رفتن پیش روانکاو خوبی اش به این است که آدم خودش را بهتر می شناسد. انگار یک اینه می گیرد جلوی چشمانش و چیزهایی را می بیند که قبلا نمی دیده.  دیروز اخر جلسه یک کلمه درباره امید گفت و تمام راه من داشتم به همین یک کلمه فکر می کردم. به اینکه  فقط وقتی دستها را بالا برده ام   و جای زخمم خوب نشده  که "امیدم" را از دست داده ام. برای خودم همیشه عجیب بود من که ان همه روزهای سخت و تاریک را از سر گذراندم، چه شد که یک دفعه آن روزهای اخر دابلین نشستم روی زمین و هنوز جای زخم هایم درد می کند.  تازه دیروز بود که فهمیدم امیدم را از دست داده بودم. مثل وقتی که م را از دست دادم و فهمیدم همه چیز برای همیشه تمام شده و  هیچ کس هم نمی تواند هیچ کاری کند.  به غیر از این دوبار کی بود که زمین نشستم؟ وقتی گیر کرده بودم توی آن راهروی ال شکلی که آخر دنیا بود و می دیدم برای آن همه بدبختی که دورم را گرفته هیچ از دستم برنمی اید. تیر آخرش هم اعدام راحله بود. کشتندش و من دستم به هیچ جا بند نبود و فقط چسبیده بودم به ان لوله داغی که جلوی تلفن ها بود و  ....بقیه اش حتی یادم نمی اید اینقدر 
    .که  تاریک بود. ماجرای  دابلین اما یک مثال نقض بود. مثال نقض اینکه میشه توی اوج ناامیدی  همه چیز عوض بشه و تو  برگردی به زندگی یا زندگی برگرده به تو . که همه چیز مثل مرگ م و اعدام راحله و اون  راهروی ال شکل اخر دنیا نیست. که ادم می تونه اینقدر حالش خوب بشه که بتونه ریزه خرده های زندگی اش را جمع کنه بره پیش روانکاو و  بخواد که همه چیزهایی را که   بقچه کرده بود  و چپونده بود دورترین جای ممکن که ازش فرار کنه را یکی یکی باز کنه. 
الان دو ماه که دارم می رم روانکاوی اما احساس خودم اینه که هی دارم خودم را گرم می کنم و از چیزهای متفرقه می گم که یخم باز بشه برای حرف زدن. می دونم همه اینایی که می پرسه و می گم هم لازمند حتما. اما باز کردن بقچه هایی که هزارتا گره بهشون زدم کار آسانی نیست. از پنج شنبه که یک کم حرفهای عمیق تر زدم، هی برمی گردم به خیلی چیزهایی که دلم نمی خواد بهشون فکر کنم دیگه. بعد از اون مصاحبه دو ساعته هم همین بساط را داشتم. نه که بشه ازشون فرار کرد، اما برای اینکه بتونم پایان نامه را به جایی برسونم و روی کارم تمرکز کنم، نیاز دارم آرام باشم. نیاز دارم فکر کنم که همه زندگی همینه که الان توی لندن دارم تجربه اش می‌کنم. همین زندگی روزمره‌ پر از شادی‌های کوچک و خواستنی. فکر می‌کنم همین فشاری که نوشتن درباره ایران و تحقیق درباره اعدام به من می‌دهد فعلا برای دنیا و آخرتم بس است و سهم غم و نگرانی و خشمم را از کار و پایان نامه‌ام می‌گیرم و جیره روزانه‌ام کاملا پر است. 

پی نوشت: زندگی روزمره‌ای که این روزها دچارش هستم را باید بنویسم. هیچ وقت اینطور از زندگی روزمره و خوشی های کوچک و معمولی‌اش لذت نبرده بودم. این روزها مثل دو تا بچه سرخوش برای روزهامان برنامه می‌ریزیم و هی لی لی کنان داریم زندگی را گز می‌کنیم و هی حواسمان هست که چه راه طولانی را آمده‌ایم که بشود حالا کمی ارامش داشته باشیم و بی‌بهانه بخندیم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین