پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2012
این نوشته اخر لوا خیلی خوب بود، درست وقتی که می خواستم جل و پلاسم را جمع کنم و برم یه گوشه دیگه برای خودم یادم انداخت که برهنگی زیبا است و من این برهنگی را دوست دارم. سه شنبه پیش که روبروی روانکاوم نشسته بودم داشتم برایش می گفتم تازگی ها قضاوت ادمهای دیگر برایم اهمیت پیدا کرده و خیلی نمی فهمم که چطور اینطور شده ام. من همیشه فقط به درست بودن کاری که می کنم فکر می کردم و حرف مردم عین خیالم هم نبود. حالا اما شده روزهایی که برای حرف مردم حتی گریه کرده ام. گیرم که این "مردم" ادمهای عزیزی بوده اند برایم. اما من که اینطور ادمی نبودم!!! نوشتن این جا و نوشتن از همه چیز - اگر دوباره بتوانم- کمک می کند که مثل همیشه فقط به درست بودن کارم فکر کنم و همین
یک کلمه هم ننوشتم.  نسخه آن لاین کتاب "اعترافات شکنجه شدگان" آبراهامیان را پیدا کردم و از صبح تا همین الان هی خوندم و نت برداشتم. کتابش محشر بود، اطلاعاتش محشرتر. ولی من با این همه دیتا چی کار کنم الان؟ پوشه تزم را که باز می کنم وحشت می کنم اینقدر که نت برداشتم و مقاله ذخیره کردم و دلم می خواد همه شون را بچپونم توی تزم. تا آخر عمرم هم که روی این موضوع کار کنم، تمام نمی شه. امروز هی فکر می کردم تا آخر عمرم  روی همین کار متمرکز می شم و برای خودم ذوق می کردم. بعد یادم می افتاد که سه ماه پیش تصمیم گرفته بودم تزم که تمام شد برم روی یک پروژه دیگه کار کنم و همه جزئیاتش را درآورده بودم. کاش که دو نفر بودم من. یا کاش که این دو تا موضوع این همه از هم دور نبودند و می شد یک طوری بهم دیگه ربطشون بدم. نمی دونم شاید هم سوپرزن شدم و تونستم روی هردوتاش کار کنم. اصلا خوبه که اینجام الان. اگه ایران بودم دو تا موضوع خیلی اساسی دیگه هم داشتم که دوست داشتم عمرم را بذارم سرش و حتما دیونه می شدم تا یکیش را انتخاب کنم.
نامه فرستادم دانشگاه ببینم تا کی وقت دارم تز عزیز را تحویل بدم. با توجه به اینکه دیر شروع کردم انتظار داشتم تا اخر اکتبر وقت داشته باشم اما می گن این مشکل منه که دیر شروع کردم و اخرش هم یک خط نوشتن که حالا بررسی می کنن شاید بشه کمی بیشتر بهم وقت بدن بدون پرداخت شهریه. از اون طرف هیچ ایده ای ندارم که ماه آگوست چقدر باید کار کنم و چقدرش را لندن هستم. من الان تنها چیزی که می دونم اینه که باید تا قبل از اینکه فردا صبح سپیده بزنه، این فصل را برای استاد راهنمام بفرستم و امروز تا الان که ساعت 2 هست فقط دور خودم چرخیدم و دو تا جلسه ان لاین بودم و همین.

تا فردا

نیاز دارم چند وقتی هی خودم را پیگیری کنم و برای خودم ددلاین های کوتاه مدت بگذارم. دارم به ددلاین نهایی‌ام نزدیک و نزدیک‌تر می شوم و جا بمانم همه چیز تمام است. الان سه هفته است که هرهفته می گویم تا یکشنبه این فصل را تمام می کنم و تمام نمی شود. نصفش این است که به خاطر هزار چیز کم کار می کنم و نصفش هم این است که هی مطلب تازه پیدا می کنم و می روم سراغ آنها و  نمی رسم بخش های نصفه و نیمه را تمام کنم. فردا همین موقع باید این فصلی که دستم است را تمام کنم. فقط مانده این بخش فوکوس روی آمار اعدام زنان را تمام کنم و کمی هم درباره نوشیدن الکل و حکم های اعدام مربوط به آن بنویسم. کار تحقیقی اش را کرده ام و فقط باید که بنویسم. اگر فردا این دو تا را تمام کنم. این فصل هم تمام است.  این را که بفرستم می شود روز سه شنبه  24 جولای فصل جدید را شروع کنم. الان فقط لازم دارم که به فصل جدید فکر کنم.
کمرم درد می‌کند. صبح یک تکان ناجور خوردم و تق صدا داد.  دردش را دوست دارم. نه که دوست داشته باشم ها. اما یک درد خفیف غیرجدی است که حواسم را روی بدنم متمرکز کرده. اینجور دردهای آرامی که من را توی تخت نمی اندازند اما بودن آن بخش از بدنم را یادم می آورند و مثل حرکت چیزی توی تنم هستند دوست دارم. من خیلی وقتها یادم می رود بدنم را. انگار بودنش بدیهی و طبیعی است. هم بودنش و هم سالم بودنش. بدیهی نیست اما و فقط "درد" است که این را یادم می آورد.

سکوت

تلویزیون مثل همه صبح های زود روشن است، بدون صدا. با زیرنویس. زن روی کاناپه نارنجی ته اتاق نشسته زل زده به صفحه 32 اینچی روبرویش وچای سرمی‌کشد. قبلن‌ صبح‌ها که بیدار می شد اول دکمه لپ تاپش را می زد و صبحانه نخورده می نشست پای اینکه کی چه گفته و کی کجا رفته و چند نفر فلان جای دنیا مرده اند. حالا تلوزیون را روشن می کند. با صدای خاموش. همین که بداند آدم ها هستند بس است. صدا نمی خواهد.  نه صدای خودش و نه صدای هیچ کس دیگری را.
سه هفته است که ساکت شده. درس خوانده، سینما رفته، خرید کرده، رستوران و کافه رفته، اما حرف نزده است. احساس می‌کند زبانش توی دهنش نمی چرخد. اولین روزش همان دوشنبه‌ای بود که قرار روانکاوش را لغو کرد و برایش اس ام اس فرستاد که امروز نمی‌توانم حرف بزنم. بعد هم تلفنش را خاموش کرد و گذاشت توی کشوی عسلی کنار تختش.  
خیلی وقت بود که نه کسی برایش اس ام اس می فرستاد. نه هیچ ایمیل غیرکاری از کسی داشت، ولی  همه اس ام اس ها و ایمیل‌های رسیده را یکی یکی باز می‌کرد.از اس ام اس های شرکت تلفنش گرفته که مدام می خواستند چند یورو بیشتر بگیرند و یک قابلیت جدید به خطش اضافه کنند تا ایمیل‌هایی …
کار کردن روی اعدام انقدر آزارم می داد که می خواستم درسم را ادامه ندهم یا موضوع تحقیقم را عوض کنم. نمی شد اما حیف بود. حالا یک راه میان بر پیدا کرده ام. روی اسم ها و عددها مکث نمی کنم. تند می گذرم و سریع می روم روی یک سری عدد دیگر. بعد مغزم گیج می شود و نمی فهمد عددها چطور بهم ربط پیدا می کنند. یعنی می فهمدها اما تلاش می کند خودش را به خریت بزند که کار پیش برود.
آدم‌ها گاهی اوقات از خودشان فرار می‌کنند. خیلی آگاهانه یک بخشی از خودشان را انکار می‌کنند که رنج نکشند دیگر. برای من اصلا آسان نبود، به در و دیوار می‌زدم که خودم را نگهدارم. نشد. نتوانستم. زورم نرسید. یک جای کار دیدم داغان داغان شده‌ام و اگر مراقب خودم نباشم همین یک ذره امیدی  و توانی هم که برایم مانده از دست می رود. هیچ کس هم غرق شدنم را نمی دید، خودم بودم و خودم. مثل ذره‌ای که وسط ماه و زمین رها شده. همان روزها بود که خواستم فراموشی بگیرم. فراموش کردنش بیشتر از تمام کردن چندتا رابطه عاشقانه از من انرژی گرفت. می خواستم بند نافم را قطع کنم و نمی شد، خودم هم داشتم می مردم. داشتم می مردم با همه معنایی که این کلمه دارد. چه شد که زنده ماندم؟ خودم هم نمی دانم. اصلا نمی دانم اینی که الان هست و مثلا زنده هست همان ادم قبلی است یا نه؟ انگار که یکی دیگر را نشانم داده اند و من مثل ادمهایی که الزایمر دارند پذیرفته‌امش. می دانم که دارم سوزناک می نویسم. سوزشش برای من خیلی بیشتر از اینها بود. اینقدر زیاد که جای زخمش هیچوقت خوب نشد. امیدم را هم به خوب شدنش از دست دادم و فقط فرار کردم. فرار. امشب بعد…
دلم برای دابلین تنگ شده. برای زندگی کردن در دابلین. آن یک سالی که دابلین بودم هیچ آسان نبود. یک جورهایی از سخت‌ترین روزهای این چند سال بود برای اینکه امیدم را از دست داده بودم. به من ویزای انگلیس نمی دادند و هزارجور بهانه می اورند  ومن از اینکه نتوانم هیچ وقت دوباره با مرد زیر یک سقف زندگی کنم ترسیده بودم. بعد این ترس قاتی ناامیدی شده بود و بلایی سرم اورده بود که هنوز  به تمامی از دستش خلاص نشده‌ام. با همه اینها،  با همه روزهای پر از اشک و ترس و ناامیدی که داشتم، آنجا زندگی می‌کردم. می دانستم وقتی شادم کجا بروم و با کی بروم. وقتی دلم گرفته باید چکار کنم. وقتی ترسیده ام و دلم می خواهد زیر مبل قایم شوم باید به چه کسی زنگ بزنم و ادرس کجا را به تاکسی بدهم. دلم برای دابلین تنگ شده و خیلی هم مطمئن نیستم که سفر چاره دردم باشد. دلم زندگی می‌خواهد.  اینجا خوبم، بعد از مدتها دوباره شادم، می‌خندم، خیلی از اولین‌هایمان را اینجا توی این خانه سر نبش پر از سایه درختهای جورواجور تجربه کرده‌ام اما دلم دوست می‌خواهد. دوستی که با شادی‌اش برقصی. دوستی که بشود ساعت 12 شب بروی خانه اش و بگی من امشب را این…
به یک دلزدگی رسیده‌ام که خوب جنسش را می شناسم. از آنهایی که چاره‌اش فقط رفتن است.قبلا هم تجربه کرده‌ام اینطور دلزدگی و سردی را و تا بساط را جمع نکرده ام برای رفتن، آرام نشده‌ام. این بار کمی بیشتر طول کشید و من هی خوشحال بودم که چه تغییر کرده‌ام و  ایستادن را یاد گرفته ام و خب همه اش الکی بود. هنوز هم شرایط که به وفق مرادم نباشد و زورم به درست کردنش نرسد، زودی بساطم را جمع می کنم که آسمان خدا فراخ است همیشه. نه که صبوری نکرده باشم برای ماندن  و هی راهکار جلوی خودم نگذاشته باشم، اما همه‌اش 50 درصد من بوده و به درد خودم می‌خورد فقط. هنوز مطمئن نیستم تصمیمم درست باشد، اما خب همین ریسک کردن‌ها است که زندگی را جلو می‌برد. خوبی‌اش به این است که کسی اینجا هست که هی سرعت رفتنم را کم کند و خلاصه حواسش به ترمز گرفتن‌های گاه به گاه است که با کله نروم توی دیوار. مثل همیشه برای رفتن ذوق دارم.
حوصله درس و کار ندارم و افتاده ام به وبلاگ خواندن. آن جاهایی که  آدمها درباره خانه پدر و مادرشان می نویسند، درباره چیزهای روزمره ای مثل اینکه روز جمعه رفته اند خانه شان، مثل اینکه موقع ناخوشی مامان شان آمده براشان سوپ پخته، مثل اینکه با خواهرشان رفته اند خرید و گردش، مثل اینکه پدرشان برایشان فلان چیز را خریده،... دلم تکان خورده.  حس اینکه شاید هیچ وقت نشود همین چیزهای خیلی ساده  و معمولی را تجربه کنی، حس عجیب و غریبی است. می دانم که انتخاب از سر اجبار خودم بوده و گله ای نیست اما دلم برای دختر خانه بودن و آن لوس‌بازی‌هایی که فقط بابا و مامان پایه نازکشی‌اش هستند تنگ شده. برای اینکه بیخود بهانه بگیرم و هی به هر سازی که می زنم برقصند. اینجا از پشت دوربین مانیتورهامان نه من می توانم برایشان ساز بزنم و نه آنها می شود که درست و حسابی برقصند برایم.
ساعت یک شب به وقت تهرانه. روی تلفنم شماره مامان افتاده. عجیب نیست که نصف شبی دلش برام تنگ بشه. صدای آرام و زیرش اما کمی عجیبه. نه که نگرانم کنه اما یه چیزی توش هست که مثل همیشه نیست، کمی که حرف می زنه می گه پیش مادر "س" هست. برای همینه که هی مامانجان، مامان جان نمی کنه و قربون صدقه ام نمی ره. روز مادر، دلم می خواست به مادر س زنگ بزنم، نتونستم. رویم نشد، نمی دونستم به مادری که جوانش را از دست داده چی باید بگم. امشب اما به عادت همیشه کلی مسخره بازی دراوردم و خنداندمش و دلم گرفت که نیستم اونجا که حداقل گاهی کمی خنده به دلشون بیارم. از س هم چیزی نگفتم. چی باید می گفتم. هیچ کس با من درباره اش حرف نمی زنه. منم جرات نمی کنم چیزی  بپرسم.  می ترسم بغض کنن، اشکشون را پشت تلفن نبینم. وقتی که نیستم تا اشکشون را پاک کنم، حق ندارم گریه به چشمشون بیارم. سکوت میکنم. چیزی نمی گم و اشکام را برای خلوت خودم نگه می دارم. برای خلوت خود هنوز گیجم که نمی تونه بفهمه چی اتفاقی افتاده. دلم می خواد بدونم چطور با نبودش سر می کنن. جای خالیش را چی کار کردن. چه وقتایی می رن سر خاکش. دلم می خواد درباره اش ب…
تلویزیون مثل همه صبح های زود روشن است، بدون صدا. با زیرنویس. زن روی کاناپه نارنجی ته اتاق نشسته زل زده به صفحه 32 اینچی روبرویش وچای سرمی‌کشد. قبلن‌ صبح‌ها که بیدار می شد اول دکمه لپ تاپش را می زد و صبحانه نخورده می نشست پای اینکه کی چه گفته و کی کجا رفته و چند نفر فلان جای دنیا مرده اند. حالا تلوزیون را روشن می کند. با صدای خاموش. همین که بداند آدم ها هستند بس است. صدا نمی خواهد.  نه صدای خودش و نه صدای هیچ کس دیگری را.
 سه هفته است که ساکت شده. درس خوانده، سینما رفته، خرید کرده، رستوران و کافه رفته، اما حرف نزده است. احساس می کند زبانش توی دهنش نمی چرخد. اولش لجبازی بود . وقت دکتر داشت، برای معده دردی که دوباره عود کرده بود. نرفت. اس ام اس هم نزد که لغوش کند. فقط تلفنش را خاموش کرد و گذاشت توی کشوی عسلی کنار تختش. چهارشنبه بود، همان روزی که همیشه ساعت 10 صبح، بانکش برایش اس ام اس می فرستاد که چقدر پول توی حسابش دارد. صدای صوت بلبلی اس ام اسش را که شنید،هیچ به روی خودش نیاورد. اولین بار بود که اس ام اسش را باز نمی کرد.
خیلی وقت بود که نه کسی برایش اس ام اس می فرستاد. نه هیچ ایمیل غی…
خانم ف برای اینکه بفهمه من چه مرگمه داره زندگیم را شخم می زنه و تازه رسیده به وقتی که 25 سالم بود. نه که شخم زدن هایش بیهوده باشند، اما  ماجرا همان مثلی است که می گه اینقدر صنم دارم که یاسمن توش گم شده. یک دردهایی هست که از زخم گذشته کارشان. خراش می دهند ادم  را و حتی نمیشه که آخ گفت براشون، اینقدر زیادن و طولانی شده اند که حتی دیگه نمی شه ازشون حرف زد و نوشت: لوس میشه. انگار که داری شوآف می کنی.  این روزها به بهمن که فکر می کنم دلم اتش می گیره. نمی تونم خودم را جای ژیلا بگذارم. طاقت خیلی کمتر از این را هم نداشتم. همان چند وقتی که مرد گرفتار بود می خواستم زمین و زمان را بهم بدوزم و زورم نمی رسید و  روانی شده بودم. اینقدر سخت بود که حاضرم خیلی چیزها را از دست بدهم. حتی خودم برگردم زندان اما آن روزها تکرار نشود. حالا بهمن فقط زندان نیست که، جایی است که ژیلا می ترسد نتواند نفس بکشد. خاطره هایم را زیر  و رو می کنم. فقط دوبار بوده که نتوانسته ام نفس بکشم. فقط چند دقیقه بوده و هر دو دفعه اینقدر کولی بازی درآورده ام و داد زده ام و به در کوبیده ام که لای پنجره را باز کرده اند برایم. تابستان …
دکترم می گه حرف زدن همیشه خوبه. من هنوز باهاش هم‌عقیده نیستم. حرف زدن فقط برای مشکلات خیلی بزرگ  که هیچ راه حلی ندارن به کار میاد و مشکلات خیلی کوچکی که با چند دقیقه غر زدن ادم سبک میشه یا حتی یه راهی پیدا می کنه. برای مشکلات معمولی زندگی که نه به اندازه کافی بزرگ هستن که بقیه را تحت تاثیر قرار بده و نه اون قدر کوچک که بتونن ملاط غر زدن های یک چای عصرانه باشن، اما حرف زدن به هیچ دردی نمی خوره. از دست کسی کاری برنمیاد و  ادمی که من باشم (طبیعتا جمع نمی بندم) فقط بقیه را بی خودی درگیر خودش کرده است.