پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2012
چند روزه که خواندن یادداشت‌های روزانه شاهرخ مسکوب را شروع کرده‌ام و گفتن ندارد که وسوسه روزنوشت داشتن دوباره به جانم افتاده. وسوسه اینکه دوباره شروع کنم از همه چیز و همه کس بنویسم. از چیزهایی که می خوانم، از فیلمهایی که می بینم، از ادمها، خیابان ها و حتی صداهای این شهر شلوغ. بیشتر از اینها و کمتر از خودم. کمتر برای اینکه این روزها مدام درگیر خودمم. نمی فهمم خودم را. هی کلنجار می روم و هی به جایی نمی رسم و رهایش می کنم، بعد دوباره همه خوددرگیری ها از اول شروع می شود و می افتم در همان سیکل معیوب. حرف هم نمی توانم بزنم درباره اش . نه که نخواهم، بلد نیستم. به زبان که می ایند مبتذل می شوند و نمی توانم توضیح بدهم که کجایش گاهی اینطور فلجم می کند و آخرسر می شود اینکه "خوشی زده زیر دلم"
حالا نوشتن از دور و برم را که شروع کنم، شاید کمی این پریشانی هم سامان بگیرد. بیشتر البته برای  همان اعتقاد کهنه و قدیمی ام به لزوم نوشتن و ثبت کردن همه چیزاست.
هزار بار فکر کردم کجا بنویسم که دستهای روی  صفحه کیبرد راحت بچرخد و هی کلمه ها را رد نکند. کاغذ فایده ای ندارد وقتی یادم به یک کارتن دفترچه ای …
آدم دست و پاش توی زندگی گیر می کنه و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. الان همه امیدم اینه که تا چند سال دیگه یکی یکی این بندها را باز کنم. یکی از دلائل مهمی که بچه نمی خوام هم اینه که یک بند دیگه به این همه بند آشکار و پنهان اضافه نشه. گیر که می کنم، می ترسم و ترس، ناتوانم می کنه. فانتزی من یک زندگی کولی وار و هیچ جا نمانی هست. نمی دونم چقدر عملی هست و می تونم باهاش خوش باشم یا نه؟ اما دلم می خواد تجربه اش کنم. حتی اگه شده برای شش ماه.   می دونم که الان وقت رفتن نیست ونمیشه و اصلا محاله. اما دلم می خواد حتی اگه شده برم یه شهر کوچولو گم بشم دوباره. اصلا دلم گالوی را می خواد. اون تابستونی که همه رفته بودن خونه. "ر" آمریکا بود. "ش" ویزا نداشت. مری رفته بود دیدن خواهرش  و من بودم و یک شهر منیاتوری دم اقیانوس که هیچ کس را توش نداشتم و مثل یک روح سرگردان برای خودم می پلکیدم. می دونم که لندن اینقدر بزرگ هست که بتونم اینجا هم روح سرگردان باشم برای خودم. نمیشه اما.... باید هی بنویسم و هرچی می نویسم تموم نمیشه. بدتر اینکه به هوای نوشتن می مونم خونه و هیچی نمی نویسم.
احساس ناتوانی می‌کنم.  حس اینکه از پسش برنمیام. نمی دونم این حس از کجا میاد. اما دیشب که مدیرم گفت یا من چیزهایی که تو فرستادی را پیدا نمی کنم و یا منظور ما را متوجه نشدی و تا یکشنبه وقت داری همه چیز را از اول بنویسی، خیلی واضح دیدم که این حس ناتوانی باهام چیکار کرده. می دونستم که کارم را درست انجام دادم و خیلی هم براش وقت گذاشتم. مدیر هم صبح ایمیل زد و گفت کارها را پیدا کرده و خوب و کاملن. اما اگر غیر از این را می گفت در وضعیتی نبودم که بتونم از کارم دفاع کنم. مثل دیروز. که نظرم با اون یکی مدیرم یکی نبود و نتونستم دفاع کنم. نه که نتونم بگم چرا نظرش را قبول ندارم. انرژی اش را نداشتم.  خسته ام؟ زیر بار کارهای جورواجور گم شدم؟ دلتنگم؟ افسرده ام؟ نمی دونم... نمی دونم چه مرگمه. فقط می دونم که زیر فشارم. اینو آقای قهوه فروش کافه دانشگاه هم فهمیده. دیروز که یادم رفته بود پول قهوه را بدم و بعد 20 دقیقه گفتم آخ ببخشید. همونطوری که داشت برای یکی دیگه قهوه درست می کرد گفت عیبی نداره. این روزا همه‌ زیر فشارن
هرجا که دست می‌گذارم درد می‌کند، من، مثل آدمی ترسان از درد فقط تماشا می‌کنم. تماشا می‌کنم و خودم را به مشنگی می‌زنم که یعنی اینهمه درد به هیچ‌جایم نیست. راه دیگه‌ای بلد نیستم. نه که ناامید باشم. اصلا بحث امیدواری و برآمدن یا برنیامدن کاری از دستم نیست. فقط هرجای سرزمینم که دست می‌گذارد  درد می‌کند و من هیچ تسکینی ندارم.  واکنش ناخودآگاه این روزهایم خجالت است. چند روز پیش که خبر  کتک زدن مهدی محمودیان را می‌نوشتم، از تایپ کردن کلمه‌ها خجالت می‌کشیدم. امروز وقتی دنبال عکس اعدام بودم، رویم نمی‌شد به مانیتور نگاه کنم.
قرار مصاحبه را بهم زدم. س را هم نتونستم برم ببینم. ازحالتی که نمی تونستم از تخت بیام بیرون درامده بودم. اما همچنان از خونه نتونستم بیرون برم. پتو پیچ نشستم برای پروژه ای که باید دوشنبه تحویل بدم کار کردم. هنوز 50 درصدش هم تموم نشده و من همچنان امیدوارم که تمامش می کنم. بقول نامجو، امیدای الکی دیشب خواب بهار را دیدم. خواب دیدم اومده مرخصی. خونه من بود و داشتم دنبال وکیلی می گشتم که بتونه کاری کنه شاید حبسش کمتر بشه. هی می گفتم ده سال خیلی زیاده..... بعد خواب دختری را دیدم که نمی دونم کی بود. پدرش مرده بود و خبر نداشت و می خواستن بیارنش جای خالی باباش را ببینه. دختره مثل مرغ پرکنده همه جای خونه دنبال باباش می گشت و نبود و من داشتم بال بال می زدم و هیچی ازم بر نمی اومد درست مثل وقتی که بهار نشسته بود جلوم و هیچ وکیلی را پیدا نمی کردم که کاری ازش بربیاد. دیروز عصر به احساس ناتوانی فکر می کردم که گاه مثل بختک می افته روم و شب، انگار می خواستم برای خودم تصویرسازیش کنم.


تمام دیروز را  روی تشک، چسبیده به شوفاژ  و پتوپیچ یا خوابیده بودم، یا تکیه داده به شوفاژ فیلم نگاه می‌کردم.  نه یک ذره انرژی برای هیچ کاری داشتم و نه سرسوزن حوصله هیچ کار و هیچ ادمی. چیزی شبیه موج های سهمگین افسردگی که قشنگ از روی ادم رد میشه و لهش می کنه. این هم تجربه جدیدیه که چند ماهه روزای اول پریود دارم  جسمم به یک طرف، روحم درب و داغان میشه و همه وجودم خالی از انرژی. بعد همه داستان هایی که خیلی وقته  هلشون دادم اون ته ته ها، میان بالا، ردیف می شینن جلوی چشمم و می گن یالا همین الان تکلیف ما را روشن کن. طبیعتا کاری از دستم برنمیاد و فقط تماشاشون می کنم و همون یه ذره انرژی باقی مونده هم از دست می ره. می دونم که برای بالا  و پایین شدن هورمون ها است . اما مثل خواب دیدن های هرشبه، آزارم می ده. امروز کمی بهترم و همه سعی ام را کردم که نه قرار مصاحبه را کنسل کنم و نه قرار بیرون رفتن با س را. می دونم که اگه وا بدم، یک روز میشه یک هفته .
کشتیه آرام گرفته دوباره. کار می کنم بیشتر از همیشه. درس می خونم مفیدتر از همیشه. هنوز بیشتر وقتها از خونه کار می کنم و همون حسن کچلی هستم که باید سیب بذارن دم در تا برم بیرون. مرد بیشتر از من حواسش هست که کشتی‌مون دیگه مدام تکان‌های 180 درجه‌ای نمی‌خوره و این روزها زیاد ازش می‌شنوم که "هه چه خوب بالاخره آروم گرفتیم‌ها" هنوز با اون مدل زندگی که می خوام خیلی فاصله دارم. اما لازمه که کمی آرام باشم و حتی زندگی روتین را تجربه کنم. اصلا در راستای همین روتین بودنه که رفتم اسم نوشتم برای ورزش، عضو سینمای شهرم شدم. کتابخونه ثبت نام کردم و می خوام کمی که سرم خلوت تر بشه برنامه شهرگردی و کافه نشینی راه بندازم
یکی از ارزوهام اینه که با دختره برم شیراز، اصفهان، کیش؛ ارسباران. که دختره بیاد اینجا، با هم بریم فلورانس، ونیز، آمستردام، گالوی، ورشو، کولالامپور....یا نه اصلا بیاد فقط همین لندن خودمون. که دستش را بگیرم و هی با خودم ببرمش این طرف و اون طرفو همه جاهایی را که دوستشون دارم نشونش بدم. هنوز برام همون گربه ملوس کوچولوییه که فقط باید ناز و نوازشش کرد وحتی دست به سینه بود برای اوامر ریز و درشتش. آخ که چه دلم براش تنگه همیشه. هیچ خوب نیست که نمی دونم دفعه دیگه کی می تونم ببینمش. این تاریخ نداشتن. این که نمی تونم نقشه بکشم برای دیدنش، مغزم را تعطیل می کنه. یه باری باید بشینم و سرفرصت بنویسم که مهاجرت چه چیزایی را از من گرفت. اولینش اما دیدن دختره است. اصلا فقط دیدنش و نه هیچ چیز دیگه.
اگر روزی 20 ساعت هم کار کنم باز عقبم. چند تا ددلاین مهم دارم و لازمه که حتی بیشتر کار کنم.بعد این وسط، درست وسط این همه کار، ذهنم هی داستان می‌سازه. اگه می‌نوشتمشون حتما  رهام می کردند و می رفتند. نمی نویسم هی جمع می شن توی سرم. مثل یه توده بزرگ.