گلویم درد می‌کند، انگار یک گلوله داغ لغزان گیر کرده باشد وسط گلویم. کاملا هم فیزیکی است دردش و لغزان بودنش و حرارتش.
سرما نخورده ام. گلویم هم هیچ چیزی‌اش نیست. یک بغضی که اشک نمی شود گیر کرده آنجا. اولین بارم هم نیست. قبلا هم شده که مثلا توی خیابان راه می رفته ام و یک دفعه انگار سنگ توی گلویم گیر کرده باشد، دردناک شده بود.
خودم فکر می کنم  همه اش به خاطر نگرانی ها و ترسها و دلتنگی هایی هست که با همه زورم عقب می رانمشان  و یک روزی، یک جایی سنگ می شوند و گیر می کنند توی گلویم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین