دیشب خوابت را دیدم. تکرار لحظه ای بود که توی واقعیت از دست دادمش.از وقتی بیدار شدم، مدام آن چند دقیقه جلوی چشمم هست و معنی‌اش را نمی فهمم. چرا من این همه خواب تو را می بینم؟ نه که بخوام فراموشت کنم، اما این همه دلتنگی برای کسی که رفته آدم را داغون می‌کنه. من از خیلی وقت پیش تصمیم گرفتم همه چیز را فراموش کنم. دوست داشتنت هیچ وقت فراموش نمیشه. حسرت نداشتنت هم همینطور. تصمیم گرفتم فقط نبودنت را فراموش کنم. تصمیمم آگاهانه نبود و هزار تا پیچ و خم داشت . آشکارترین نمادش هم درآوردن عکست از توی کیف پولم بود. طاقت نگاه کردن به چشمهات را نداشتم.درآوردنش اما چاره نبود، جای خالی عکست هم اذیتم می کرد. آخرش همه عکسهایی که توی کیفم داشتم بیرون آوردم و صورت مسئله را پاک کردم. پاک کن من اما فقط توی بیداری جواب می ده. 

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین