رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
من هنوز همون آدم 10 سال پیشم که جلوی مرگ مات و حیرون می‌مونم.  یعنی چی که  دیگه نیستی؟ یعنی که چی حالا اسم تو را هم روی یه سنگ سیاه نوشتن پسر جون؟ یعنی چی که دیگه صدای خنده های بریده بریده ات را نمی شنوم. یعنی چی که دیگه نیستی؟
مثل همون 10 سال پیشم گیجم.   همون شبی که رفتی و من خبر نداشتم هم گفتم که هنوز مرگ را نمی فهممم و بعد ده سال مثل بچه ها منتظرم که "م" برگرده. واقعا منتظرم. نخند بهم. منتظرم برگرده، همونطوری که منتظر بودم تو راه بیافتی بچه جون؟ می دونی چندبار خواب دیدم داری راه می ری؟ می دونی که تنها معجزه ای که توی تموم عمرم منتظرش بودم و بهش امید بسته بودم،  راه رفتن تو بود؟ ..... حالا ..... حالا دیگه هیچ امید معجزتی ندارم. 
بودنت، با همون تن نحیف نشسته روی تخت، امید زندگی بود برای ما. آدمای دیگه نمی فهمیدن که چطور یه پسربچه ده ساله می تونه زندگی را به اون همه دل مرده از داغ مرگ، برگردونه. من اما می فهمیدم. من می دیدم که مادر تو و مادر من، برای خنده های توئه که زندگی می کنن. من می دیدم که زندگی  دور تخت تو بود که نور می گرفت و صدای خنده ازش بلند می شد.
حالا حتما هروقت دلشون تنگ زندگی می شه، سراغش را از گوشه اون حیاط قدیمی می گیرن که تو را... من چی بگم اخه؟ بگم دفنت کردن؟ چطوری بگم؟چطوری بگم وقتی باورم نمیشه؟ چطوری بگم وقتی هرچی تصویر از اونجا دارم، پر از صدای خنده های توئه.
چه خوب که نبودم اصلا. شاید بشه که این یکی را هم هیچ وقت باور نکنم و اصلا هی منتظر باشم که یه روز راه بیافتی و قدم  را باهات اندازه بگیرم و ببنیم چه هوا بلندتری از من.
مثل آدمی ام که سرقبر عزیزش گریه نکرده... نه چرا مثل...خود آدمی ام که سر قبر عزیزش گریه نکرده.. که سه روز بعد بهش خبر دادن و نمی دونستن که تمام اون سه روز را بال بال می زده و هی می گفته من چه مرگمه اخه؟  نمی دونستن که همون پنج شنبه، دم دمای صبح خواب دیده "م" برگشته و انگار اومده دنبال چیزی  و اون اینجا از امیدش برای دروغ بودن مرگ نوشته بود. دروغ نبود اما عزیز من. این بار باید محکم وایستم جلوی خودم و بگم که دروغ نیست. من اینبار هیچی ندیدم. نه چیزی را که اسمش تابوته. نه سنگی را که اسمش قبره. نه آدمایی که اسمت را زبون بگیرن و اشک بریزن..... من اینبار هیچی ندیدم. حتی با من که حرف می زدن گریه هم نمی کردن. می خاواستن توی غربت غصه نخورم، که آرام باشم. که اونا کنار هم هستن و روی شونه‌های همدیگه زار می زنن و من اینجا نشستم و بلد نیستم تنهایی عزاداری کنم. اینو گذاشتم و هی گوش می کنم و هی ... هی نمی دونم باید چی کار کنم. دلم می خواد زنگ بزنم تهران و  با یکی یکی ادمایی که می دونم قلبشون داره می ترکه حرف بزنم و گریه کنم و نمی تونم. تازه آرام شدن بعد از سه روز.ارام شدن؟ بعد از سه روز؟؟؟ می دونم که دارن برام فیلم بازی می کنن که مثلا توی غربتم. 
غربت شاید از همین جا شروع بشه اصلا. از روزی که عزیزم را خاک کردن و من.. تک و تنها یه گوشه دیگه دنیا، حتی سیاه نپوشیدم براش.... من اصلا چرا لباس سبز تنمه الان؟ من چرا اینجام الان؟
باید  سیاه بپوشم. باید عزاداری کنم. باید چی کار کنم من الان؟
یک شنبه، وقتی حرف زندگی بود، می خواستم از تو بگم که ده سال پیش توی سخت ترین روزهای از دست دادن "م" با همون ویلچر سورمه‌ایت اومدی توی زندگی ما و مامان را به زندگی برگردوندی. هیچ کس که ندونه، من خوب می دونم که تو،  توی تمام این سالها یکی از ستون‌های محکمی بودی که مامان را سرپا نگهداشتی. هردو تون تازه برادر جوون تون را از دست داده بودید و حیران بودید. دست همدیگه را گرفتید  و  قدم به قدم زندگی کردین. فقط 10 سالت بود اون روزها؟ چه فرقی می کنه، بهتر از یه آدم 40 ساله بلد بودی که چطور باید مرهم زخم آدمها شد. نمی تونستی راه بری و روز به روز، جسمت تحلیل می رفت؟ اره اما چه فرقی می کرد وقتی با همون تن خسته ات کوه انرژی بود و هیچ وقت نشنیدم که شکایت کنی. اون روزها دکترا گفته بودن چند ماه بیشتر نمی مونی، تو اما 10 سال جنگیدی. آخرین باری که باهات حرف زدم گفتی پس کی من دایی می شم. بعد از چند وقت ناخوشی سرحال بودی و دوباره می تونستم صدات را بشنوم. هیچ وقت بهت گفته بودم تمام عصرهایی که می امدم سراغت، چقدر انرژی می گرفتم ازت و بی خیال کل دنیا می شدم؟ 
یک شنبه اسمت تا نوک زبونم امد و حرفم را قورت دادم. می خواستم بگم بابا، سلامتی مامان را نذر تو کرده بود. یه چیزی ترسوندم از گفتنش. 
سخته بچه جان. بچه که نه، مردی شده بودی برای خودت . شده بودی؟؟ زمان ماضی؟؟ سخته بچه جان. از دیشب هی اون صورت گرد و تپلت جلوی چشمام هست که 10 سال پیش توی اون خونه قدیمی میدون گلها دیدم. تمام عصرهایی که از دانشگاه و سرکار می امدم سراغت و با هم ریاضی و علوم و عربی می خوندیم و اول و اخر  و وسطش هی  هله هوله می خوردیم و می خندیدیم. گفتن نداره که حسرت اینکه این اخریها کمتر می دیدمت هم هیچ وقت از دلم پاک نمیشه. کاش گله می کردی حداقل. تو که اما اهل گله و شکایت نبودی عزیز من. می دونستی که چقدر دوستت داشتم همیشه، مگه نه؟
فکر کن، حالا باید با فعل‌های ماضی از تو بنویسم. من همیشه می ترسم از فعلی که با قید گذشته صرف بشه.  می ترسم از چیزی که گذشته و من ازش نگذشتم. 
اینجا من حتی هیچ عکسی از تو ندارم و دیشب توی خیالم هی عکسات را توی آلبوم قهوه‌ای بزرگه ورق می زدم. باید عکست را بزنم روی دیوار خونه ام. عکس تو را  و حتی عکس "م" را. 
عکس "م" را  از دیوار پایین آورده بودم، چون نمی خواستم باور کنم که مرده. برای همینم بود که سرخاکش نمی رفتم. می خواستم فرار کنم از حقیقتی که جلوی چشمام بود. راه فراری نیست اما. باید لباس سیاهم را تن کنم و بگم که عکست را برام ایمیل کنن.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.