رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

تیرهایی که به گالیور می خورد

عصبانی‌ام و هی خشمم را  قورت می دم و می دونم که این اصلا خوب نیست.  نه که اتفاق بزرگی باشه، سر اتفاق های کوچکه که  دلخورم. به قول خودم با اینکه چیز مهمی نیست اما مثل تیرهای کوچکی هستند که آدم کوچولوها به گالیور می زدن و با اینکه درد نداشت، کلافه شده بود و آخرش هم زمینگیر از پس که زیاد بودن.
تیرها اینقدر کوچک هستند که واقعا نمی دونم چه  واکنشی باید بهشون نشون بدم و  حتی تعجب می کنم که چرا دردم میارن.

یک- شما از هم جدا شدین؟
این چند وقته چندبار این سوال را از آدمای دووور زندگیم شنیده ام. ادمهای نزدیک زندگی ام یا می دونن که اوضاع زندگی ام چطوره یا  می دونن اگه لازم باشه که چیزی را بدونن من خودم بهشون می گم.
اینکه ادما چرا اینو می پرسن و چرا اگه یه اپسیلون با  خطکشی ها و قالبهای ذهنی اونا فرق داشته باشی برات نسخه می پیچن برام مهم نیست. اما اینکه هی دست اندازی می کنن به حریم شخصی ام آزارم می ده. دلیلهایی که برای سوالشون دارن هم آزاردهنده است این بار نه بخاطر دلیل هاشون. به خاطر اینکه چطور یه زمانی با این ادما معاشرت می کردم.
چرا عکس دوتایی با هم ندارین؟ چرا همه عکسهای فیس بوکت را پاک کردی؟ چرا تنها سفر می کنید؟
بدتر از همه اینا: نگرانت بودیم!!!!
من واقعا نمی دونم اگه مثلا ما جدا بشیم چه جای نگرانی داره؟ دوتا آدم بالغ و عاقل و مستقلیم که حتما جدایی برامون بهتر بوده و این تصمیم را گرفتیم.
من هیچ وقت نمی تونم به خودم اجازه بدم از کسی اینچیزها را بپرسم مگه اینکه خودش بخواد حرف بزنه یا اینقدر بهش نزدیک باشم که به خودم این اجازه را بدم به زور به حرفش بیارم. توی زندگی من هم تنها کسانی که اجازه دارن من را به زور حرف بیارن به غیر از خود مرد، سه نفر بیشتر نیستند. ف و پ و ر. از وسطی اینقدر دورم که فکر نکنم حتی یادم هم بیافته این روزها. سومی را هفته ای چند بار باهاش حرف می زنم و نمیشه (نمی خوام) چیزی را ازش مخفی کنم و فقط ف هست که حتی اگه حرفی نزده باشم می تونه  قفل دهنم را باز کنه.
بعد برای منی که مرزبندیهام اینقدر دقیق هست، هیچ آسون نیست پاسخ دادن به چنین سوالهای احمقانه ای و نگرانی های احمقانه تر از اون.
چند وقت پیش یکی می گفت خب یه عکس دوتایی بزار توی فیس بوک  و خودتو خلاص کن.... سکوت کردم و هی خودمو کنترل کردم که نگم دلم نمی خواد به این بازی های احمقانه تن بدم و شاقول های زندگیم یه چیز دیگه است.
برای من رابطه ام با شریک زندگی ام هنوز یک چیز کاملا شخصی هست که معیارهای خودش را هم داره و اینکه مجبور شدیم به خاطر شرایطی که در ایران داشتیم اون را به ثبت رسمی برسونیم دلیل نمیشه که بخوام هی براش توضیح بدم.

دو- دومی از اولی هم بدتره
خوبی؟
- اره مرسی
با مرد خوبی ؟ مشکلی نداری؟ 
- نه؟ چرا می پرسی؟
- آخه نوشته های فیس بوکت...
اینجور وقتا اینقدر عصبانی می شم ( در حد همون تیرهایی که به گالیور می خورد البته) که نمی تونم رک و راست بگم بابا جان آخه ادم همه مشکلاتش که به روابط عاطفی اش برنمی گرده، خب من اگه مشکلی با مرد داشته باشم که نمیام توی فیس بوک بنویسم می رم با خودش حرف می زنم و دوباره همون بحث قدیمی خب من اگه می خواستم باهات حرف بزنم می زدم دیگه... چرا می پرسی؟

از اینکه حالم را بپرسن و حتی نگرانم باشن اذیت نمی شم، از اینکه برای خودشون داستان می سازن و بر اساس پیش ذهنیت هاشون حالم را می پرسن اذیت می شم و احساس می کنم درباره یادآوری حریم خصوصی زندگیم شفاف نبودم باهاشون.

سه- سومی به خودم برمی گرده. هی دارم به خودم دروغ می گم و این عصبانی ام می کنه.
سه سال  و نیم هست که  بابا را ندیدم. مامان و خواهره را فقط یک هفته توی تمام این مدت دیدم و هیچ امیدی هم ندارم که بشه هر وقت اراده کردم پیششون باشم و هی می خوام همه این دلتنگی را انکار کنم که شاد باشم. که زندگی کنم. فقط خانواده نیستن. ایران هم هست. ازش فرار می کنم و  دلتنگشم. حال بدم فقط به خاطر دلتنگی نیست. به خاطر اینه که بلد نیستم باهاش چی کار کنم و هی انکارش می کنم. یه جایی باید بایستم و تکلیفم را با خودم به عنوان یه ادمی که ازخانه زده بیرون و امید برگشت هم نداره روشن کنم و خب این اصلا اسون نیست. راه حل من اینه که هی جای پایم را اینجا محکمتر کنم، نه که جواب نده اما گاهی یه واکنش های ناخودآگاهی  دارم که گیجم می کنه و اصلا نمی فهمم چه اتفاقی افتاده.
هفته پیش یکی از بهترین سفرهای عمرم را داشتم. رفته بودیم پرتغال و همه چیز بهتر از بهشت بود. وسط این همه خوشی شب خواب دیدم که مامان خودش را کشته و از بالای یه ساختمون پرت کرده پایین. بیدار که شدم فقط می لرزیدم. بهش زنگ زدم تلفنش خاموش بود. اولین بار بود که از تلفن مامان پیام خاموش است، می شنیدم. طبیعتا مردم و زنده شدم. زنگ زدم خونه، خواهرم گفت که خونه خاله بزرگه هست و تلفنش جامونده خونه خاله کوچیکه  و شارژش تموم شده و خاموشه. هی به بابا زنگ زدم اولش برنداشت و بعد اونم خاموش.  شارژ اون هم گویا تموم شده بود. اینقدر عصبی  و مضطرب بودم  که حتی شنیدن صدای خندون مامان هم آرامم نکرد و تا برنگشتم لندن و خودش را پای اوو ندیدم دلم آروم نشد. 
اولین بارم هم نیست، فلورانس هم که بودم خواب دیدم خواهرم مرده و من هی زنگ می زنم بهش جواب نمیده و مامان سرم داد می زنه که واقعیت را قبول کن همه چی تموم شده. اون بار  هم بیدار که شدم و تلفن کردم بهش  و برنمی داشت و آخرسر بعد 8 بار تلفن کردن جواب داد، طبیعتا با هر باری که جواب نداد هزار بار مردم. خواب بود عزیز دلم و بیدار که شد، مثل همه وقتهایی که از خواب بیدار میشه بداخلاق بود و کلی  غرغر کرد که تا صبح داشتم درس می خوندم تازه خوابیده بودم.

از این خودآزاری‌های ناخودآگاه که هیچ کنترلی هم روش ندارم زیادن و اینکه روشون کنترل ندارم، عصبانی ام می کنه.

چهار- هیچ وقت توی زندگی ام اینقدر درگیر قبض های جور واجور و کارهای بانکی و مالی نبودم. تمام این سه سال زندگی موقتی بود و طبیعتا خیلی از هزینه ها را یا نداشتم یا خیلی کم بودند. تهران هم در اون یک سال و نیمی که خونه خودمون را داشتیم همه چیز خیلی ساده تر از اینجا بود و اینطور پیچیده درگیر مسائل مالی نبودم. این یکی درست مثل همون طناب هایی هستن که گالیور را باهاش به زمین میخکوب کرده بودند. هر ماه باید 10 تا قسط و قبض را مدیریت کنم و هرماه کلی چرتکه بندازم برای حساب و کتاب مسائل مالی. قبلا درآمدم کمتر بود و زندگی ساده تر و پس انداز هم داشتم تازه. الان همه چیز عوض شده و از یک طرف هی گیج می شم و از یک طرف خیلی وقتها نگران پول هستم. این نگران پول بودن بدترین بخش کاره. مساله اصلا سر اینکه وضع مالی ام خوبه یا بده نیست. مساله اینه که هی باید به پول فکر کنی و راه خلاصی هم ازش نیست.
گرون بودن لندن، هزینه های اولیه استقرار برای یک زندگی نسبتا بلند مدت در یک جای ثابت، حقوق گرفتن به یورو و خرج کردن به پوند و چند تا هزینه ثابت تحمیلی که امیدوارم زودتر تموم بشن، توی این گیجی من سهیمه و  همه امیدم اینه که این شرایط موقتی باشه و با گذشتن این چند ماه و تغییر یک سری چیزها این وضعیت هم تموم بشه. 
الان اوضاعم اینطوره که هر وقت حسابهای بانکی و قبض های مختلف را چک می کنم عصبی می شم.

پنج- از اینکه کسی بارش را بیندازه روی دوش من عصبانی میشم. می دونم که آدما گاهی نمی تونن بار زندگی شون را به دوش بکشن و باید کمکشون کرد و برای خود من هم خیلی ها بودن که در کشیدن بار زندگی کمکم کردند و هنوز هم می کنند. اما اینکه کسی دست روی دست بذاره و من توی موقعیتی قرار بگیرم که هی مجبور باشم خودم را که  به خاطر هزار چیز دیگه زیر فشارم، زیر فشار مضاعف بزارم، عصبانی میشم. من برای همین چیزهای کوچکی که الان دارم از خیلی چیزها گذشتم. خیلی وقتها سختی های زیادی را به خودم روا داشتم تا بتونم کاری را که برام مهم تره انجام بدم و ازش لذت ببرم. اینکه آدمها برای اینکه از چیزی لذت ببرن دیگران را زیر فشار بزارن اذیتم می کنه. فشاره خیلی کوچکه درست مثل همون تیرهایی که به گالیور می خورد. اما اینقدر تعداد این تیرهای کوچک زیاد شده که حتی یک تیر اضافه تر تعادلم را بهم می زنه. طبیعتا این فشارها به مرد برنمی گرده و از جای دیگه است. اینقدر همه چیز را به مرد ربط می دن که انگار شرطی شدم و اخر هر غری که می زنم باید بگم به مرد برنمی گرده و طبیعتا خود این هم خوشآیند نیست.

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.