به یک دلزدگی رسیده‌ام که خوب جنسش را می شناسم. از آنهایی که چاره‌اش فقط رفتن است.قبلا هم تجربه کرده‌ام اینطور دلزدگی و سردی را و تا بساط را جمع نکرده ام برای رفتن، آرام نشده‌ام. این بار کمی بیشتر طول کشید و من هی خوشحال بودم که چه تغییر کرده‌ام و  ایستادن را یاد گرفته ام و خب همه اش الکی بود. هنوز هم شرایط که به وفق مرادم نباشد و زورم به درست کردنش نرسد، زودی بساطم را جمع می کنم که آسمان خدا فراخ است همیشه. نه که صبوری نکرده باشم برای ماندن  و هی راهکار جلوی خودم نگذاشته باشم، اما همه‌اش 50 درصد من بوده و به درد خودم می‌خورد فقط.
هنوز مطمئن نیستم تصمیمم درست باشد، اما خب همین ریسک کردن‌ها است که زندگی را جلو می‌برد. خوبی‌اش به این است که کسی اینجا هست که هی سرعت رفتنم را کم کند و خلاصه حواسش به ترمز گرفتن‌های گاه به گاه است که با کله نروم توی دیوار.
مثل همیشه برای رفتن ذوق دارم.

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین