یک - پرسید چرا بهشون اجازه می‌دی ازت توضیح بخوان؟
جوابی نداشتم
هنوز در برابر آدمهایی که دوست‌شان دارم بی سپرم. ازشان که می‌رنجم نمی‌تونم مثل خودشون باشم یا حداقل محکم بایستم و راه جلو آمدنشان را ببندم. اگر نشود که مستقیم با آنها حرف بزنم، راه حلم فرار است. هی دور می‌شوم و دورتر.
حالا هم همین کار را باید بکنم. اگر قرارم به رفتن بوده باید به تمامی بروم.
می دونم که شاید زیادی مته به خشخاش گذاشتن باشه اما یک حداقل‌هایی هست که گذشتن از آنها، برایم راحت نیست.
 احتمالا آستانه تحمل و رنجشم پایین آمده دوباره.

دوم- لندن پر از شکوفه و گل شده و با این نم نم بارانی که از صبح باریدن گرفته همه جا شبیه بهشت است. 

سوم- هنوز سرخوش سفر پرتغالم و وقت اضافی که پیدا کنم باید مفصل بنویسم که همه چیز چقدر خوب و گرم و آفتابی بود و چقدر آرزوهای کولی وار زندگی کردن را دوباره برایم زنده کرد. اینکه با وجود آوار مرگی که هنوز ردپایش توی خونه هست، این ماه پریود فلجم نکرد از اثرات همان یک هفته ای است که با عطر بهار نارنج زندگی کردم. هفت، هشت ماه گذشته برای اولین بار در زندگی ام به طور وحشتناکی درگیر پریود بودم و از یک هفته قبل از شروع خونریزی کاملا فلج بودم و نمی شد که حتی از خانه بیرون بروم. این بار که به جای بدخلقی و بهانه گیری، از روی درد فهمیدم پریود شده ام اینقدر خوشحال شدم که اصلا یادم رفته چقدر درد دارم. 

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین