یکی از ارزوهام اینه که با دختره برم شیراز، اصفهان، کیش؛ ارسباران. که دختره بیاد اینجا، با هم بریم فلورانس، ونیز، آمستردام، گالوی، ورشو، کولالامپور....یا نه اصلا بیاد فقط همین لندن خودمون. که دستش را بگیرم و هی با خودم ببرمش این طرف و اون طرف  و همه جاهایی را که دوستشون دارم نشونش بدم. هنوز برام همون گربه ملوس کوچولوییه که فقط باید ناز و نوازشش کرد و  حتی دست به سینه بود برای اوامر ریز و درشتش. آخ که چه دلم براش تنگه همیشه.  هیچ خوب نیست که نمی دونم دفعه دیگه کی می تونم ببینمش. این تاریخ نداشتن. این که نمی تونم نقشه بکشم برای دیدنش، مغزم را تعطیل می کنه. یه باری باید بشینم و سرفرصت بنویسم که مهاجرت چه چیزایی را از من گرفت. اولینش اما دیدن دختره است. اصلا فقط دیدنش و نه هیچ چیز دیگه.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین