آدم‌ها گاهی اوقات از خودشان فرار می‌کنند. خیلی آگاهانه یک بخشی از خودشان را انکار می‌کنند که رنج نکشند دیگر. برای من اصلا آسان نبود، به در و دیوار می‌زدم که خودم را نگهدارم. نشد. نتوانستم. زورم نرسید. یک جای کار دیدم داغان داغان شده‌ام و اگر مراقب خودم نباشم همین یک ذره امیدی  و توانی هم که برایم مانده از دست می رود. هیچ کس هم غرق شدنم را نمی دید، خودم بودم و خودم. مثل ذره‌ای که وسط ماه و زمین رها شده. همان روزها بود که خواستم فراموشی بگیرم. فراموش کردنش بیشتر از تمام کردن چندتا رابطه عاشقانه از من انرژی گرفت. می خواستم بند نافم را قطع کنم و نمی شد، خودم هم داشتم می مردم. داشتم می مردم با همه معنایی که این کلمه دارد. چه شد که زنده ماندم؟ خودم هم نمی دانم. اصلا نمی دانم اینی که الان هست و مثلا زنده هست همان ادم قبلی است یا نه؟ انگار که یکی دیگر را نشانم داده اند و من مثل ادمهایی که الزایمر دارند پذیرفته‌امش. می دانم که دارم سوزناک می نویسم. سوزشش برای من خیلی بیشتر از اینها بود. اینقدر زیاد که جای زخمش هیچوقت خوب نشد. امیدم را هم به خوب شدنش از دست دادم و فقط فرار کردم. فرار.
امشب بعد از مدتها، مجبور شدم خیلی کوتاه، خیلی سطحی درباره اش حرف بزنم. پاهایم زیر میز داشت می لرزید. کاش دوباره فراموشی بگیرم......
یک روزی، یک روزی که خیلی قوی تر از حالا باشم، باید همه آن روزها را برای خودم بنویسم.

نظرات

Shaharzad گفت…
کمی با این گونه زخم ها آشنایم.. فراموش می شود.. دیر

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین