احساس ناتوانی می‌کنم.  حس اینکه از پسش برنمیام. نمی دونم این حس از کجا میاد. اما دیشب که مدیرم گفت یا من چیزهایی که تو فرستادی را پیدا نمی کنم و یا منظور ما را متوجه نشدی و تا یکشنبه وقت داری همه چیز را از اول بنویسی، خیلی واضح دیدم که این حس ناتوانی باهام چیکار کرده. می دونستم که کارم را درست انجام دادم و خیلی هم براش وقت گذاشتم. مدیر هم صبح ایمیل زد و گفت کارها را پیدا کرده و خوب و کاملن. اما اگر غیر از این را می گفت در وضعیتی نبودم که بتونم از کارم دفاع کنم.
مثل دیروز. که نظرم با اون یکی مدیرم یکی نبود و نتونستم دفاع کنم. نه که نتونم بگم چرا نظرش را قبول ندارم. انرژی اش را نداشتم. 
خسته ام؟ زیر بار کارهای جورواجور گم شدم؟ دلتنگم؟ افسرده ام؟ نمی دونم... نمی دونم چه مرگمه. فقط می دونم که زیر فشارم. اینو آقای قهوه فروش کافه دانشگاه هم فهمیده. دیروز که یادم رفته بود پول قهوه را بدم و بعد 20 دقیقه گفتم آخ ببخشید. همونطوری که داشت برای یکی دیگه قهوه درست می کرد گفت عیبی نداره. این روزا همه‌ زیر فشارن

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین