رد شدن و رفتن به محتوای اصلی


چند روزه که خواندن یادداشت‌های روزانه شاهرخ مسکوب را شروع کرده‌ام و گفتن ندارد که وسوسه روزنوشت داشتن دوباره به جانم افتاده. وسوسه اینکه دوباره شروع کنم از همه چیز و همه کس بنویسم. از چیزهایی که می خوانم، از فیلمهایی که می بینم، از ادمها، خیابان ها و حتی صداهای این شهر شلوغ. بیشتر از اینها و کمتر از خودم. کمتر برای اینکه این روزها مدام درگیر خودمم. نمی فهمم خودم را. هی کلنجار می روم و هی به جایی نمی رسم و رهایش می کنم، بعد دوباره همه خوددرگیری ها از اول شروع می شود و می افتم در همان سیکل معیوب. حرف هم نمی توانم بزنم درباره اش . نه که نخواهم، بلد نیستم. به زبان که می ایند مبتذل می شوند و نمی توانم توضیح بدهم که کجایش گاهی اینطور فلجم می کند و آخرسر می شود اینکه "خوشی زده زیر دلم"

حالا نوشتن از دور و برم را که شروع کنم، شاید کمی این پریشانی هم سامان بگیرد. بیشتر البته برای  همان اعتقاد کهنه و قدیمی ام به لزوم نوشتن و ثبت کردن همه چیزاست.

هزار بار فکر کردم کجا بنویسم که دستهای روی  صفحه کیبرد راحت بچرخد و هی کلمه ها را رد نکند. کاغذ فایده ای ندارد وقتی یادم به یک کارتن دفترچه ای می افتد که یک گوشه دارد خاک می خورد و احتمالا هیچ وقت دستم بهشان نمی رسد. توی وبلاگم هم هی خودم را سانسور می کنم. اخرش تصمیم گرفتم، جایی راحت بنویسم و هرقدرش را خواستم بگذارم اینجا، هم برای اینکه بهترین ارشیو برای خودم است و به سرنوشت ان همه نوشته گم و گور شده در هارد کامپیوترهایم مبتلا نمی شود و هم اینکه خوانده می شود. این درد منتشر کردن همه چیز و زندگی شیشه ای هم به گمانم مرض جدید من است.فارغ از اینکه چند نفر بخوانندش، نفس منتشر شدنش مهم است. وگرنه می شود مثل مقاله ای که نوشته ای  و مثلا به جای فرستادن برای استادت، گذاشته ای توی کشوی میز توالت.
از مقاله مثال زدم؛ چون دو ماهی بود که با یک مقاله سر و کله می زدم و دلم رضا نمی شد بفرستمش و امروز که دگمه ارسال را فشار دادم، خوب فهمیدم چه فشاری از روی ادم برداشته می شود با رها کردن کلمات. حالا هرجا که می خواهند بروند. اینش خیلی مهم نیست. فقط باید جدا شوند از تو.
حالا که متنهای مدرسه را تحویل داده و این یکی را هم فرستادم رفت، احتمالا آرام تر خواهم شد. تجربه این مدرسه هم احتمالا برایم جالب خواهد بود. از آن کارهایی است که هیچ وقت نکرده ام و همیشه  دلم می خواست بکند و نمی دانم که چقدر از پسش برمی ایم.

از خواندن‌ها:
چند روز پیش داستان جدید رضا قاسمی را خواندم که روی فیس بوک منتشر می شود: پروانه ها و امکان.
تجربه ای شبیه داستان قبلی اش است  که ان لاین می نوشت و روی وبلاگش می گذاشت و مخاطب قدم به قدم با او جلو می رفت. چند بخش اول را که خواندم دوستش نداشتم. احساس کردم دارد سیاسی می نویسد و با اینکه خوب است اما ادبیات نیست، یعنی انگار ادبیات بهانه . ابزار بیان چیز دیگر شده،  شاید هم با چاه بابل و وردی که بره ها می خوانند مقایسه اش می کردم. جلوتر که رفتم اما دوستش داشتم. ان تخیل قوی داستان بافش را خوب با چیزی که می خواهد بگوید درهم آمیخته است.

یادداشت های مسکوب هم معرکه اند. نوشته هایش از سال 57 و روزهای منتهی به انقلاب شروع می شود تا سال 75 و پاریس. الان روز 23 بهمن هستم. هم ترس ها و پیش بینی های تاریخی اش که این همه به واقعیت نزدیکند جالب است و هم این تکرار تاریخی که مدام دچارش می شویم و امیدهایی که مدام به باد می رود.
یک نکته جالب دیگر هم دیدن روشنفکر طبقه متوسط در وسط آن ماجرا است. نه اینکه فقط چه فکر می کند. اینکه کجای داستان هست  را هم کمی نشان می دهد. می گویم کمی چون از یکی دو ماه قبل انقلاب نوشته و من هم خیلی جلو نرفته ام هنوز.

از آدمها:
امروز "ز" را دیدم. مثل چند بار قبل زنگ زد که ناهار را با بخوریم و خوردیم. امروز برای من هم ساندویچ اورده بود. به من که باشد احتمالا هزار قرن طول می کشد تا ببینمش. خوب است که زنگ می زند و قرار می گذارد. امروز داشت از کلافه گی هایش می گفت. وسط حرفهامان یکی امد و بحث رفت جای دیگر. باید سرفرصت درباره اش حرف بزنیم و البته باید حواسم باشد که مثل همیشه نروم توی نقش مادربزرگ هایی که هی همه چیز را می خواهند ختم به خیر کنند و بگویند که درست می شود. اعتراف کردن به اینکه گاهی تا زانو توی شل و گل فرو رفته ایم ترس ندارد. ترس هم داشته باشد، با نترس نترس درمان نمی شود.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.