آدم دست و پاش توی زندگی گیر می کنه و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. الان همه امیدم اینه که تا چند سال دیگه یکی یکی این بندها را باز کنم. یکی از دلائل مهمی که بچه نمی خوام هم اینه که یک بند دیگه به این همه بند آشکار و پنهان اضافه نشه. گیر که می کنم، می ترسم و ترس، ناتوانم می کنه.
فانتزی من یک زندگی کولی وار و هیچ جا نمانی هست. نمی دونم چقدر عملی هست و می تونم باهاش خوش باشم یا نه؟ اما دلم می خواد تجربه اش کنم. حتی اگه شده برای شش ماه.  
می دونم که الان وقت رفتن نیست ونمیشه و اصلا محاله. اما دلم می خواد حتی اگه شده برم یه شهر کوچولو گم بشم دوباره. اصلا دلم گالوی را می خواد. اون تابستونی که همه رفته بودن خونه. "ر" آمریکا بود. "ش" ویزا نداشت. مری رفته بود دیدن خواهرش  و من بودم و یک شهر منیاتوری دم اقیانوس که هیچ کس را توش نداشتم و مثل یک روح سرگردان برای خودم می پلکیدم. می دونم که لندن اینقدر بزرگ هست که بتونم اینجا هم روح سرگردان باشم برای خودم. نمیشه اما.... باید هی بنویسم و هرچی می نویسم تموم نمیشه. بدتر اینکه به هوای نوشتن می مونم خونه و هیچی نمی نویسم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین