رد شدن و رفتن به محتوای اصلی
خوشی سفر برای من از کوله‌پشتی بستن و بساط سفر جمع کردن شروع می‌شود. بچه که بودم شوقش به کتلت‎هایی بود که مامان شب قبلش می‌پخت  که یک وقت غذای وسط راه نخوریم و مسموم نشویم و سفر کوفتمان نشود. آن وقتها که با اتوبوس می رفتیم هی چشم به جاده می دوختیم که کی از شهر بیرون می رویم تا کیف خوراکی‌های مامان بیرون بیاید. بعدها که ماشین خریدم، صدای بلند ترانه‌ای که وسط جاده هوار می‌زد، جایش را داد به ذوق خوراکی‌ و هی خداخدا می کردیم بابا توی مود صدای بلند باشد و هی نگوید کمش کنید دارم رانندگی می‌کنم. شمال که می رفتیم، بهترین جای سفر برای من آن لحظه ای بود که می رسیدیم در خانه مادرجون و آقاجون و من و خواهرم ماشین نایستاده، می پریدیم بیرون، دستمان را می گذاشتیم روی زنگ، اول بوس روی پیشانی را از آقاجون می گرفتیم و بعد خودمان را رها می کردیم توی آغوش بزرگ و جادار مادرجون و می گذاشتیم هرچندتا دلش می خواهد ماچمان کند و هی به گیلکی قربان صدقه مان برود. 
حالا که جای آن سفرهای دست جمعی و سفره های سرتاسری خانه پدری را  سفرهای تنهایی یا دوتایی گرفته، باز هم سفر سفر است و شوق دارد. حتی اگر نه خبری از کتلت های مامان باشد و نه ضبط ماشین باباو غرغرهایش برای صدای بلندش.هربار که سفر می روم خودم را رها می کنم در جایی دیگر و تماشای زندگی دیگران. خیلی هم فرق نمی کند که سفرم به شهری دیگر باشد، کشوری دیگر یا محله ای دیگر. یک کافه جدید که اولین بار پشت میزش می نشینم هم برایم سفر است و مثل آن وقت ها که هوای داستان نویسی داشتم هی از همه چیز نت برمی دارم در ذهنم.
اینجا که هستم آنقدر بزرگ است که هرگوشه شهر سفری باشد برای خودش، اما برای من خیلی هم فرق نمی کند، در شهر فسقل 80 هزار نفری لب اقیانوسم هم که بودم، هی کافه جدید کشف می کردم و کوچه جدید را رج می زدم و خوش بودم برای خودم.
جای دورتر که بروی لذتش بیشتر است البته، ادم احساس می کند دور شده از زندگی روزمره و طول می کشد تا بهش برگردد و هیمن سرذوقش می آورد.
همین که شبها قبل از خواب به خودش می گوید ده روز دیگر یا سه روز دیگر همین وقت زیر آسمان فلان شهر که فلان فرسخ از اینجا دورتراست، می خوابم، تن ادم را پر از خوشی می کند. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.