قرار مصاحبه را بهم زدم. س را هم نتونستم برم ببینم. ازحالتی که نمی تونستم از تخت بیام بیرون درامده بودم. اما همچنان از خونه نتونستم بیرون برم. پتو پیچ نشستم برای پروژه ای که باید دوشنبه تحویل بدم کار کردم. هنوز 50 درصدش هم تموم نشده و من همچنان امیدوارم که تمامش می کنم. بقول نامجو، امیدای الکی
 
دیشب خواب بهار را دیدم. خواب دیدم اومده مرخصی. خونه من بود و داشتم دنبال وکیلی می گشتم که بتونه کاری کنه شاید حبسش کمتر بشه. هی می گفتم ده سال خیلی زیاده..... بعد خواب دختری را دیدم که نمی دونم کی بود. پدرش مرده بود و خبر نداشت و می خواستن بیارنش جای خالی باباش را ببینه. دختره مثل مرغ پرکنده همه جای خونه دنبال باباش می گشت و نبود و من داشتم بال بال می زدم و هیچی ازم بر نمی اومد درست مثل وقتی که بهار نشسته بود جلوم و هیچ وکیلی را پیدا نمی کردم که کاری ازش بربیاد.
دیروز عصر به احساس ناتوانی فکر می کردم که گاه مثل بختک می افته روم و شب، انگار می خواستم برای خودم تصویرسازیش کنم.



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین