تمام مدتی که داشت تعریف کرد چطوری بعد از 13 سال رفته بود خونه، من هی بغض قورت می دادم. قلپ قلپ و پشت سرهم. گریه نکردم. اما حواسم بود که قلبم چطوری می زنه وقتی از ترسش توی فرودگاه می گفت از اینکه یه دفعه ای رفته دم در خونه شون. از اینکه می ترسیده بچه های کوچک فامیل فراموشش کرده باشن و نکرده بودن. از اینکه چه خوب بوده اون رفتن به خونه

گریه نکردم اما حواسم بود که این غمی را که توی دلم هست انکار نکنم. ازش خجالت نکشم. فکر نکنم که از سر ضعف هست یا حتی فوران احساس. بعد از دست دادن "س" و اون بغض بزرگی که موقع تعریف های آقای "ف" توی گلوم بود، هی دارم به خودم می گم که غمت را انکار نکن. باهاش کنار بیا و غصه نخور که نمیشه به تمامی شاد باشی.

لحظه های شادی هنوز زیاده. لحظه های ساده ای مثل دیروز که با هم دیگه وسط کوچه پس کوچه های لندن قدم می زدیم، یا با "ر" می شنیم به غر زدن از عالم و ادم و هی مسخره بازی درمیاریم. لحظه های ساده ای مثل وقتهایی که زندگی می کنم. یک مرز باریکی اما همیشه وسط دلم هست.پررنگ نیست. اما اینقدری رنگ داره که نشه انکارش کرد

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین