۱۳۹۱ تیر ۸, پنجشنبه

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

 هواشناسی گفته بود که باران می بارد، اما خورشید از همان دم سحر که هوا داشت کم کم روشن می شد، آنقدر پرزور بود که خیال آدم به بودنش جمع شود. از وقتی برگشته ام هنوز درس را شروع نکرده ام. یک چند ساعتی نوک زده ام  به کتاب ها و یک کمی هم شواهد  تاریخی جمع کرده ام و همین. آدم از سفر که برمی گردد، برگشتنش فقط به پا نیست. چند روزی طول می کشد تا عادت کند دوباره به جای از صبح تا شب پرسه زدن توی خیابان های زیبا و ولو شدن در کافه های دنج، بنشیند پشت میز کتابخانه و درس بخواند. همین است که این چند روزه هرچه کار کرده ام یا توی کافه بوده یا بساط تشک و پشتی را علم کرده ام توی بالکن و دست به کیبرد شده ام. اینقدر سفر و تاب خوردن وسط دنیایی که انگار هیچ کس هیچ انتظاری از من ندارد جز خوش بودن، بهم مزه داده بود که این مقاله اخری را فقط روی تاب چوبی جلوی یک کافه در همان حالت تلو تلو خوران توانستم بنویسم و امروز هم برای اینکه دوباره بنشینم به نوشتن، میز و صندلی ام را آوردم در بالکن. هوایی شده ام برای خودم و هیچ هم بد نیست.  بالاخره هم درس می خوانم، هم  کار می کنم، چون مجبورم و اصلا قدرت انتخابی ندارم. اما این لحظه های خوشی که یک دست جام باده و یک دست زلف یار هی سوار قطار بشوم و از این شهر به آن شهر بروم و موظف به لذت بردن باشم همیشه پیش نمی اید.

۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

بیخود توی نوشته‌هاش دنبال یک رد آشنا می‌گردم. هیچ ردی نیست. هیچ ردی شاید نبوده از اول

گرچه خانه؛ خانه نیست.....

این را برای جای دیگری نوشته بودم. ولی اینجا هم می گذارم که یادم باشد قرار است دیگر کابوس نرسیدن به خانه خیابان بهار را نبینم. خودم به خودم قول داده ام  و مهم هم نیست که احمقانه باشد.

یک کابوس تکراری در این سه سال و چند ماهی که ایران را ترک کرده‌ام، مدام برایم تکرار می‌شود. می‌خواهم بروم خانه و نمی‌شود. راه را گم می‌کنم، کلید ندارم، پله‌ها در دست تعمیرند، آقای جوادی،همسایه طبقه پایین اینقدر با من حرف می‌زند که بیدار می‌شوم و ..... هر بار یک بهانه است که به خانه نرسم. به خانه خودم و ش ، به خانه خیابان بهارمان. 
به گمانم دیشب، این کابوس هم تمام شد. ساعت چهار صبح امروز بیست و دوم خرداد ماه که هراسان چشمم را باز کردم و صدای نفس‌های ش  و تق تق باران روی شیشه‌ها می‌گفت که همه چیز فقط یک کابوس بود، چیزی در من تکان خورد. چیزی از جنس همانی که دی ماه 87، وقتی مامورها ریختند به همان خانه بهار و من از هزار فرسنگ دورتر صدای پای شان را روی فرش‌های خانه‌مان شنیدم.

آن روز صدای پاهای آنها به من گفت که دیگر به آن خانه برنمی‌گردم و دیشب، تفنگی که جلوی در خانه‌مان ش  را نشانه رفته بود و ماموری که دستش را گرفته بود، به من گفت که کابوس نداشتن خانه بهار هم برایم تمام شد. 
بخش محافظتی بدنم به کار افتاده و خواسته که من را از شر کابوس‌های تمام نشدنی "نرسیدن به خانه" نجات دهد، برای خودش یک کابوس دیگر ساخته که واکسن آن یکی باشد و هرچه خواستن و دلتنگی است از یاد ببرد. یک کابوس با جزئیات دقیق و کمی اگزجره شده با یک پایان هنری و نفس‌گیر.
برای اولین بار در خواب‌هایی که به تهران و خانه‌مان می روم، ش  هم با من بود. من طبق روال همیشه خواب‌هایم پایین پله‌ها بودم و او رفته بود که چیزی را بیاورد. هراسان که پایین آمد گفت مامورها اینجان، از پنجره همسایه روبرویی ما را نشانه گرفته‌اند. اول خنده‌ام گرفت که مگه فیلم پلیسیه جانم، لای در را که باز کردم، لوله‌های تفنگشان را دیدم که خانه ما را نشان کرده بودند.   گفتم بیا فرار کنیم. گفت نمیشه . چطور فرار کنیم؟ کجا بریم؟ ده قدمی ما هستن. 
من، فقط یادم است که دستش را گرفتم، در را باز کردم، او سمت دیوار، من سمت مامورها، تا جان داشتم دویدم. یک بار در بیداری به خودم قول داده بودم که نگذارم دیگر هیچ وقت دستشان به او برسد. حالا توی خواب داشتم به عهدم وفا می کردم. نمی دانم چطور از دست آنهمه مامور فرار کردیم. خواب بود دیگر. یک وقت چشم باز کردم دیدم سر اتوبان مدرس هستیم و توی شلوغی مردم گم شده‌ایم. باید تاکسی می گرفتیم. فقط این را می دانستم که باید برویم آزادی، سوار اتوبوس شویم ، برویم نزدیک مرز، مرز را رد کنیم و یک جای دیگر دوباره از صفر شروع کنیم. 
ش  هی دستم را می کشید که  نمیشه فرار کرد، پیدامون می کنن و من فقط دستش را محکم گرفته بودم. سر اتوبان مثل همیشه شلوغ بود، هیچ ماشینی برایمان نگه نمی داشت. گشت ارشاد چند قدم بالاتر ایستاده بود و من از گوشه چشمم سر تفنگ هایشان را می دیدم و جرات نداشتم رویم را برگردانم. اتوبان مثل همیشه گرفتار ترافیک بود. فکر کردم با اتوبوس برویم. یک لحظه دستم از ش  جدا شد. من سوار اتوبوسی شدم که می رفت بالای میدان و ش  اتوبوس دیگری که پایین می رفت. التماس راننده می کردم که در را باز کند. می گفتم بیبن من حامله ام الان بچه ام می افته در را باز کن. مرد می خندید و می گفت فقط چاقی. اینقدر داد زدم و به درکوبیدم تا بازش کرد. چشمهایم دنبال ش  بود و می ترسیدم صدایش کنم. دراتوبوسی که او سوارش شده بود باز بود هنوز. من را که دید پیاده شد. محکم گرفتمش و بالاخره یک ماشین برای ما ایستاد. یک پیکان درب و داغان سفید. یک مرد دیگر هم با ما سوار شد. جان نداشتم بگویم دربست گرفته ایم. توی دلم گفتم چه بهتر شک نمی‌کنند. راننده خمار خمار بود، گفت آزادی نمی رود. پرسیدم کجا می روی گفت میدان حر، گفتم باشه برو. فقط می خواستم بروم و فکر می کردم شاید از ترمینال جنوب برویم.
کلاه توسی رنگ ش که دیشب تا موقع خواب سرم بود را دادم بهش که مثلا نشناسندش و خودم، چادر مشکی که نمی دانم چرا سرم بود را سفت گرفته بودم. باید از میدان هفت تیر رد می شدیم. از جلوی مسجد الجواد که روبروی کوچه ما بود و من داشتم از ترس می مردم. ش ساکت ساکت بود. کنار پنجره نشسته بود و چشمهایش را دوخته بود به کف ماشین.
وسط‌های کریم خان توی ترافیک گیر کرده بودیم، یکی در ماشین را باز کرد، پلیس بود، دست ش  را گرفت و گفت کارت شناسایی‌ات را بده. 
چند ثانیه‌ای هر دو گیج بودیم، من داشتم سکته می‌کردم و راه فراری نبود. ش  که کارتش را بیرون آورد و توی چشمان پلیس نگاه کرد، از خواب پریدم....

۱۳۹۱ خرداد ۲۱, یکشنبه

رفتن پیش روانکاو خوبی اش به این است که آدم خودش را بهتر می شناسد. انگار یک اینه می گیرد جلوی چشمانش و چیزهایی را می بیند که قبلا نمی دیده.  دیروز اخر جلسه یک کلمه درباره امید گفت و تمام راه من داشتم به همین یک کلمه فکر می کردم. به اینکه  فقط وقتی دستها را بالا برده ام   و جای زخمم خوب نشده  که "امیدم" را از دست داده ام. برای خودم همیشه عجیب بود من که ان همه روزهای سخت و تاریک را از سر گذراندم، چه شد که یک دفعه آن روزهای اخر دابلین نشستم روی زمین و هنوز جای زخم هایم درد می کند.  تازه دیروز بود که فهمیدم امیدم را از دست داده بودم. مثل وقتی که م را از دست دادم و فهمیدم همه چیز برای همیشه تمام شده و  هیچ کس هم نمی تواند هیچ کاری کند.  به غیر از این دوبار کی بود که زمین نشستم؟ وقتی گیر کرده بودم توی آن راهروی ال شکلی که آخر دنیا بود و می دیدم برای آن همه بدبختی که دورم را گرفته هیچ از دستم برنمی اید. تیر آخرش هم اعدام راحله بود. کشتندش و من دستم به هیچ جا بند نبود و فقط چسبیده بودم به ان لوله داغی که جلوی تلفن ها بود و  ....بقیه اش حتی یادم نمی اید اینقدر 
    .که  تاریک بود. ماجرای  دابلین اما یک مثال نقض بود. مثال نقض اینکه میشه توی اوج ناامیدی  همه چیز عوض بشه و تو  برگردی به زندگی یا زندگی برگرده به تو . که همه چیز مثل مرگ م و اعدام راحله و اون  راهروی ال شکل اخر دنیا نیست. که ادم می تونه اینقدر حالش خوب بشه که بتونه ریزه خرده های زندگی اش را جمع کنه بره پیش روانکاو و  بخواد که همه چیزهایی را که   بقچه کرده بود  و چپونده بود دورترین جای ممکن که ازش فرار کنه را یکی یکی باز کنه. 
الان دو ماه که دارم می رم روانکاوی اما احساس خودم اینه که هی دارم خودم را گرم می کنم و از چیزهای متفرقه می گم که یخم باز بشه برای حرف زدن. می دونم همه اینایی که می پرسه و می گم هم لازمند حتما. اما باز کردن بقچه هایی که هزارتا گره بهشون زدم کار آسانی نیست. از پنج شنبه که یک کم حرفهای عمیق تر زدم، هی برمی گردم به خیلی چیزهایی که دلم نمی خواد بهشون فکر کنم دیگه. بعد از اون مصاحبه دو ساعته هم همین بساط را داشتم. نه که بشه ازشون فرار کرد، اما برای اینکه بتونم پایان نامه را به جایی برسونم و روی کارم تمرکز کنم، نیاز دارم آرام باشم. نیاز دارم فکر کنم که همه زندگی همینه که الان توی لندن دارم تجربه اش می‌کنم. همین زندگی روزمره‌ پر از شادی‌های کوچک و خواستنی. فکر می‌کنم همین فشاری که نوشتن درباره ایران و تحقیق درباره اعدام به من می‌دهد فعلا برای دنیا و آخرتم بس است و سهم غم و نگرانی و خشمم را از کار و پایان نامه‌ام می‌گیرم و جیره روزانه‌ام کاملا پر است. 

پی نوشت: زندگی روزمره‌ای که این روزها دچارش هستم را باید بنویسم. هیچ وقت اینطور از زندگی روزمره و خوشی های کوچک و معمولی‌اش لذت نبرده بودم. این روزها مثل دو تا بچه سرخوش برای روزهامان برنامه می‌ریزیم و هی لی لی کنان داریم زندگی را گز می‌کنیم و هی حواسمان هست که چه راه طولانی را آمده‌ایم که بشود حالا کمی ارامش داشته باشیم و بی‌بهانه بخندیم

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

خوشی سفر برای من از کوله‌پشتی بستن و بساط سفر جمع کردن شروع می‌شود. بچه که بودم شوقش به کتلت‎هایی بود که مامان شب قبلش می‌پخت  که یک وقت غذای وسط راه نخوریم و مسموم نشویم و سفر کوفتمان نشود. آن وقتها که با اتوبوس می رفتیم هی چشم به جاده می دوختیم که کی از شهر بیرون می رویم تا کیف خوراکی‌های مامان بیرون بیاید. بعدها که ماشین خریدم، صدای بلند ترانه‌ای که وسط جاده هوار می‌زد، جایش را داد به ذوق خوراکی‌ و هی خداخدا می کردیم بابا توی مود صدای بلند باشد و هی نگوید کمش کنید دارم رانندگی می‌کنم. شمال که می رفتیم، بهترین جای سفر برای من آن لحظه ای بود که می رسیدیم در خانه مادرجون و آقاجون و من و خواهرم ماشین نایستاده، می پریدیم بیرون، دستمان را می گذاشتیم روی زنگ، اول بوس روی پیشانی را از آقاجون می گرفتیم و بعد خودمان را رها می کردیم توی آغوش بزرگ و جادار مادرجون و می گذاشتیم هرچندتا دلش می خواهد ماچمان کند و هی به گیلکی قربان صدقه مان برود. 
حالا که جای آن سفرهای دست جمعی و سفره های سرتاسری خانه پدری را  سفرهای تنهایی یا دوتایی گرفته، باز هم سفر سفر است و شوق دارد. حتی اگر نه خبری از کتلت های مامان باشد و نه ضبط ماشین باباو غرغرهایش برای صدای بلندش.هربار که سفر می روم خودم را رها می کنم در جایی دیگر و تماشای زندگی دیگران. خیلی هم فرق نمی کند که سفرم به شهری دیگر باشد، کشوری دیگر یا محله ای دیگر. یک کافه جدید که اولین بار پشت میزش می نشینم هم برایم سفر است و مثل آن وقت ها که هوای داستان نویسی داشتم هی از همه چیز نت برمی دارم در ذهنم.
اینجا که هستم آنقدر بزرگ است که هرگوشه شهر سفری باشد برای خودش، اما برای من خیلی هم فرق نمی کند، در شهر فسقل 80 هزار نفری لب اقیانوسم هم که بودم، هی کافه جدید کشف می کردم و کوچه جدید را رج می زدم و خوش بودم برای خودم.
جای دورتر که بروی لذتش بیشتر است البته، ادم احساس می کند دور شده از زندگی روزمره و طول می کشد تا بهش برگردد و هیمن سرذوقش می آورد.
همین که شبها قبل از خواب به خودش می گوید ده روز دیگر یا سه روز دیگر همین وقت زیر آسمان فلان شهر که فلان فرسخ از اینجا دورتراست، می خوابم، تن ادم را پر از خوشی می کند. 

حیرانی