رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
از خواندن: هنوز مشغول یادداشت‌های شاهرخ مسکوب هستم. یک جاهایی آینه الان ماست، آنجایی که از سردرگمی‌هایش می‌نویسد. یک جاهایی شاید آینده ما باشد، آنجا که تهران زیر بمب و موشک است و او در پاریس نگرانی‌هایش را کلمه می‌کند و خیلی جاها هم آینه‌ای است برای دیدن روزهای زندگی نویسنده‌‌ای در پاریس، فارغ از ملیت و پیشینه اش. از پاریس می نویسد، از آدمها، فیلمها، نمایشگاه‌ها، خیابان‌ها و آنچه می‌خواند و می‌بیند. یک چیزی که در این روزنوشت‌ها دوست دارم، نزدیک شدن به سلیقه آدمی است که دارم می‌خوانمش. همین چند روزه، چندتا موسیقی خوب  و نقاش خوب و کتاب خواندنی از لابلای نوشته‌های مسکوب پیدا کرده‌ام.

از آدمها: شش روزی هست که از خانه بیرون نرفته‌ام. توانش را نداشته‌ام یعنی. نشسته‌ام پای لپ تاپده می رقصیدم. یک کارهایی را مجبورم روزانه بکنم، چون کار است و نمی‌شود از زیرش در رفت. یک چیزهایی را هم باید اجباری بنویسم، چون قول داده ام و ددلاین دارم و نمی‌شود هم زیرش زد. بقیه اش را یا کتاب می خوانم. یا سریال می بینم یا الکی توی وب چرخ می زنم. کار دیگری در توانم نیست این روزها و اخر تلاشم این است که به جای الکی وقت تلف کردن در وب، کتاب بخوانم.

می دانم که باید خودم را جمع و جور کنم. می دانم که همه اش هم به خاطر داغ مرگ نیست. قبلش هم نزده می رقصیدم. حالا بهانه ام بیشتر شده. اینها را نوشتم که معلوم شود، هیچ کس را ندیده ام. حوصله دیدن ندارم اصلا. اگر به خودم باشد نای حرف زدن با ش را هم ندارم. به خودم نیست طبیعتا و مجبورم می کند که حرف بزنم و خوب هم می کند احتمالا.

از نوشتن:   ماجرای این قانون جدید مجازات اسلامی داغ شده دوباره و باید یک چیزهایی بنویسم درباره اش. ابهام زیاد دارد  و ملت الکی خوشحالند. خودم هم اگر دو ماه تمام رویش کار نکرده بودم، حواسم به نقاط مبهمش نبود. بیشتر در شکل تغییر کرده تا محتوا. اگر یک تکانی به خودم بدهم می شود قبل از انتشار آن مقاله مفصل، چند تا گزارش کوتاه درباره اش بنویسم. فعلا که همه چیز را موکول کرده ام به ادیت نهایی متن های مدرسه، امشب که آنها را تمام کنم، بهانه هایم هم برای نوشتن تمام می شود.
این تیتر "از نوشتن" را هم گذاشته ام اینجا که مجبور شوم گزارش نوشتن هایم را هم بدم. دلم می خواهد داستان ان زنها را ادامه بدهم.دو تا گزارش تا ماه مارچ باید بنویسم. چهار پنج تا مصاحبه پیاده نشده، منتظرم هستند. این گزارش های مجازات اسلامی هم که اضافه شده. باید بنویسم دوباره. مدتها  است هرچه می نویسم یا برای پایان نامه است و یا ادیت کارهای دیگران. می ترسم نوشتن یادم برود.

از شنیدن: بتهوون گوش می کنم این روزها. اینقدر که مسکوب هی نوشت، دوای روح پریشان است و راست هم می گفت.

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.