یک دست جام باده و یک دست زلف یار

 هواشناسی گفته بود که باران می بارد، اما خورشید از همان دم سحر که هوا داشت کم کم روشن می شد، آنقدر پرزور بود که خیال آدم به بودنش جمع شود. از وقتی برگشته ام هنوز درس را شروع نکرده ام. یک چند ساعتی نوک زده ام  به کتاب ها و یک کمی هم شواهد  تاریخی جمع کرده ام و همین. آدم از سفر که برمی گردد، برگشتنش فقط به پا نیست. چند روزی طول می کشد تا عادت کند دوباره به جای از صبح تا شب پرسه زدن توی خیابان های زیبا و ولو شدن در کافه های دنج، بنشیند پشت میز کتابخانه و درس بخواند. همین است که این چند روزه هرچه کار کرده ام یا توی کافه بوده یا بساط تشک و پشتی را علم کرده ام توی بالکن و دست به کیبرد شده ام. اینقدر سفر و تاب خوردن وسط دنیایی که انگار هیچ کس هیچ انتظاری از من ندارد جز خوش بودن، بهم مزه داده بود که این مقاله اخری را فقط روی تاب چوبی جلوی یک کافه در همان حالت تلو تلو خوران توانستم بنویسم و امروز هم برای اینکه دوباره بنشینم به نوشتن، میز و صندلی ام را آوردم در بالکن. هوایی شده ام برای خودم و هیچ هم بد نیست.  بالاخره هم درس می خوانم، هم  کار می کنم، چون مجبورم و اصلا قدرت انتخابی ندارم. اما این لحظه های خوشی که یک دست جام باده و یک دست زلف یار هی سوار قطار بشوم و از این شهر به آن شهر بروم و موظف به لذت بردن باشم همیشه پیش نمی اید.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین