پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2012
دیشب خوابت را دیدم. تکرار لحظه ای بود که توی واقعیت از دست دادمش.از وقتی بیدار شدم، مدام آن چند دقیقه جلوی چشمم هست و معنی‌اش را نمی فهمم. چرا من این همه خواب تو را می بینم؟ نه که بخوام فراموشت کنم، اما این همه دلتنگی برای کسی که رفته آدم را داغون می‌کنه. من از خیلی وقت پیش تصمیم گرفتم همه چیز را فراموش کنم. دوست داشتنت هیچ وقت فراموش نمیشه. حسرت نداشتنت هم همینطور. تصمیم گرفتم فقط نبودنت را فراموش کنم. تصمیمم آگاهانه نبود و هزار تا پیچ و خم داشت . آشکارترین نمادش هم درآوردن عکست از توی کیف پولم بود. طاقت نگاه کردن به چشمهات را نداشتم.درآوردنش اما چاره نبود، جای خالی عکست هم اذیتم می کرد. آخرش همه عکسهایی که توی کیفم داشتم بیرون آوردم و صورت مسئله را پاک کردم. پاک کن من اما فقط توی بیداری جواب می ده.
تمام مدتی که داشت تعریف کرد چطوری بعد از 13 سال رفته بود خونه، من هی بغض قورت می دادم. قلپ قلپ و پشت سرهم. گریه نکردم. اما حواسم بود که قلبم چطوری می زنه وقتی از ترسش توی فرودگاه می گفت از اینکه یه دفعه ای رفته دم در خونه شون. از اینکه می ترسیده بچه های کوچک فامیل فراموشش کرده باشن و نکرده بودن. از اینکه چه خوب بوده اون رفتن به خونه
گریه نکردم اما حواسم بود که این غمی را که توی دلم هست انکار نکنم. ازش خجالت نکشم. فکر نکنم که از سر ضعف هست یا حتی فوران احساس. بعد از دست دادن "س" و اون بغض بزرگی که موقع تعریف های آقای "ف" توی گلوم بود، هی دارم به خودم می گم که غمت را انکار نکن. باهاش کنار بیا و غصه نخور که نمیشه به تمامی شاد باشی.
لحظه های شادی هنوز زیاده. لحظه های ساده ای مثل دیروز که با هم دیگه وسط کوچه پس کوچه های لندن قدم می زدیم، یا با "ر" می شنیم به غر زدن از عالم و ادم و هی مسخره بازی درمیاریم. لحظه های ساده ای مثل وقتهایی که زندگی می کنم. یک مرز باریکی اما همیشه وسط دلم هست.پررنگ نیست. اما اینقدری رنگ داره که نشه انکارش کرد
My Saved Places weergeven op een grotere kaart
آمستردام هستم دوباره. بعد از سه سال. خوشحالم که دوباره برگشتم تا غبار اون همه نگرانی و دل‌آشوبه‌های هر روزه را از خاطره‌ این شهر پاک کنم. همان کاری که یک بار هم با ورشو کردم.  
از خواندن: هنوز مشغول یادداشت‌های شاهرخ مسکوب هستم. یک جاهایی آینه الان ماست، آنجایی که از سردرگمی‌هایش می‌نویسد. یک جاهایی شاید آینده ما باشد، آنجا که تهران زیر بمب و موشک است و او در پاریس نگرانی‌هایش را کلمه می‌کند و خیلی جاها هم آینه‌ای است برای دیدن روزهای زندگی نویسنده‌‌ای در پاریس، فارغ از ملیت و پیشینه اش. از پاریس می نویسد، از آدمها، فیلمها، نمایشگاه‌ها، خیابان‌ها و آنچه می‌خواند و می‌بیند. یک چیزی که در این روزنوشت‌ها دوست دارم، نزدیک شدن به سلیقه آدمی است که دارم می‌خوانمش. همین چند روزه، چندتا موسیقی خوب  و نقاش خوب و کتاب خواندنی از لابلای نوشته‌های مسکوب پیدا کرده‌ام.
از آدمها: شش روزی هست که از خانه بیرون نرفته‌ام. توانش را نداشته‌ام یعنی. نشسته‌ام پای لپ تاپده می رقصیدم. یک کارهایی را مجبورم روزانه بکنم، چون کار است و نمی‌شود از زیرش در رفت. یک چیزهایی را هم باید اجباری بنویسم، چون قول داده ام و ددلاین دارم و نمی‌شود هم زیرش زد. بقیه اش را یا کتاب می خوانم. یا سریال می بینم یا الکی توی وب چرخ می زنم. کار دیگری در توانم نیست این روزها و اخر تلاشم این است که به جای الکی و…
تصویر
حالا من همون دختره ام که مهتاب عروسکش کرده. با همون چشما، همون میله ها. همون بالهایی که پر ندارن. با همون چمدون که به هیچ دردی نمی خوره....
چند روز پیش برای اولین بار، خیلی جدی دلم بچه خواست. بچه‌ای که خودم به دنیا بیارمش و بزرگش کنم. همون موقع وسط همون احساسات هم چند دقیقه که فکر کردم دیدم نمیشه و وسط این زندگی شلوغ و  تکه پاره من جایی برای بچه نیست. اما اون حس. اون  حسی که خیلی واقعی بود  و خیلی پررنگ؛ یه گوشه جاخوش کرده.
  حالم خوب نیست و تعریفش که بخوام بکنم، بی قرارم. چی آرامم می کنه الان؟ آرام معنی‌اش این نیست که الان یادم بره  و چند ساعت یا چند روز دیگه دوباره جلز و ولز کنم. آرام یعنی اینکه آرام بگیرم. من الان باید اونجا بودم. نه به خاطر اونها، همه عادت کردن به نبودنم دیگه. به خاطر خودم. باید همون موقعی که همه شون بهت زده و مات هق هق می کردن، اونجا بودم و باهاشون اشک می ریختم. باید وقتی که داشتن می بردنش هم قدم با بقیه دنبالش می رفتم. باید    حجم سنگین انبوه اون لحظه ای که گذاشتن توی خاک را کنارشون  تحمل می کردم. نبودم اما..  حتی خبر هم  نداشتم و وقتی فهمیدم که می تونستن موقع حرف زدن با من گریه نکنن. می دونم که گریه هاشون تمام نشده و نمیشه اما من شریکش نیستم. با من که حرف می زنن انگار هیچی نشده. ارام هستن. گریه نم…
من هنوز همون آدم 10 سال پیشم که جلوی مرگ مات و حیرون می‌مونم.  یعنی چی که  دیگه نیستی؟ یعنی که چی حالا اسم تو را هم روی یه سنگ سیاه نوشتن پسر جون؟ یعنی چی که دیگه صدای خنده های بریده بریده ات را نمی شنوم. یعنی چی که دیگه نیستی؟ مثل همون 10 سال پیشم گیجم.   همون شبی که رفتی و من خبر نداشتم هم گفتم که هنوز مرگ را نمی فهممم و بعد ده سال مثل بچه ها منتظرم که "م" برگرده. واقعا منتظرم. نخند بهم. منتظرم برگرده، همونطوری که منتظر بودم تو راه بیافتی بچه جون؟ می دونی چندبار خواب دیدم داری راه می ری؟ می دونی که تنها معجزه ای که توی تموم عمرم منتظرش بودم و بهش امید بسته بودم،  راه رفتن تو بود؟ ..... حالا ..... حالا دیگه هیچ امید معجزتی ندارم.  بودنت، با همون تن نحیف نشسته روی تخت، امید زندگی بود برای ما. آدمای دیگه نمی فهمیدن که چطور یه پسربچه ده ساله می تونه زندگی را به اون همه دل مرده از داغ مرگ، برگردونه. من اما می فهمیدم. من می دیدم که مادر تو و مادر من، برای خنده های توئه که زندگی می کنن. من می دیدم که زندگی  دور تخت تو بود که نور می گرفت و صدای خنده ازش بلند می شد. حالا حتما هروق…
کی می‌دونه، شاید هم یه روز واقعا برگشتی  و گفتی همه مون را سرکار گذاشته بودی، که فقط رفته بودی یه دوری بزنی و الکی الکی همه چی این همه طول کشید.