۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه



چند روزه که خواندن یادداشت‌های روزانه شاهرخ مسکوب را شروع کرده‌ام و گفتن ندارد که وسوسه روزنوشت داشتن دوباره به جانم افتاده. وسوسه اینکه دوباره شروع کنم از همه چیز و همه کس بنویسم. از چیزهایی که می خوانم، از فیلمهایی که می بینم، از ادمها، خیابان ها و حتی صداهای این شهر شلوغ. بیشتر از اینها و کمتر از خودم. کمتر برای اینکه این روزها مدام درگیر خودمم. نمی فهمم خودم را. هی کلنجار می روم و هی به جایی نمی رسم و رهایش می کنم، بعد دوباره همه خوددرگیری ها از اول شروع می شود و می افتم در همان سیکل معیوب. حرف هم نمی توانم بزنم درباره اش . نه که نخواهم، بلد نیستم. به زبان که می ایند مبتذل می شوند و نمی توانم توضیح بدهم که کجایش گاهی اینطور فلجم می کند و آخرسر می شود اینکه "خوشی زده زیر دلم"

حالا نوشتن از دور و برم را که شروع کنم، شاید کمی این پریشانی هم سامان بگیرد. بیشتر البته برای  همان اعتقاد کهنه و قدیمی ام به لزوم نوشتن و ثبت کردن همه چیزاست.

هزار بار فکر کردم کجا بنویسم که دستهای روی  صفحه کیبرد راحت بچرخد و هی کلمه ها را رد نکند. کاغذ فایده ای ندارد وقتی یادم به یک کارتن دفترچه ای می افتد که یک گوشه دارد خاک می خورد و احتمالا هیچ وقت دستم بهشان نمی رسد. توی وبلاگم هم هی خودم را سانسور می کنم. اخرش تصمیم گرفتم، جایی راحت بنویسم و هرقدرش را خواستم بگذارم اینجا، هم برای اینکه بهترین ارشیو برای خودم است و به سرنوشت ان همه نوشته گم و گور شده در هارد کامپیوترهایم مبتلا نمی شود و هم اینکه خوانده می شود. این درد منتشر کردن همه چیز و زندگی شیشه ای هم به گمانم مرض جدید من است.فارغ از اینکه چند نفر بخوانندش، نفس منتشر شدنش مهم است. وگرنه می شود مثل مقاله ای که نوشته ای  و مثلا به جای فرستادن برای استادت، گذاشته ای توی کشوی میز توالت.
از مقاله مثال زدم؛ چون دو ماهی بود که با یک مقاله سر و کله می زدم و دلم رضا نمی شد بفرستمش و امروز که دگمه ارسال را فشار دادم، خوب فهمیدم چه فشاری از روی ادم برداشته می شود با رها کردن کلمات. حالا هرجا که می خواهند بروند. اینش خیلی مهم نیست. فقط باید جدا شوند از تو.
حالا که متنهای مدرسه را تحویل داده و این یکی را هم فرستادم رفت، احتمالا آرام تر خواهم شد. تجربه این مدرسه هم احتمالا برایم جالب خواهد بود. از آن کارهایی است که هیچ وقت نکرده ام و همیشه  دلم می خواست بکند و نمی دانم که چقدر از پسش برمی ایم.

از خواندن‌ها:
چند روز پیش داستان جدید رضا قاسمی را خواندم که روی فیس بوک منتشر می شود: پروانه ها و امکان.
تجربه ای شبیه داستان قبلی اش است  که ان لاین می نوشت و روی وبلاگش می گذاشت و مخاطب قدم به قدم با او جلو می رفت. چند بخش اول را که خواندم دوستش نداشتم. احساس کردم دارد سیاسی می نویسد و با اینکه خوب است اما ادبیات نیست، یعنی انگار ادبیات بهانه . ابزار بیان چیز دیگر شده،  شاید هم با چاه بابل و وردی که بره ها می خوانند مقایسه اش می کردم. جلوتر که رفتم اما دوستش داشتم. ان تخیل قوی داستان بافش را خوب با چیزی که می خواهد بگوید درهم آمیخته است.

یادداشت های مسکوب هم معرکه اند. نوشته هایش از سال 57 و روزهای منتهی به انقلاب شروع می شود تا سال 75 و پاریس. الان روز 23 بهمن هستم. هم ترس ها و پیش بینی های تاریخی اش که این همه به واقعیت نزدیکند جالب است و هم این تکرار تاریخی که مدام دچارش می شویم و امیدهایی که مدام به باد می رود.
یک نکته جالب دیگر هم دیدن روشنفکر طبقه متوسط در وسط آن ماجرا است. نه اینکه فقط چه فکر می کند. اینکه کجای داستان هست  را هم کمی نشان می دهد. می گویم کمی چون از یکی دو ماه قبل انقلاب نوشته و من هم خیلی جلو نرفته ام هنوز.

از آدمها:
امروز "ز" را دیدم. مثل چند بار قبل زنگ زد که ناهار را با بخوریم و خوردیم. امروز برای من هم ساندویچ اورده بود. به من که باشد احتمالا هزار قرن طول می کشد تا ببینمش. خوب است که زنگ می زند و قرار می گذارد. امروز داشت از کلافه گی هایش می گفت. وسط حرفهامان یکی امد و بحث رفت جای دیگر. باید سرفرصت درباره اش حرف بزنیم و البته باید حواسم باشد که مثل همیشه نروم توی نقش مادربزرگ هایی که هی همه چیز را می خواهند ختم به خیر کنند و بگویند که درست می شود. اعتراف کردن به اینکه گاهی تا زانو توی شل و گل فرو رفته ایم ترس ندارد. ترس هم داشته باشد، با نترس نترس درمان نمی شود.

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

آدم دست و پاش توی زندگی گیر می کنه و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. الان همه امیدم اینه که تا چند سال دیگه یکی یکی این بندها را باز کنم. یکی از دلائل مهمی که بچه نمی خوام هم اینه که یک بند دیگه به این همه بند آشکار و پنهان اضافه نشه. گیر که می کنم، می ترسم و ترس، ناتوانم می کنه.
فانتزی من یک زندگی کولی وار و هیچ جا نمانی هست. نمی دونم چقدر عملی هست و می تونم باهاش خوش باشم یا نه؟ اما دلم می خواد تجربه اش کنم. حتی اگه شده برای شش ماه.  
می دونم که الان وقت رفتن نیست ونمیشه و اصلا محاله. اما دلم می خواد حتی اگه شده برم یه شهر کوچولو گم بشم دوباره. اصلا دلم گالوی را می خواد. اون تابستونی که همه رفته بودن خونه. "ر" آمریکا بود. "ش" ویزا نداشت. مری رفته بود دیدن خواهرش  و من بودم و یک شهر منیاتوری دم اقیانوس که هیچ کس را توش نداشتم و مثل یک روح سرگردان برای خودم می پلکیدم. می دونم که لندن اینقدر بزرگ هست که بتونم اینجا هم روح سرگردان باشم برای خودم. نمیشه اما.... باید هی بنویسم و هرچی می نویسم تموم نمیشه. بدتر اینکه به هوای نوشتن می مونم خونه و هیچی نمی نویسم.

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

احساس ناتوانی می‌کنم.  حس اینکه از پسش برنمیام. نمی دونم این حس از کجا میاد. اما دیشب که مدیرم گفت یا من چیزهایی که تو فرستادی را پیدا نمی کنم و یا منظور ما را متوجه نشدی و تا یکشنبه وقت داری همه چیز را از اول بنویسی، خیلی واضح دیدم که این حس ناتوانی باهام چیکار کرده. می دونستم که کارم را درست انجام دادم و خیلی هم براش وقت گذاشتم. مدیر هم صبح ایمیل زد و گفت کارها را پیدا کرده و خوب و کاملن. اما اگر غیر از این را می گفت در وضعیتی نبودم که بتونم از کارم دفاع کنم.
مثل دیروز. که نظرم با اون یکی مدیرم یکی نبود و نتونستم دفاع کنم. نه که نتونم بگم چرا نظرش را قبول ندارم. انرژی اش را نداشتم. 
خسته ام؟ زیر بار کارهای جورواجور گم شدم؟ دلتنگم؟ افسرده ام؟ نمی دونم... نمی دونم چه مرگمه. فقط می دونم که زیر فشارم. اینو آقای قهوه فروش کافه دانشگاه هم فهمیده. دیروز که یادم رفته بود پول قهوه را بدم و بعد 20 دقیقه گفتم آخ ببخشید. همونطوری که داشت برای یکی دیگه قهوه درست می کرد گفت عیبی نداره. این روزا همه‌ زیر فشارن

۱۳۹۰ دی ۲۵, یکشنبه

هرجا که دست می‌گذارم درد می‌کند، من، مثل آدمی ترسان از درد فقط تماشا می‌کنم. تماشا می‌کنم و خودم را به مشنگی می‌زنم که یعنی اینهمه درد به هیچ‌جایم نیست. راه دیگه‌ای بلد نیستم. نه که ناامید باشم. اصلا بحث امیدواری و برآمدن یا برنیامدن کاری از دستم نیست. فقط هرجای سرزمینم که دست می‌گذارد  درد می‌کند و من هیچ تسکینی ندارم.
 واکنش ناخودآگاه این روزهایم خجالت است. چند روز پیش که خبر  کتک زدن مهدی محمودیان را می‌نوشتم، از تایپ کردن کلمه‌ها خجالت می‌کشیدم. امروز وقتی دنبال عکس اعدام بودم، رویم نمی‌شد به مانیتور نگاه کنم. 

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

قرار مصاحبه را بهم زدم. س را هم نتونستم برم ببینم. ازحالتی که نمی تونستم از تخت بیام بیرون درامده بودم. اما همچنان از خونه نتونستم بیرون برم. پتو پیچ نشستم برای پروژه ای که باید دوشنبه تحویل بدم کار کردم. هنوز 50 درصدش هم تموم نشده و من همچنان امیدوارم که تمامش می کنم. بقول نامجو، امیدای الکی
 
دیشب خواب بهار را دیدم. خواب دیدم اومده مرخصی. خونه من بود و داشتم دنبال وکیلی می گشتم که بتونه کاری کنه شاید حبسش کمتر بشه. هی می گفتم ده سال خیلی زیاده..... بعد خواب دختری را دیدم که نمی دونم کی بود. پدرش مرده بود و خبر نداشت و می خواستن بیارنش جای خالی باباش را ببینه. دختره مثل مرغ پرکنده همه جای خونه دنبال باباش می گشت و نبود و من داشتم بال بال می زدم و هیچی ازم بر نمی اومد درست مثل وقتی که بهار نشسته بود جلوم و هیچ وکیلی را پیدا نمی کردم که کاری ازش بربیاد.
دیروز عصر به احساس ناتوانی فکر می کردم که گاه مثل بختک می افته روم و شب، انگار می خواستم برای خودم تصویرسازیش کنم.



۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

تمام دیروز را  روی تشک، چسبیده به شوفاژ  و پتوپیچ یا خوابیده بودم، یا تکیه داده به شوفاژ فیلم نگاه می‌کردم.  نه یک ذره انرژی برای هیچ کاری داشتم و نه سرسوزن حوصله هیچ کار و هیچ ادمی. چیزی شبیه موج های سهمگین افسردگی که قشنگ از روی ادم رد میشه و لهش می کنه. این هم تجربه جدیدیه که چند ماهه روزای اول پریود دارم
 جسمم به یک طرف، روحم درب و داغان میشه و همه وجودم خالی از انرژی. بعد همه داستان هایی که خیلی وقته  هلشون دادم اون ته ته ها، میان بالا، ردیف می شینن جلوی چشمم و می گن یالا همین الان تکلیف ما را روشن کن. طبیعتا کاری از دستم برنمیاد و فقط تماشاشون می کنم و همون یه ذره انرژی باقی مونده هم از دست می ره. می دونم که برای بالا  و پایین شدن هورمون ها است . اما مثل خواب دیدن های هرشبه، آزارم می ده.
امروز کمی بهترم و همه سعی ام را کردم که نه قرار مصاحبه را کنسل کنم و نه قرار بیرون رفتن با س را. می دونم که اگه وا بدم، یک روز میشه یک هفته . 

۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

کشتیه آرام گرفته دوباره. کار می کنم بیشتر از همیشه. درس می خونم مفیدتر از همیشه. هنوز بیشتر وقتها از خونه کار می کنم و همون حسن کچلی هستم که باید سیب بذارن دم در تا برم بیرون. مرد بیشتر از من حواسش هست که کشتی‌مون دیگه مدام تکان‌های 180 درجه‌ای نمی‌خوره و این روزها زیاد ازش می‌شنوم که "هه چه خوب بالاخره آروم گرفتیم‌ها"
هنوز با اون مدل زندگی که می خوام خیلی فاصله دارم. اما لازمه که کمی آرام باشم و حتی زندگی روتین را تجربه کنم. اصلا در راستای همین روتین بودنه که رفتم اسم نوشتم برای ورزش، عضو سینمای شهرم شدم. کتابخونه ثبت نام کردم و می خوام کمی که سرم خلوت تر بشه برنامه شهرگردی و کافه نشینی راه بندازم

۱۳۹۰ دی ۱۶, جمعه


یکی از ارزوهام اینه که با دختره برم شیراز، اصفهان، کیش؛ ارسباران. که دختره بیاد اینجا، با هم بریم فلورانس، ونیز، آمستردام، گالوی، ورشو، کولالامپور....یا نه اصلا بیاد فقط همین لندن خودمون. که دستش را بگیرم و هی با خودم ببرمش این طرف و اون طرف  و همه جاهایی را که دوستشون دارم نشونش بدم. هنوز برام همون گربه ملوس کوچولوییه که فقط باید ناز و نوازشش کرد و  حتی دست به سینه بود برای اوامر ریز و درشتش. آخ که چه دلم براش تنگه همیشه.  هیچ خوب نیست که نمی دونم دفعه دیگه کی می تونم ببینمش. این تاریخ نداشتن. این که نمی تونم نقشه بکشم برای دیدنش، مغزم را تعطیل می کنه. یه باری باید بشینم و سرفرصت بنویسم که مهاجرت چه چیزایی را از من گرفت. اولینش اما دیدن دختره است. اصلا فقط دیدنش و نه هیچ چیز دیگه.

۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

اگر روزی 20 ساعت هم کار کنم باز عقبم. چند تا ددلاین مهم دارم و لازمه که حتی بیشتر کار کنم.بعد این وسط، درست وسط این همه کار، ذهنم هی داستان می‌سازه. اگه می‌نوشتمشون حتما  رهام می کردند و می رفتند. نمی نویسم هی جمع می شن توی سرم. مثل یه توده بزرگ.



بند