم از چه جنسی است. یک دفعه٬ پرت می‌شوم به آن روزی که زن‌ها درباره حسرت گاز زدن ساندویچ حرف می‌زدند. یاد آن دختری که روز دادگاه به سربازی که مراقبش بود پول داده بود برایش ساندویچ بخرد و نمی‌دانم چرا نشده بود که به ساندویجش برسد. یاد سهیلا که سه سال تمام میوه نخورده بود. یاد خیال‌پردازی‌های شبانه زنها درباره کیک٬ درباره شربت آلبالو٬درباره کشک بادمجان. درباره خوشی‌های معمول و پیش پا افتاده زندگی‌شان. حسرت فلان غذا و فلان خوردنی را داشتن در زندان شاید فانتزی‌ترین خیال باشد وقتی  که هوا نیست٬ آسمان نیست٬ صدا نیست٬ آزادی نیست و همه درها قفل‌اند. اما همین حسرت کوچک و فانتزی٬ واقعی است. واقعی و پیش پاافتاده و معمولی. اینقدر که هنوز بعد از  پنج سال٬ طعم آن هوس شبانه برای گاز زدن ساندیچ ته گلویم هست و می‌شود که قفلش کند و ببنددش و اشک هم راهگشا نباشد.اینجور  وقتها خودم را ٬ خود الانم را …
سبزی پلو سر اجاق داره دم می‌کشه و ماهی شکم پر توی فر جلز و ولز می‌کنه، عصر خونه را کردم دسته گل، خودم را هم خیلی خوشگل و داریم فیلم «ترومن شو» را می بینیم. تلفن زنگ می زنه،  از ایران. تا مرد جواب تلفن را بده، لپ تاپ را باز می کنم که ببینم دنیا چه خبره: خانم ستوده را برده اند بهداری. نزدیک یک هفته است که اعتصاب غذا کرده. همه خوشی های کوچکم دود می شه. یاد لحظه لحظه هایی می افتم که موقع زندان و روزهای سخت بعد از آن، تمام قد کنارم بود و حالا هیچ از دست من برنمیاد. احساس ناتوانی می کنم. احساس اینکه دستهایم بسته است و بغض گلویم هیچ دردی را دوا نمی کند.

خداحافظ کاناپه شکلاتی من

برای منی که  صبح خروسخون می زدم بیرون و  بعد از بوق سگ برمی گشتم خونه، هیچ آسون نبود که صبح ها چشمهام را که باز می کنم بشینم روی  کاناپه شکلاتی و بساط لپ تاپ و کاغذهام را باز کنم و تا آخر شب یا گزارش و خبر  و مقاله بنویسم و یا روی تزم کار کنم. اما از وقتی امدم لندن برنامه تقریبا همین. کار آن لاین.  دانشگاه ایرلند. کجا می مونه برام جز همون کاناپه خودم. درس و کار البته  خوب بودن و هستن اما اینکه  صبح تا غروب روی کاناپه شکلاتی باشم خوب نبود. خیلی چیزها را امتحان کردم اما جواب نمی داد. راحت نبودم. ظاهرش این بود که «تنبل کدو» هستم و نمی‌خوام به هیچ قیمتی پایم را از خانه بیرون بگذارم. اما واقعیتش این نبود. حجم کار و درس زیاده و نیاز به تمرکز و آرامش دارم.
کار توی کافه خوبه اما برای چند ساعت. نمیشه از صبح تا شب کافه بود. اینکه کنترل صدای موزیک را ندارم. اینکه گرما و سرماش میزون نیست. اینکه گاهی لازمه هیچ صدایی نیاد. اینکه بوی غذا یا حتی بوی قهوه گاهی در فاصله زمانی طولانی آزار دهنده میشه. اینکه نمیشه کاغذهام رااونطوری که می خوام ولو کنم. اینکه وسط یک کار جدی یا یک فصل مهم نمیشه سه٬ چهار ساع…
ساعت ده و نیم شب است. نشسته ام در کافه‌ای  وسط شهر و برای خودم مشق می‌نویسم. صبح را بعد از اینکه یک ساعتی دست و رو نشسته افتادم به جان آشپزخانه‌ای که ظرف‌های کثیفش تا سقف رفته بود٬ با نان تست فرانسوی شروع کردم. بعد  وسط سر و صدای جاروبرقی و آواز مرد موقع دستمال کشیدن به شیشه‌ها و گردگیری همه جای خانه٬ نشستم به درس خواندن. ظهر یک دوست نازنین را دیدم٬ بعدتر نشستم روبروی روانکاوم  و هی حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم و از عصر تا همین الان هم توی این کافه نارنجی رنگ مشغول امر خطیر مشق نوشتنم. روی همه این کارهای معمولی روزمره اما یک لایه‌ای از امنیت و خوشی و آرامش کشیده شده است. آرامشی که برای بدست آوردنش یک دور٬ دنیا را چرخیده‌ام٬ بالا و پایین رفته‌ام و حتی خیلی وقتها کم مانده بود که از یافتنش ناامید شوم.
سوپروایزرم  یک بار که خیلی ناامید و خسته و حتی درمانده بودم  و با خودم درگیری داشتم که نوشته‌هام به هیچ دردی نمی‌خورند٬ گفت: « من وقتی که تز فوق لیسانسم را می‌نوشتم فکر می‌کردم می‌تونم دنیا را تغییر بدم. اما آخرش دیدم که چیزی تغییر نکرد. من اما ناامید نشدم و از اون به بعد هر چی که نوشتم برای این بود که خودم  بیشتر بفهمم.» حالا این روزها وقتی دارم روی بخشی کار می‌کنم که فکر می‌کردم بیشتر از بقیه بخش‌ها درباره‌اش خوندم و بهش مسلطم و می‌بینم که چقدر حجم نادانسته‌هایم زیاده٬ با هر صفحه خوندن و هر خط نوشتن و فهمیدن نکات جدید توی ماجرا٬ لذت می‌برم  و حتی یادم رفته که ددلاین دارم.

از زندگی

گل‌های قرمز شمعدانی  و آن برگ‌های پهن رو به آفتابش آخرسر من را تسلیم کردند. چند ماهی بود که  آبش نداده بودم٬ نه او را و نه هیچ کدام از چند تا گلدانی را که اول بهار با شور و شوق خریده بودم. از یک جایی به بعد حوصله خودم را هم نداشتم.  نه که بی‌اب بمانند٬ مرد حواسش به گلدان‌ها بود٬ اما من به بالکن هم می‌رفتم طوری می‌نشستم که هیچ‌کدام‌شان را نبینم.
 اطلسی‌ها همان دو هفته‌ای که سفر بودیم! خشک شدند و گل عروس  هم کج‌دار ومریض گاهی زنده بود و گاهی مرده. آن یکی گلی که اسمش را بلد نیستم و از سر سفره هفت سین تا به حال مانده اینقدر وضعیتش خراب بود که این آخرها اصلا آبش نمی‌دادیم. امروز اما تمام صبح را باغبانی کردم. تلنگر اول را  آن دو شاخه گل‌های قرمز شمعدانی زدند که یک هفته است هی نگاهم می کنند و می‌گویند: ببین چه زیباییم. آدمیزاد است دیگر زیبایی همیشه افسونش می‌کند. دومین تلنگر مال بنفشه‌ها بود. دستهایم را گذاشته بودم توی جیبم و می‌رفتم مثلا ورزش کنم که چشمم را گرفت. یک گلدان خیلی بزرگ بنفشه که دم غروبی حراج شده بود ۴ پوند و ۲۵ سنت. جیب‌هایم را که گشتم سه پوند و ۲۰ سنت بیشتر نداشتم. خانم گل‌فر…

باید بنویسمت

می خواهم تو را بنویسم و نمی تونم. از کجا باید شروع کنم که واقعی باشه. چطور باید بنویسم که بشه باور کرد اون همه ماجرایی را که از سر گذراندی. آخرین خبرم اینه که خودکشی کردی که گله کرده بودی چرا نیامدم دیدنت و من.... فایده نداره که بگم خبر نداشتم. فایده نداره بگم هرکی از طرفهای تو می آمد سراغت را می گرفتم و هیچ کس بلد نبود بگه کجایی اینقدر که سخت بود و پرت اسمش. زنده ای هنوز؟ آره زنده ای، اگه نبودی حتما خبرش بهم می رسید؟ می رسید واقعا؟ ........ اولین باری که با تو حرف زدم فهمیدم «فلج شدن» یعنی چی... تو داشتی دست و پا می زدی و از من هیچی برنمی اومد. اصلا از هیچ کس کاری برنمی امد. فرو رفته بودی و دروغ بود هرچیزه دیگه ای که می گفتم. اما مگه می شد راستش را گفت. مگه می شد گفت که اینجایی که تو هستی ته ته دنیا است. می خوام بنویسمت و نمی تونم. اینقدر که سختی. باید بنویسمت اما. ...باید باید باید باید.... به خیلی ها قول دادم که بنویسم شان؛ به تو اما نه؛روزهای اخر اینقدر خمار بودی که اصلا نمی شد باهات حرف زد. اینقدر زیاد که می ترسیدم توی چشمات نگاه کنم . اصلا جلوی تو من همیشه خفه می شدم. خفه می شدم و هر…
همین که بشینی چند قدم آن‌طرف‌تر، که حواست به پر کردن جامم باشد که گاه و بیگاه و بی بهانه و بابهانه بوسه بگیرم از تو، که خاطرم جمع باشد  توی قاب چشمانم هستی.... همین‌ها را کم آورده بودم. فقط چند روز بود نبودنت؟ خب باشد!! چه فرقی می‌کند چند سال و چند روز و چند ساعت حتی. دل بهانه‌گیر که تنگ شده باشد زمان را نمی‌فهمد.
تنها هستم و تقصیر هیچ کس هم نیست
از بیرون که نگاه می‌کردی اولش زن جوانی را می‌دیدی که تند و تند همه پنجره‌ها را باز می‌کند.  بیرون ریز ریز باران می‌آمد،انگار که قطرات آب را  خیلی نرم اسپری کنند توی صورتت.
زن تازه از راه رسیده بود و دو تا کیسه نارنجی خریدش هنوز روی پیشخوان آشپزخانه بود. از لای پرده‌های نیمه باز آشپزخانه  می‌شد لیوان ماست و تخم‌مرغش را دید. همین چند دقیقه پیش بود که در جدال خزیدن زیر پتو و خاموش کردن همه چراغ‌ها٬ اولین کتی که دم دستش بود تن کرد  و  با همان پیژامه چهارخانه  و پای بی‌جوراب زد بیرون به بهانه  بند و بساطی که برای ته‌چین می‌خواست.چهره پریشان و موهای وزی وزی هوا رفته اش را که می دیدی یک ذره هم قیافه اش به زن هایی که بخواهند این موقع شب ته‌چین بپزند نمی‌خورد٬اما گوشت و پیاز ته‌چینش واقعا داشت سر گاز قل می‌خورد٬ برنجش هم حتی توی لگن پلاستیکی صورتی‌اش خیس شده بود.
خودش؟  خودش با همان موهای وز وزی و پیژامه چهارخانه‌اش داشت تند و تند دور خانه می‌چرخید و شمع روشن می‌کرد. روی میز ناهارخوری دو نفره کنار پنجره٬ روی میز وسط اتاق٬ روی عسلی‌ها٬ کنار تاقچه٬ روی طره پنجره٬  روی میز توالت اتاق خواب٬ کنار…

خیال بودنش.....

الان اگر اینجا بود، کلی به من می‌خندید و می‌گفت خلی به‌خدا. با همان لحن شوخ و شنگ خودش. شاید  هم٬ همین حالا جایی نشسته  و چپ چپ نگاهم می‌کند و نمی‌فهمد که یعنی‌چی بهانه سنگ سیاهی را گرفته‌ام که نشانه هیچ چیز نیست. "من" این مدلی را دوست ندارد. دلتنگی و این حرف‌ها هم توجیهش نمی‌کند٬می‌خواهد که بخندم. که مثل خیلی وقت‌ها شانه‌هایم را بالا بندازم و با لحنی که مثلا خیلی عادی است بگویم : «آدم‌ها با مرگ نمی‌میرند.» طوری که هم او باور کند و هم خودم.
 مرگ٬ برای منی که چند تجربه تلخ دست اول از آن  داشته‌ام هنوز مثل یک کلاف سردرگم است. هیچ کدام از آن‌هایی که در این سال‌ها از دست دادم٬ برای من تمام نشدند. یک جایی درست وسط قلبم زنده ماندند و روزهای خوب و بد زندگی با من بودند. توضیح منطقی ندارد. فقط یک حس است. شاید هم بازتاب آن نگاه  خودم که دلم می‌خواهد «باشند و زنده باشند و با من باشند» را در قلبم می‌بینم. مثل وقتی که عاشقی و بازتاب نگاه عاشقانه خودت را در چشمان معشوق می‌بینی و دلخوشی.
نمی‌دانم٬ در مقابل مرگ دستهایم بالا است و هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
از دیروز اینقدر دلتنگم و هوایش را…
مجنون شب‌زده‌ای هستم که اسم عزیز از دست‌رفته‌اش را از زبان کسی شنیده و دیوانه شده نصفه شبی و دستش به هیچ جا بند نیست.  نه حتی یک عکس از او دارم و نه هیچ راهی که خودم را برسانم به آن سنگ سیاهی که اسم نازنینش را رویش حک کرده‌اند. خیره شده ام به فیلمی که  وقتی با خونه حرف می زدم ضبط کرده ام و آن گوشه دیوار که عکسش را قاب گرفته. تصویری دور و محو از عکسی که خودم بزرگ کردم و قاب گرفتم و هنوز آنجاست. چرا هیچ عکسی ندارم ازش؟ کی آن عکس کوچک توی کیفم را بیرون آوردم؟ حتما یکی از آن روزهایی بود که خودم را تحریم کرده بودم و سرخاکش هم نمی رفتم. می خواستم فراموش کنم که مرده. می خواستم فکر کنم رفته سفر و عکس آدم سفر رفته را که اینطور قاب نمی گیرن.  فکرش را نمی کردم که یک روزی برای داشتن یک نشانه کوچک از او بال بال بزنم و دستم به هیچ جا نرسد، جز یک تصویر کوچک محو، وسط یک فیلمی که با اوو ضبط شده..... دلم برایش تنگ شده و دلم می‌خواست که می‌شد مثل خیلی وسط هفته‌ها می‌رفتم سراغش و توی خلوتی بهشت زهرا کنارش می‌نشستم. یک زمانی بود که دلم نمی‌خواست سنگ قبرش را ببینم انگار که نبودنش را می‌زد توی صورت آدم و …
اگه بود هنوز٬الان چه شکلی بود؟ رابطه‌مون چطور بود؟ هیچ تصوری ندارم ازش دیگه... ۱۱ سال خیلی زیاده... گاهی اوقات ناخودآگاه یادش می‌افتم و خیلی زود فرار می‌کنم. هنوز نمی‌تونم فکر کنم که زندگی می‌تونه اینقدر بی‌رحم باشه. هنوز نمی‌تونم قبول کنم نداشتنش را. خیلی وقته که دوست دارم دوباره عکسش را بذارم توی کیف پولم٬ خیلی آگاهانه دست دست می‌کنم و طفره می‌رم. نمی‌دونم شاید دلم می‌خواد واقعا فراموشش کنم. شاید اینطوری راحت‌تره.
ظهر شنبه٬ آفتاب پخش شده توی اتاق٬ من  در حالت شال روی شونه و پتو روی پا نشستم روی کاناپه که بنویسم. تا الان که مراحل گرم شدن را طی می‌کردم و داشتم به یک گروه انگلیسی که از سال ۱۹۶۷ هر شنبه می‌رن پیاده‌روی، ایمیل می‌‌زدم که برم باهاشون دور لندن راه برم.
تمام راه را دویدم که سروقت به سالن تئاتر برسم، اما وسط همان دویدن‌های زیر باران هم حواسم بود شهر چقدر دلفریب شده  یا شاید هم بود و کم پیش آمده بود که یک شب پاییزی، زیر شرشر بارانی که تمامی نداشت وسط شلوغی کافه های آن بخش شهر باشم.  خیابان خیس خیس بود، نور آبی که روی پل ریخته بودند٬ تایمز را باشکوه‌تر از همیشه کرده بود٬آدم‌ها با جام شرابی در دست یا بطری آبجو کنار کافه های پر از صدا و نور و همهمه٬ زیر سایه‌بان‌های نازک کنار دیوار گپ می‌زدند  و من عین خیالم نبود که  تئاتر چند دقیقیه دیگر شروع می‌شود و هنوز دارم هی دور خودم می‌چرخم. این یک ماه که بگذرد باید آن طرف شهر را کشف کنم. روز آنطرف‌ها زیاد رفته بودم٬اما این دلفریبی شبانه را نداشت.
چقدر الکی می‌ترسیدم. بیشتر از یک سال بود که می‌خواستم ازمایش سرطان دهانه رحم بدهم و خیلی عامدانه پشت گوش می‌انداختمش. دلیلش هم خیلی ساده بود: می‌ترسیدم.  من کلا آستانه دردم خیلی پایینه و تجربه‌ای که از دکتر زنان در ایران داشتم افتضاح بود.اولین باری که دکتر زنان رفته بودم٬ خانم مثلا دکتر موقع معاینه کلی داعوام کرد که چرا اینقدر لوسم و تکون می‌خورم و نمی‌ذارم کارش را بکنه و من نازک بدن هم دیگه هیچ وقت نرفتم دکتر زنان. ایرلند که بودم چند باری خواستم برم این آزمایش را بدم و خب همچنان نرفتم. اینجا اما نمی‌شد پشت گوش انداختش٬ هی نامه می‌دادن که خانم جان ۳۰ سالت شده و باید بیایی آزمایش٬ سه باری هم که وقت گرفتم نرفتم ول کن نبودن و تلفن می‌کردن که الان مشکلت چیه که وقت می‌گیری و نمی‌یایی. طبیعتا از رو رفتم و دل را به دریا زدم و گفتم باید برم. اول کاری به خانم پرستار گفتم که من آستانه دردم شدید پایینه و این سه بار را هم برای همین نیامدم. من را نشوند روی صندلی و کلی برام همه مراحل کار را توضیح داد و گفت که دردش چطوره و  چکار کنم که راحت‌تر باشه. چند تا چیز جینگول هم آویزون کرده بودن از سقف و تا…

