ساعت یک شب به وقت تهرانه. روی تلفنم شماره مامان افتاده. عجیب نیست که نصف شبی دلش برام تنگ بشه. صدای آرام و زیرش اما کمی عجیبه. نه که نگرانم کنه اما یه چیزی توش هست که مثل همیشه نیست، کمی که حرف می زنه می گه پیش مادر "س" هست. برای همینه که هی مامانجان، مامان جان نمی کنه و قربون صدقه ام نمی ره. روز مادر، دلم می خواست به مادر س زنگ بزنم، نتونستم. رویم نشد، نمی دونستم به مادری که جوانش را از دست داده چی باید بگم. امشب اما به عادت همیشه کلی مسخره بازی دراوردم و خنداندمش و دلم گرفت که نیستم اونجا که حداقل گاهی کمی خنده به دلشون بیارم. از س هم چیزی نگفتم. چی باید می گفتم. هیچ کس با من درباره اش حرف نمی زنه. منم جرات نمی کنم چیزی  بپرسم.  می ترسم بغض کنن، اشکشون را پشت تلفن نبینم. وقتی که نیستم تا اشکشون را پاک کنم، حق ندارم گریه به چشمشون بیارم. سکوت میکنم. چیزی نمی گم و اشکام را برای خلوت خودم نگه می دارم. برای خلوت خود هنوز گیجم که نمی تونه بفهمه چی اتفاقی افتاده. دلم می خواد بدونم چطور با نبودش سر می کنن. جای خالیش را چی کار کردن. چه وقتایی می رن سر خاکش. دلم می خواد درباره اش با کسی حرف بزنم و هیچ کس نیست. هیچ کس اینجا نیست که بدونه از دست دادنش برای من چقدر سخت بود. هیچ کس اینجا نیست که بشناسدش و من هی تلاش می کنم که همه چیز را فراموش کنم. همه چیز همه چیز همه چیز را. می دونم آخرش می شم یک زن بدون گذشته، مثل همان زنی که یک بار توی یکی از داستان های نوشین خونده بودم.
با مامان که حرف زدم خوب بودم. صداش مثل همیشه شادم می کنه و هرچی رنگ غم و ترس داره، دود هوا می کنه و می تارونه.  زخمهای دلمه بسته اما گاهی منتظر یک بهانه کوچکن که سر باز کنن دوباره. که دوباره همه اون تصویرهایی که به هزار زحمت تاروندیشون زنده بشن.
به خیال خودت فکر می کنی فرار کردی از همه چیزهایی که آزارت می داد و نمی دونی که راه فراری نیست. تنها راهش همونه که واقعا به معنای فیزیکی اش فراموشی بگیرم.
روزها همه تلاشم را می کنم که شاد باشم، بخندم، بقیه را بخندونم. آرام کنم، خوشحال کنم. خودم را هم همنیطور. هی مراقب خودم هستم و به هر ساز خودم می رقصم.پای کلمه ها و کابوسهایم که وسط میاید خود خودم هستم. بدون همه این تلاش ها برای زندگی کردن.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین