خانم ف برای اینکه بفهمه من چه مرگمه داره زندگیم را شخم می زنه و تازه رسیده به وقتی که 25 سالم بود. نه که شخم زدن هایش بیهوده باشند، اما  ماجرا همان مثلی است که می گه اینقدر صنم دارم که یاسمن توش گم شده.
یک دردهایی هست که از زخم گذشته کارشان. خراش می دهند ادم  را و حتی نمیشه که آخ گفت براشون، اینقدر زیادن و طولانی شده اند که حتی دیگه نمی شه ازشون حرف زد و نوشت: لوس میشه. انگار که داری شوآف می کنی. 
این روزها به بهمن که فکر می کنم دلم اتش می گیره. نمی تونم خودم را جای ژیلا بگذارم. طاقت خیلی کمتر از این را هم نداشتم. همان چند وقتی که مرد گرفتار بود می خواستم زمین و زمان را بهم بدوزم و زورم نمی رسید و  روانی شده بودم. اینقدر سخت بود که حاضرم خیلی چیزها را از دست بدهم. حتی خودم برگردم زندان اما آن روزها تکرار نشود.
حالا بهمن فقط زندان نیست که، جایی است که ژیلا می ترسد نتواند نفس بکشد. خاطره هایم را زیر  و رو می کنم. فقط دوبار بوده که نتوانسته ام نفس بکشم. فقط چند دقیقه بوده و هر دو دفعه اینقدر کولی بازی درآورده ام و داد زده ام و به در کوبیده ام که لای پنجره را باز کرده اند برایم. تابستان هم نبود. زمستان بود.  بهمن چطور تاب می آورد؟؟؟
چند روز است  در سلول شب آخر محکومان به اعدام است؟ من فقط چند دقیقه بودم. رفته بودم راحله را ببینم برای بار آخر، رها شده ام ازش هنوز؟؟؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین