۱۳۹۱ فروردین ۲۵, جمعه

خیال سفر

یک مرحله‌ای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد.  همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی وسط کارهای روزمره نقشه جایی که عازمش هستی را بالا و پایین می کنی. من اسمش را گذاشته ام خیال سفر و  عاشق اینم که بلیطم را تا می شود زودتر بخرم  و فرصت عیشم بیشتر باشد.  یک زمانی که دستم از همه جا کوتاه بود و  سر تا ته دنیایم یک راهرو ال شکل 154 قدمی بود، کتاب هنر سیر و سفر آلن دو باتن که یکی از بهترین ها در باب سفر است، شده بود کتاب مقدسم و هی پابه پای آقای آلن خیال می بافتم برای خودم. خیال‌هایم راهی به واقعیت نداشتند، من اما به همان خیال سفر زنده بودم.  حالا هم که مرز بین خیال و واقعیت کمتر و کمتر می شود، باز از خیال سفر لذت می برم. گاه حتی به اندازه خود سفر

۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

یک - پرسید چرا بهشون اجازه می‌دی ازت توضیح بخوان؟
جوابی نداشتم
هنوز در برابر آدمهایی که دوست‌شان دارم بی سپرم. ازشان که می‌رنجم نمی‌تونم مثل خودشون باشم یا حداقل محکم بایستم و راه جلو آمدنشان را ببندم. اگر نشود که مستقیم با آنها حرف بزنم، راه حلم فرار است. هی دور می‌شوم و دورتر.
حالا هم همین کار را باید بکنم. اگر قرارم به رفتن بوده باید به تمامی بروم.
می دونم که شاید زیادی مته به خشخاش گذاشتن باشه اما یک حداقل‌هایی هست که گذشتن از آنها، برایم راحت نیست.
 احتمالا آستانه تحمل و رنجشم پایین آمده دوباره.

دوم- لندن پر از شکوفه و گل شده و با این نم نم بارانی که از صبح باریدن گرفته همه جا شبیه بهشت است. 

سوم- هنوز سرخوش سفر پرتغالم و وقت اضافی که پیدا کنم باید مفصل بنویسم که همه چیز چقدر خوب و گرم و آفتابی بود و چقدر آرزوهای کولی وار زندگی کردن را دوباره برایم زنده کرد. اینکه با وجود آوار مرگی که هنوز ردپایش توی خونه هست، این ماه پریود فلجم نکرد از اثرات همان یک هفته ای است که با عطر بهار نارنج زندگی کردم. هفت، هشت ماه گذشته برای اولین بار در زندگی ام به طور وحشتناکی درگیر پریود بودم و از یک هفته قبل از شروع خونریزی کاملا فلج بودم و نمی شد که حتی از خانه بیرون بروم. این بار که به جای بدخلقی و بهانه گیری، از روی درد فهمیدم پریود شده ام اینقدر خوشحال شدم که اصلا یادم رفته چقدر درد دارم. 

۱۳۹۱ فروردین ۱۹, شنبه

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

ادمها وقتی می میرن کجا می رن؟
غزاله مسکوب وقتی که یه دختربچه ترسیده از فکر مرگ بود از پدرش این را می پرسید و جواب سرراست می خواست. می خواست که کسی واقعیت را  درباره مرگ به او بگه....
من هنوز به سرگشتگی همون دختربچه 9، 10 ساله هستم. آدم وقتی سنش بالا می ره درگیری اش با مرگ بیشتر میشه. توی همین چند ماه اخیر این سومین خبر مرگی هست که شنیدم. شنیدن خبر مرگ از پشت تلفن. چند روز بعد از اینکه همه مراسم‌ها تمام شده اند و اسم روی سنگ قبر آب و خاک خورده است هم تجربه غریبی است. قلب آدم جوری سنگینی می‌کند که هیچ چیز دیگه ای شبیه اش نیست.

اسمم چی بود؟