دردی که دور است

نامجو هی می‌گه "دور ایران را تو خط بکش، بابا خط بکش، بابا خط بکش" من، هیچی برای گفتن ندارم. گوش می‌کنم فقط. به دور و برم نگاه می‌کنم، به امنیت و آزادی که دارم، به نگرانی که  از بالا و پایین شدن پولی که توی جیبم هست ندارم، به خواهرم که امروز نوشته بود "حال همه بد است" و وقتی نوشتم من خوبم، جواب داد "برای اینه که اینجا نیستی" شده‌ام دوباره آدمی که درد می‌کشد از زخمی که مال خودش نیست. مال خودش نیست؟؟؟ نه که بخواهم بیافتم به چس‌ناله و یادم برود که مثلا شعاع عمودی آفتاب روز میز دو نفره صبحانه امروزه‌مان چقدر مزه داد و  نم نم باران دیشب برای منی که با چرخ خرید برمی‌گشتم خانه چه خوب بود. حواسم به چیزهای کوچک و خوب زندگی است اما این وسط یک جایی هم درد می‌کند، خیلی زیاد، خیلی عمیق. این نوع درد را می‌شناسم، می‌دانم که اگر مثلا دست خودم بود که زخم برداشته بود، دردش نه که کمتر باشد، مدارا کردن باهاش آسان‌تر بود یا شاید بلدترش بودم.حالا اما حتی نمی‌دانم دردش چقدر است و کجا را بیشتر هدف رفته. فقط می‌دانم درد دارد و من دورم از آن.
زن وسط دیوارهایی که به هیچ سقفی وصل نبودند، سفره انداخته بود و وسط سفره‌اش دو شاخه گل رز بود توی شیشه خالی   شیری که دیروز کنار کوچه پیدا کرده بود.
بعضی ادمها گاهی با بودنشون و فقط  و فقط با بودنشون دنیا را جای بهتری برای زندگی می کنن
صدای تق تق بارون روی شیشه‌های پنجره، منی که کنار شومینه فرو رفتم توی مبل چرمی قرمزم و تند و تند می نویسم. قراره تا 30 روز دیگه این کار را تمام کنم. بعدش چه کاره‌ام؟ هیچ کس نمی دونه و قرار هم نیست که بهش فکر کنم. انگار آخر این ماه دنیا تمام می شه و من باید قببل از تمام شدنش کارم را تحویل بدم.  کم کم داره ظهر میشه و هنوز یک خط هم ننوشتم. می نویسم... باید گرم بشم. همین که نشستم اینجا و دستهام روی کیبرد می چرخه خوبه.
با فرودگاه آشتی کرده ام. نمی دونم چطور این اتفاق افتاد اما الان که داشتم برنامه قطار گرفتنم را طوری تنظیم می کردم که  قبل از پرواز، جایی رو به رفت و آمد هواپیماها یک قهوه بخورم، دیدم که دیگه از  فرودگاه نمی‌ترسم، رد شدن از گیت  مثل رخت شستن توی دلم نیست و حتی غمم هم نمی گیرد دیگر

آتش بس

من از جنگ بیزارم. فرقی نمی‌کنه که قرار باشه کشورم با یک کشور دیگه بجنگه، خودم توی خیابون با مردهایی که متلک می‌گن و دستمالی می‌کنن بجنگم یا جنگ سر چیزهای خیلی کوچکی باشه که از نگاه من فقط به خودم مربوطه و حتی نیازی به توضیح هم ندارن چه برسه به جنگ. ایران که بودم همه زندگیم جنگ بود. جنگ سر اینکه کلمه‌هام سانسور نشن. جنگ سر اینکه کارفرما حقوقم را به موقع بده. جنگ سر اینکه گشت ارشاد به پای بی جوراب و نازکی مانتویی که زیرش یقه اسکی استین بلند پوشیدم گیر نده. جنگ سر رفتن به تجمعی که خطر بازداشت داشت. جنگ سر دیربرگشتن به خونه. جنگ سر اینکه سردفتردار شروط ضمن عقد را ثبت نمی‌کرد. جنگ سر اینکه فلان فیلم را توی دانشگاه نمایش بدیم. جنگ سر اینکه نمی خوام عروسی بگیرم. جنگ سر اینکه پوششم چطور باشه. جنگ سر اینکه برگه‌ای را که بازجو گذاشته جلوم امضا نکنم.جنگ سر اینکه چطوری می خوام زندگی کنم......  مهاجرت کردن از ایران، با همه سختی‌هایی که برام داشت و همه زخم‌های که هنوز دردناکن، این خوبی را برام داشت که همه این جنگ‌ها تمام شد 
زن  وسط چارچوب در روی زمین نشسته بود، گیلاس شرابش را دو دستی نگه داشته بود و خیره شده بود به درختی که  داشت توی قاب پنجره تاب می خورد. .وسط چارچوب در که می نشست می تونست هم پاهای ادمایی که تند و تند از جلوی پنجره می گذشتند بشمره و هم درخت اقاقیای همسایه روبرویی را تمام قد جلوی چشمهایش داشته باشه. ساعت کاری اش تمام شده بود و چرتکه انداختن برای حساب و کتاب های تمام نشدنی خسته اش کرده بود. شادی گرفتن حقوق به چند لحظه هم نمی رسه. کرایه خونه و قبض‌ها و قسط‌های جورواجور را که می ده برن، اینقدری نمی مونه که بشه برایش شادی کرد. هر ماه امیدواره که ماه آینده چیزی ته حسابش بمونه و ماه آینده هیچ وقت نمیاد. راه حل جدیدش اینه که پانزدهم هر ماه، روزی که حقوقش و جیره خونریزی هر ماه، همزمان با هم می رسن، با یک بطری شراب رز وسط چارچوب در بشینه و کفش‌های رنگی آدمها را بشماره. خوبی این شهر فسقلی دم اقیانوس اینه که همه چیز رنگیه. روز اولی که هواپیما به آسمان شهر نزدیک شد از دیدن اینهمه رنگ ذوق مرگ شده بود.
زندگی یعنی  اینکه وسط هزار تا کار و ددلاین هایی که دارن جلوم رژه می‌رن، براش قیمه ریزه بپزم، چون هوس سیب‌زمینی سرخ کرده. زندگی یعنی اینکه نصف سیب‌زمینی‌ها بسوزه اما هیچ به روم نیاره و با به به چه چه بخوره و  بگه بازم هست برای فردا ناهارم ببرم.
خانم ش تا به حال چند بار ازمن پرسیده اینهایی که می‌گم چند درصدشون مال دنیای واقعی‌ان و چقدرش به نظرم مال قصه‌ها و فیلم‌ها. من راستش جوابی ندارم. یعنی برام مرز شفافی وجود نداره. زندگی خودم که هیچ، زندگی آدم‌های دور و برم هرکدامش پر از داستان‌های عجیب و غریبی است که ماجراهایش تمامی ندارد. من می‌تونم یک هفته، شاید هم یک ماه پشت  سر هم و بدون وقفه داستان آدم‌های دور و برم را تعریف کنم و باز هم داستان برای تعریف کردن داشته باشم. داستان‌هایی که مال کتاب‌ها نیست. داستان‌هایی است که داریم آنها را زندگی می‌کنیم. آن وقت خانم ش از من می خواهد بین زندگی واقعی که احتمالا باید آرام و بر اساس دو دو تا چهار تا و حساب و کتاب قابل پیش بینی باشد و زندگی که داریم زندگی اش می کنیم و بیشتر از خیلی فیلم‌ها و کتاب‌ها قصه دارد، مرز بگذارم.
دیروز و روز قبلترش وقتی داشتم در مورد دو موضوع کاملا متفاوت با دو تا آدم حرف می زدم یک دفعه احساس کردم چقدر لحن حرف زدنم عوض شده، کاملا مثلا زن‌های 32 ساله حرف می زدم، سعی داشتم حس‌ها یا ایده‌های خیلی عمیقم را تحلیل کنم و یک متانت عجیب و غریبی توی لحن صدام بود. خودم خوب می دیدم که چقدر هنوز صدام پر از احساس هست. پر از احساس ترس، نگرانی، غم ، شادی و امید. اما این را هم می دیدم که چطور این حس ها پخته شده  و چقدر خوب بلد شدم بدون اینکه صدام بلرزه و ضربان قلبم بالا بره درباره چیزهایی به اون عمیقی حرف بزنم.

زنده می مونن؟؟؟؟

به خود اون روزهام که فکر می کنم یا ازش حرف می زنم بغض می کنم هنوز و گریه ام می گیره حتی.  اون روزها چطور طاقت اوردم؟ آدمای دیگه ای که الان توی همون موقعیتن چطور طاقت میارن؟ آدمایی که سالها و سالها گیر می کنن توی اون موقعیت چطور زنده می مونن؟ زنده می مونن؟؟؟؟
اصل اول رفاقت اینه که با هم در ارتباط باشیم. طوری که کار به اونجا نرسه که گله کنیم "فلانی چرا نیستی؟" پای این گله ها که وسط بیاد یعنی رابطه خیلی وقته کار نمی‌کنه یا به روش ما کار نمی کنه و فقط نمی خواهیم کار نکردنش را با باور کنیم. من دوستی دارم که هفته ای چند بار تلفنی و اسکایپی باهاش حرف می زنم و هر بار بیشتر از نیم ساعت و دوستی هم دارم که سالی یک بار هم به هم تلفن نمی کنیم و حتی چت... اما با هم در ارتباطیم. می دونم که هست هر وقت بخوام. می دونه که هستم هر جا که باشه.  وقتی دلم براش تنگ می شه هی فکر نمی کنم که الان حوصله منو داره یا نه؟ دلتنگ یا پریشان یا خوشحال که باشم این دو تا زودتر از هرکسی می فهمن و میان سراغم تا شریک شادی یا غمم باشن.
عاشق مکالمه‌های صبحگاهی‌ام وقتی که چشمام هنوز بسته است و فقط زبونم کار می کنه
یک فصل جدید تا چند دقیقه دیگه شروع می‌شه و من هیجان زده‌ام. هیچ فکر نمی‌کردم اینی که می‌خواستم با حداکثر سرعت ممکن تمام بشه و رها بشم ازش، یک روز اینطوری من را سر شور و شوق بیاره. 
برنامه ام در دو ماه اینده حسابی تغییر می کنه. امروز، اولین روز  یک کار نسبتا جدید بود. یک پروژه تازه که هفته ای یک روز فول تایم درگیرش خواهم بود. با غیر از دو روز اضافه کاری اون یکی پروژه، بقیه برنامه مثل قبل هست و باید تا آخر سپتامبر یک فصل ده هزار کلمه ای را تحویل بدهم تا اکتبر را برای ادیت بقیه فصل ها وقت داشته باشم. باید حداقل حداقل روزی 500 کلمه بنویسم و روزهایی که کار می کنم هم حداقل 200 تا، وگرنه محاله که برسم. ساغر می گفت که این اواخر روزی 12تا 18 ساعت درس می خونده و من هروقت خسته می شم می گم هنوز 12 ساعت نشده. وسط اینهمه کار نمی دونم چه ام شده که یک وقتایی همچین احساس خستگی می کنم که یک ثانیه هم نمیشه چشمام را باز نگه دارم و حتی چوب کبریت هم افاقه نمی کنه. امشب قبل از اینکه به اون وضعیت برسم باید یک گزارش نصفه را هم تمام کنم. سپتامبر را که بگذارنم، اکتبر ماه راحت تری خواهد بود و از نوامبر نوشتن برای پروژه تازه ام را شروع می کنم. از همین حالا قلبم داره تند تند می زنه براش. یک چیز دیگه هم که باید شروع کنم، زندگی لندنی هست. اینقدر این چهار سال اخیر جابجا شدم و هیچ جایی حتی یک …
خوب نیست آدم  حس‌های سانتی مانتال لحظه‌ای اش را ثبت کنه. چون فقط خودش از کیفیت  و دوام اون جمله‌ها  و حس‌ها خبر داره و بقیه زیاد جدی‌اش می‌گیرن. این جور حس‌ها  را باید یه گوشه متروکی مثل همین جا نوشت و گذاشت توی آب نمک برای روزی که به دردبخورند  و جایی به کار بیان

از ترس‌ها

قصه تو هنوز نصفه کاره مونده.  اسمش را گذاشته بودم: "بیرون چه شکلیه؟" الان اما از اینکه می‌شد اسم‌های دیگه‌ای داشته باشه، تنم می‌لرزه. خطر ظاهرا اومده و گذشته. من اما، هنوز شوک زده‌ام. بلد هم نیستم بنویسمش. برای شهاب تعریفش که می‌کردم هیچی از اون همه اندوه و ترس و امید و بهت و نگرانی و ناتوانی  هزار تا حس لعنتی دیگه که هربار در مواجه شدن با تو دارم، را نتونستم بگم.  تو یکی از اون هزاران بودی که من یک روزی از کنارت رد شده بودم، داستان اما به این سادگی نیست. نمی دونم چی من را اون طوری به تو وصل کرد؟ این که درست همسن خواهرکم بودی، اینکه عاشق فروغ بودی؟ یا اون برق امیدی که هرازگاه مثل یک شهاب از عمق چشمهات رد می شد و عمرش به ثانیه هم نمی کشید؟ نمی دونم..... هنوز وقتی یادم به تو می‌افته و لب‌های دوخته شده‌ات، ترس می‌افته توی دلم.

ریشه‌های بدون رنگ

ددلاینم چهار روز دیگه تمام می شه. تزم اما تمام نشده هنوز. ایمیل زدم دانشگاه، گفتم هم اینکه من دو ماه دیرتر از بقیه شروع کردم و هم کمی حالم خوش نبوده این مدت. گفتن اوکی است فقط یک نامه می تونی بیاری که حالت خوش نبوده؟ به روانکاوم که گفتم، توصیه کرد برم جی پی، اینجا وقتی مستقر می شی باید بری نزدیک ترین مرکز درمانی  ثبت نام کنی و همه امور پزشکی ات را از از اونجا پیگیر کنی. رفتم وقت گرفتم. مترجم هم خواستم. ترسیدم نتونم  کابوس‌ها و ناخوش احوالی‌این دوران را به انگلیسی توضیح بدم. فقط هم ناخوش احوالی روحی نبود. احساس می کردم هرمونهایم هم ایراد پیدا کرده اند و هی بالا و پایین می شوند و حتما یک بخشی اش هم کاملا فیزیکی است. همه چیز اما خیلی بد بود. یک طور عجیب و غریب و لوسی اذیت شدم و الان هم که یادش می افتم دارم ناخودآگاه دندان‌هام را به هم فشار می دم. مهمترین چیزی که تجربه کردم اینه که  هیچ وقت در یک همچین موقعیت هایی سراغ مترجم نمی رم. بودن یک آدم دیگه که درکی از دشواریهای احساسی من نداره، بیشتر اذیتم می کنه. ضمن اینکه خودم هم از پسش برامدم و  واقعا نیازی به مترجم نبود و فقط نشسته بود کا…

از خوشی و ناخوشی

تصویر
از رنج‌ها: کشف جدید من، تقسیم وظایفی هست که بدنم داره. بعد از چند وقت رصد کردن خودم و احوالاتم به این نتیجه رسیده ام که وقتی روزها حالم خوب است، شبها کابوس می بینم و وقتی که روزهای خوبی ندارم، از کابوس هم خبری نیست. یک تقسیم وظیفه خیلی دقیق که بشود کمی نفس بکشم. دو روز پیش به خانم گ گفتم که الان تقریبا سه هفته است که هیچ کابوسی ندیده ام و می خواستم جلسه بعد بگویم که فعلا بی خیال کابوس ها باشیم و یکی دیگر از بقچه های که چپانده بودم گوشه کمد دست بگیریم. بدنم اما آلارم داد که نچ نمی شود. خوبی این رصد کردن خودم در طول هفته و بیانش برای خانم ش در آخر هفته این است که یاد می گیرم چطور با خودم مدارا کنم که بیشتر شاد باشم و کمتر رنج ببرم. مهمتر از ان هم اینکه رنج‌هایم را بقچه نکنم بمانند فقط برای خودم و شبها هیولا شوند. دیروز توی قطار برای ش از ماجرایی گفتم که از دو سال پیش بغض شده بود توی گلویم. باورش نمی شد  آدمهایی آنهمه نزدیک به من چنان کرده باشند و و می‌پرسید چرا هیچ وقت حتی برای او هم تعریفش نکرده ام؟ جوابش ساده بود: نمی توانستم. توانایی بیانش را نداشتم. حالا اما، حداقل اینقدر هی بقچه ها…

دردی که مال تو نیست

از زندان و زنان زندانی که حرف می زنم، همه چیز در مود مسخره بازی و خنده بازار است، به جای بدی اگر برسم ماجرا را قطع می کنم و بدترین ماجراها را با خنده تعریف می کنم.  بعد، تعریف هایم که تمام می شود، همان لحظه ای که همه دارند روده بر می شوند، یکی از زنهایم خجالت می کشد از خنده هایم، آن یکی دیگر که جنس این خنده ها را می شناسد، ترس برش می دارد و هردوتایشان  با هم می‌خواهند که من اصلا چیزی نگویم که کارم به جایی نکشد که فردا صبح، وقتی مستی از سرم پریده و بلبل زبانی یادم رفته، پرت شوم توی آن راهروی ال شکل و بچسبم به آن لوله آب گرم جلوی تلفن های بند و هی مچاله شوم توی خودم و بین خوشحالی برای خود آزادم و غصه برای آن دیگری های هنوز در بند سرگیجه بگیرم.
خیلی وقت بود که وقتی با خودم تنها بودم،همه چیز را انکار می کردم . قصه را طوری ساخته بودم که آن زن 26 ساله  پریشان و ناباور آن روزها من نبودم. بهانه ام این بود که شده ام از آنها که یک روز زندان بوده اند و اندازه ده سال داستان دارند. بهانه خوبی بود و خوب کار می کرد و من از زنی که هرجا می رفت داستان آدمهای پشت دیوار را با خودش می برد، شده بودم زنی ک…

خوبم؟؟

ف ایمیل زده که نگرانم است و پرسیده "خوبم؟". چهار روز پیش ایمیلش را گرفته‌ام و هنوز جواب نداده‌ام. تقصیر خودش است سوال سختی پرسیده و از آن آدم‌هایی هم نیست که بشود برایش نوشت: "خوبم عزیزم. چرا نگران؟ این روزها فقط کمی خسته  و شلوغم" خودم هم می دانم فقط خستگی و شلوغی نیست، ریپ می زنم و بالانس نیستم و توضیحش هم آسان نیست. نه که نخواهم و نتوانم، نمی دانم. باید بنشینم خودم را ببرم زیر ذره بین که بفهمم الان چه جوری ام و حوصله اش را ندارم.  بد هم نیست حالم. یک جور سرخوشی که شبیه مستی است. از آن مستی هایی که ادم در حالت هرچه پیش آید، خوش آید قرار دارد و البته آن یک ذره عقلی که در سرش مانده می داند که این مستی بالاخره می پرد

آدمی که گذاشته رفته

زنگ زدم مامان، سوار آژانس بود از بهشت زهرا برمی‌گشت. تاکسی گرفته بود رفته بود سرخاک پدر و برادرش، راننده تاکسی منتظرش مانده بود که فاتحه‌اش را بخونه و غبارروبی‌اش را بکنه و بعد هم رسونده بودش در خونه. دلم گرفت که تنها رفته بود. اون وقتها که بودم اگر قرار نبود که با بابا یا خاله‌ها بره، من و خواهره یکی‌مون یا دوتامون باهاش می‌رفتیم. پول راننده تاکسی را که داد و رفت توی حیاط، با یک صدای آرام شمرده شمرده، گفت آدم بچه‌هاش که نباشن باید همین‌طوری بره سر خاک دیگه. دلم گرفت. زدم به مسخره بازی. کاش ده تا بچه داشتن که نبود من اصلا به چشمشون نمی امد

...

دیروز هی با خودم فکر می کردم چطوری باید بهش بگم که چی می خواهم؟ نمی خواستم ناراحت بشه یا فکر کنه شرایطش را نمی فهمم و فقط به فکر خودم هستم. کلی برای خودم داد و بیداد کردم. فکر کردم. عصبانی شدم. غر زدم. ولی وقتی دیدمش هیچی نگفتم. نمی دونستم چی باید بگم. چند روز پیش حرف زده بودیم و من راضی شده بودم که  انجامش بدهیم. ولی واقعا حس می کردم از پسش برنمیاییم و دل آشوبه گرفته بودم دوباره. شب که اومد، قبل از اینکه بهش بگم من خیلی خسته ام و فقط هرکاری می خواهی بکنی مسئولیتش با خودت و من کلا آف هستم یه چند وقت. خودش گفت کلی فکر کرده و به همون چیزی رسیده که من بهش فکر می کردم. راضی ام ازش.  وسط این خر تو خر این دو هفته و اون همه بالا و پایین رفتن‌های سینوسی‌مون، هنوز بودن روزهایی که توی اوج هزارتا چیز، زیرچشمی نگاهش می کردم و قند توی دلم آب می شد. 
بعضی وقتها به خودت می ایی و می بینی زندگی ات شبیه فیلم ها شده است و فلان سکانس فلان فیلم شده است، الان زندگی واقعی تو. فقط باید حواسم باشد قرار نیست اخرش شبیه آن فیلم باشد. آخرش را قرار است خودم بنویسم
حس‌های لحظه‌ای. بالا و پایین رفتن‌هایی که فاصله‌شان به ساعت نمی‌کشد. کدامشان واقعی هستند؟  خودخواهی‌ام این روزها پررنگ‌تر از همیشه است. اصلا توان اینکه زیر بار هیچ چیزی بروم ندارم. نه که نخواهم، توانش را ندارم.  اگر به خودم باشد شاید اصلا دلم بخواهد یکی از همان‌هایی باشم که یک کوله پشتی دارند و یک کیسه خواب و هرجا بشود بساطشان را پهن می کنند. یکی از شادها و دلخوش‌هاشان که وسط خیابان نشسته‌اند بستنی‌شان را می‌خورند و کل دنیا به تخم چپشان هم نیست. غمگین نیستم، فقط  این همه بند و بساط و قانونی که زندگی دارد خسته‌ام کرده. بگیر و ببندهای بزرگ هم نه، همین دست و پاگیری‌های کوچکش که هرکاری کنی باید به یک حداقلش تن بدهی.  اینجور وقتها دلم می‌خواهد تنها باشم. تنها تر از همینی که هستم و خوشحال و خوشنودم که نه بچه‌ای دارم و نه سگ و گربه‌ای که مجبور باشم حواسم بهشان باشد. اصلا هر وقت احساساتم قلمبه شده و بچه و سگ و گربه خواسته‌ام یاد همین روزهای خودم افتاده‌ام و بی‌خیالش شده‌ام. دلم می خواهد این روزها همه چیز سرعت داشته باشد که چشم باز کنم و ببینم تمام شده، که ننشسته‌ام به حساب و کتاب و شمردن. دل…
زندگی افتاده توی دور تند دوباره. تا باد چنین بادا
حالم بهتره. روانکاوم می گه آوار هزارتا چیز قدیمی است که یک دفعه خراب می شود روی سرم. از  دفتر روانکاو که بیرون آمدم هنوز خوب نبودم. روی تاب چوبی روبروی کافه کنار مترو که نشستم و یک بستنی پر از کاکائو و خرده بیسکویت که خوردم اما خیلی بهتر شدم. رفته بودم که تا ساعت 11 شب روی تزم کار کنم. حال و هوایش نبود و هوا سرد بود و گرسنه ام بود و دیوار کج بود و از این حرفها. طبیعتا سوار مترو شدم که مثلا در خانه می نشینم و پای درس و ننشستم و حالا قول شرف به خودم داده ام که فردا درس را تمام کنم. حالم هم خوب است خیلی بهتر از تمام یک هفته گذشته و حتی بهتر از عصر. سه گیلاس شراب قرمز و دو ساعت حرف زدن درباره یک زخم قدیمی کار خودش را کرد و سبک شدم. خیلی سبک. شروع که کرد به حرف زدن هیچ آمادگی اش را نداشتم. خواستم بپیچانم و بگویم باشد برای بعد و بروم توی اتاق خواب به هوای لباس عوض کردن. اما نمی شد، گیر افتاده بودم و باید حرف می زدیم و زدیم و خوب هم که شد حرف زدیم. این روزها هم می گذرند. مطمئنم که می گذرند و خوبی اش به این است که حالا خیلی قوی تر از همه روزهایی هستیم که رفته اند.
بعد از یک هفته تمام افسردگی نیمه شدید و دیالوگ‌های تمام نشدنی با خودم، امروز می توانم با دو ثانیه مکث بگویم که خوبم. صبح سر صبحانه با هم حرف زدیم، تمام دیشب را به چیزی فکر کرده بود که من یک هفته است مدام با خودم تکرارش می کنم . طبیعتا دل به دلش دادم و حالا آرامم. یک آرامش زیرپوستی به اضافه خیلی اشتیاق و هیجان به اضافه کمی ترس که البته همه شان طبیعی هستند. حالا به آن مرحله ای رسیده ام که فکر کنم در دو تا سه ماه آینده  باید فقط و فقط و فقط به پایان نامه فکر کنم و حواسم هم باشد که کار روتینم را تا همین حد نم نمک دو ماه گذشته پیش ببرم. 
یک روزهایی هست که دست بند دلفینی که بابا برام خریده دستم می کنم، شال رنگارنگی که مامان بافته را می اندازام روی دوشم،  دستبندی که خواهره فرستاده  می بندم و قلبی که پروین روز اخری بهم داد را می اندازم گردنم، تا موقع راه رفتن لق نخورم
توانایی این را دارم که زندگیم را جمع کنم توی یک چمدان 20 کیلویی و این خیلی خوبه به غیر از لباس‌ها و پنج جفت کفش و پنج تا کیف و 10 تا کتاب و صندوقچه گردنبند  وگوشواره‌هام که بیشترشان یادگاری از خودم و دیگرانند، تنها چیزهایی که دلم می خواهد در چمدانم باشند، رومیزی اصفهان مامان، مجسمه های کوچک خواهرم، کوسنها و رومیزی هایی که از جمعه بازار تهران برایم خریده، جا شمعی های کریستالی که ماریا موقع امدن بهم داد، قاب چوبی پروین که همه این چهار سال همه جا روی دیوار اتاقم بوده،یک سری کارت های کاغذی، آلبوم عکسی که از ایران با خودم آوردم، چند تا سی دی عکس و فیلم  از مامان بابا  هستند که همه شان توی کوله لپ تاپم جا می شوند. دلم می خواهد این گلدان کوچکی که یک سال است با همه بی مهری ها و بی توجهی های من تاب آورده و هرچند وقت یک بار گل های صورتی می دهد را هم ببرم، اما از اینکه خاک دامنگیرم کند می ترسم، فرقی نمی کند خاک کجا باشد، دو کف دست خاک گلدانی هم شاید بتواند روزی پاهایم را سست کند.
عروسک کلاه قرمزی را هم می گذارم توی چمدانم که فکر نکند به خاطر دست شکسته اش دوستش ندارم :) هدیه تولد 30 سالگی ام است…
دیشب خواب  خانم س را دیدم. همانی که همیشه بود، با همان آرامش مثال زدنی‌اش. او هنوز همان جا بود و من هم همین جا، اما نمی دانستم چطور کنارش بودم و با هم حرف می زدیم. قبلش رفته بودم دیدن پسر پنج ساله اش داشتم برایش تعریف می کردم که چطور اولش با من غریبی می کرد و بعد کم کم دوست شدیم و  راهم داد به بازی اش و گذاشت که با هم لگو درست کنیم. خانم س مثل همانی که بود، مثل مادری که چند سال است بازی کردن پسر کوچکش را ندیده، با دقت گوش می داد و رفتار پسرکش را آنالیز می کرد و یک جاهایی می گفت که چقدر عوض شده فلان واکنشش، قبل‌تر ها اینطور نبود. بعد برایش از دخترکش گفتم و چشمهایش می درخشید. چشمهایش می درخشید و لبخند می زد و می گفت همیشه همینطور بوده. خیلی با هم حرف زدیم. نشسته بودیم روی یک نمیکت چوبی بیرون یک ساختمان سیمانی و دستم توی دستانش بود.  بعد یک جایی قبل تر یا بعدتر از آن، دوباره همان خواب قدیمی را دیدم. همان صحنه قدیمی ، ده بار بیشتر تکرار شده که  خیلی اتفاقی یک جایی می بینمش، گیج و یخ کرده میخکوب می شوم که چه واکنشی باید داشته باشم، می آید جلو، خیلی آرام آرام. اول دستم را می گیرد. بعد به چ…
این نوشته اخر لوا خیلی خوب بود، درست وقتی که می خواستم جل و پلاسم را جمع کنم و برم یه گوشه دیگه برای خودم یادم انداخت که برهنگی زیبا است و من این برهنگی را دوست دارم. سه شنبه پیش که روبروی روانکاوم نشسته بودم داشتم برایش می گفتم تازگی ها قضاوت ادمهای دیگر برایم اهمیت پیدا کرده و خیلی نمی فهمم که چطور اینطور شده ام. من همیشه فقط به درست بودن کاری که می کنم فکر می کردم و حرف مردم عین خیالم هم نبود. حالا اما شده روزهایی که برای حرف مردم حتی گریه کرده ام. گیرم که این "مردم" ادمهای عزیزی بوده اند برایم. اما من که اینطور ادمی نبودم!!! نوشتن این جا و نوشتن از همه چیز - اگر دوباره بتوانم- کمک می کند که مثل همیشه فقط به درست بودن کارم فکر کنم و همین
یک کلمه هم ننوشتم.  نسخه آن لاین کتاب "اعترافات شکنجه شدگان" آبراهامیان را پیدا کردم و از صبح تا همین الان هی خوندم و نت برداشتم. کتابش محشر بود، اطلاعاتش محشرتر. ولی من با این همه دیتا چی کار کنم الان؟ پوشه تزم را که باز می کنم وحشت می کنم اینقدر که نت برداشتم و مقاله ذخیره کردم و دلم می خواد همه شون را بچپونم توی تزم. تا آخر عمرم هم که روی این موضوع کار کنم، تمام نمی شه. امروز هی فکر می کردم تا آخر عمرم  روی همین کار متمرکز می شم و برای خودم ذوق می کردم. بعد یادم می افتاد که سه ماه پیش تصمیم گرفته بودم تزم که تمام شد برم روی یک پروژه دیگه کار کنم و همه جزئیاتش را درآورده بودم. کاش که دو نفر بودم من. یا کاش که این دو تا موضوع این همه از هم دور نبودند و می شد یک طوری بهم دیگه ربطشون بدم. نمی دونم شاید هم سوپرزن شدم و تونستم روی هردوتاش کار کنم. اصلا خوبه که اینجام الان. اگه ایران بودم دو تا موضوع خیلی اساسی دیگه هم داشتم که دوست داشتم عمرم را بذارم سرش و حتما دیونه می شدم تا یکیش را انتخاب کنم.