این نوشته اخر لوا خیلی خوب بود، درست وقتی که می خواستم جل و پلاسم را جمع کنم و برم یه گوشه دیگه برای خودم یادم انداخت که برهنگی زیبا است و من این برهنگی را دوست دارم.
سه شنبه پیش که روبروی روانکاوم نشسته بودم داشتم برایش می گفتم تازگی ها قضاوت ادمهای دیگر برایم اهمیت پیدا کرده و خیلی نمی فهمم که چطور اینطور شده ام. من همیشه فقط به درست بودن کاری که می کنم فکر می کردم و حرف مردم عین خیالم هم نبود. حالا اما شده روزهایی که برای حرف مردم حتی گریه کرده ام. گیرم که این "مردم" ادمهای عزیزی بوده اند برایم. اما من که اینطور ادمی نبودم!!! نوشتن این جا و نوشتن از همه چیز - اگر دوباره بتوانم- کمک می کند که مثل همیشه فقط به درست بودن کارم فکر کنم و همین

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین