چند روز پیش برای اولین بار، خیلی جدی دلم بچه خواست. بچه‌ای که خودم به دنیا بیارمش و بزرگش کنم. همون موقع وسط همون احساسات هم چند دقیقه که فکر کردم دیدم نمیشه و وسط این زندگی شلوغ و  تکه پاره من جایی برای بچه نیست. اما اون حس. اون  حسی که خیلی واقعی بود  و خیلی پررنگ؛ یه گوشه جاخوش کرده.

  حالم خوب نیست و تعریفش که بخوام بکنم، بی قرارم. چی آرامم می کنه الان؟ آرام معنی‌اش این نیست که الان یادم بره  و چند ساعت یا چند روز دیگه دوباره جلز و ولز کنم. آرام یعنی اینکه آرام بگیرم.
من الان باید اونجا بودم. نه به خاطر اونها، همه عادت کردن به نبودنم دیگه. به خاطر خودم. باید همون موقعی که همه شون بهت زده و مات هق هق می کردن، اونجا بودم و باهاشون اشک می ریختم. باید وقتی که داشتن می بردنش هم قدم با بقیه دنبالش می رفتم. باید    حجم سنگین انبوه اون لحظه ای که گذاشتن توی خاک را کنارشون  تحمل می کردم. نبودم اما..  حتی خبر هم  نداشتم و وقتی فهمیدم که می تونستن موقع حرف زدن با من گریه نکنن. می دونم که گریه هاشون تمام نشده و نمیشه اما من شریکش نیستم. با من که حرف می زنن انگار هیچی نشده. ارام هستن. گریه نمی کنن. می خندن حتی. نیستم وسط اندوهشون. دورم خیلی دور.  وسط یک سکوت عمیق تنها نشستم و همه لحظه هایی را که باید می بودم و نبودم را پشت سر هم تصور می کنم. دنیام از هر صدایی خالیه و هزار تا تصویر بهم ریخته که نمی دونم چقدر شبیه واقعیتی هست که اتفاق افتاده ردیف شده جلوی چشمام

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین