پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2012

ریشه‌های بدون رنگ

ددلاینم چهار روز دیگه تمام می شه. تزم اما تمام نشده هنوز. ایمیل زدم دانشگاه، گفتم هم اینکه من دو ماه دیرتر از بقیه شروع کردم و هم کمی حالم خوش نبوده این مدت. گفتن اوکی است فقط یک نامه می تونی بیاری که حالت خوش نبوده؟ به روانکاوم که گفتم، توصیه کرد برم جی پی، اینجا وقتی مستقر می شی باید بری نزدیک ترین مرکز درمانی  ثبت نام کنی و همه امور پزشکی ات را از از اونجا پیگیر کنی. رفتم وقت گرفتم. مترجم هم خواستم. ترسیدم نتونم  کابوس‌ها و ناخوش احوالی‌این دوران را به انگلیسی توضیح بدم. فقط هم ناخوش احوالی روحی نبود. احساس می کردم هرمونهایم هم ایراد پیدا کرده اند و هی بالا و پایین می شوند و حتما یک بخشی اش هم کاملا فیزیکی است. همه چیز اما خیلی بد بود. یک طور عجیب و غریب و لوسی اذیت شدم و الان هم که یادش می افتم دارم ناخودآگاه دندان‌هام را به هم فشار می دم. مهمترین چیزی که تجربه کردم اینه که  هیچ وقت در یک همچین موقعیت هایی سراغ مترجم نمی رم. بودن یک آدم دیگه که درکی از دشواریهای احساسی من نداره، بیشتر اذیتم می کنه. ضمن اینکه خودم هم از پسش برامدم و  واقعا نیازی به مترجم نبود و فقط نشسته بود کا…

از خوشی و ناخوشی

تصویر
از رنج‌ها: کشف جدید من، تقسیم وظایفی هست که بدنم داره. بعد از چند وقت رصد کردن خودم و احوالاتم به این نتیجه رسیده ام که وقتی روزها حالم خوب است، شبها کابوس می بینم و وقتی که روزهای خوبی ندارم، از کابوس هم خبری نیست. یک تقسیم وظیفه خیلی دقیق که بشود کمی نفس بکشم. دو روز پیش به خانم گ گفتم که الان تقریبا سه هفته است که هیچ کابوسی ندیده ام و می خواستم جلسه بعد بگویم که فعلا بی خیال کابوس ها باشیم و یکی دیگر از بقچه های که چپانده بودم گوشه کمد دست بگیریم. بدنم اما آلارم داد که نچ نمی شود. خوبی این رصد کردن خودم در طول هفته و بیانش برای خانم ش در آخر هفته این است که یاد می گیرم چطور با خودم مدارا کنم که بیشتر شاد باشم و کمتر رنج ببرم. مهمتر از ان هم اینکه رنج‌هایم را بقچه نکنم بمانند فقط برای خودم و شبها هیولا شوند. دیروز توی قطار برای ش از ماجرایی گفتم که از دو سال پیش بغض شده بود توی گلویم. باورش نمی شد  آدمهایی آنهمه نزدیک به من چنان کرده باشند و و می‌پرسید چرا هیچ وقت حتی برای او هم تعریفش نکرده ام؟ جوابش ساده بود: نمی توانستم. توانایی بیانش را نداشتم. حالا اما، حداقل اینقدر هی بقچه ها…

دردی که مال تو نیست

از زندان و زنان زندانی که حرف می زنم، همه چیز در مود مسخره بازی و خنده بازار است، به جای بدی اگر برسم ماجرا را قطع می کنم و بدترین ماجراها را با خنده تعریف می کنم.  بعد، تعریف هایم که تمام می شود، همان لحظه ای که همه دارند روده بر می شوند، یکی از زنهایم خجالت می کشد از خنده هایم، آن یکی دیگر که جنس این خنده ها را می شناسد، ترس برش می دارد و هردوتایشان  با هم می‌خواهند که من اصلا چیزی نگویم که کارم به جایی نکشد که فردا صبح، وقتی مستی از سرم پریده و بلبل زبانی یادم رفته، پرت شوم توی آن راهروی ال شکل و بچسبم به آن لوله آب گرم جلوی تلفن های بند و هی مچاله شوم توی خودم و بین خوشحالی برای خود آزادم و غصه برای آن دیگری های هنوز در بند سرگیجه بگیرم.
خیلی وقت بود که وقتی با خودم تنها بودم،همه چیز را انکار می کردم . قصه را طوری ساخته بودم که آن زن 26 ساله  پریشان و ناباور آن روزها من نبودم. بهانه ام این بود که شده ام از آنها که یک روز زندان بوده اند و اندازه ده سال داستان دارند. بهانه خوبی بود و خوب کار می کرد و من از زنی که هرجا می رفت داستان آدمهای پشت دیوار را با خودش می برد، شده بودم زنی ک…

خوبم؟؟

ف ایمیل زده که نگرانم است و پرسیده "خوبم؟". چهار روز پیش ایمیلش را گرفته‌ام و هنوز جواب نداده‌ام. تقصیر خودش است سوال سختی پرسیده و از آن آدم‌هایی هم نیست که بشود برایش نوشت: "خوبم عزیزم. چرا نگران؟ این روزها فقط کمی خسته  و شلوغم" خودم هم می دانم فقط خستگی و شلوغی نیست، ریپ می زنم و بالانس نیستم و توضیحش هم آسان نیست. نه که نخواهم و نتوانم، نمی دانم. باید بنشینم خودم را ببرم زیر ذره بین که بفهمم الان چه جوری ام و حوصله اش را ندارم.  بد هم نیست حالم. یک جور سرخوشی که شبیه مستی است. از آن مستی هایی که ادم در حالت هرچه پیش آید، خوش آید قرار دارد و البته آن یک ذره عقلی که در سرش مانده می داند که این مستی بالاخره می پرد

آدمی که گذاشته رفته

زنگ زدم مامان، سوار آژانس بود از بهشت زهرا برمی‌گشت. تاکسی گرفته بود رفته بود سرخاک پدر و برادرش، راننده تاکسی منتظرش مانده بود که فاتحه‌اش را بخونه و غبارروبی‌اش را بکنه و بعد هم رسونده بودش در خونه. دلم گرفت که تنها رفته بود. اون وقتها که بودم اگر قرار نبود که با بابا یا خاله‌ها بره، من و خواهره یکی‌مون یا دوتامون باهاش می‌رفتیم. پول راننده تاکسی را که داد و رفت توی حیاط، با یک صدای آرام شمرده شمرده، گفت آدم بچه‌هاش که نباشن باید همین‌طوری بره سر خاک دیگه. دلم گرفت. زدم به مسخره بازی. کاش ده تا بچه داشتن که نبود من اصلا به چشمشون نمی امد

...

دیروز هی با خودم فکر می کردم چطوری باید بهش بگم که چی می خواهم؟ نمی خواستم ناراحت بشه یا فکر کنه شرایطش را نمی فهمم و فقط به فکر خودم هستم. کلی برای خودم داد و بیداد کردم. فکر کردم. عصبانی شدم. غر زدم. ولی وقتی دیدمش هیچی نگفتم. نمی دونستم چی باید بگم. چند روز پیش حرف زده بودیم و من راضی شده بودم که  انجامش بدهیم. ولی واقعا حس می کردم از پسش برنمیاییم و دل آشوبه گرفته بودم دوباره. شب که اومد، قبل از اینکه بهش بگم من خیلی خسته ام و فقط هرکاری می خواهی بکنی مسئولیتش با خودت و من کلا آف هستم یه چند وقت. خودش گفت کلی فکر کرده و به همون چیزی رسیده که من بهش فکر می کردم. راضی ام ازش.  وسط این خر تو خر این دو هفته و اون همه بالا و پایین رفتن‌های سینوسی‌مون، هنوز بودن روزهایی که توی اوج هزارتا چیز، زیرچشمی نگاهش می کردم و قند توی دلم آب می شد. 
بعضی وقتها به خودت می ایی و می بینی زندگی ات شبیه فیلم ها شده است و فلان سکانس فلان فیلم شده است، الان زندگی واقعی تو. فقط باید حواسم باشد قرار نیست اخرش شبیه آن فیلم باشد. آخرش را قرار است خودم بنویسم
حس‌های لحظه‌ای. بالا و پایین رفتن‌هایی که فاصله‌شان به ساعت نمی‌کشد. کدامشان واقعی هستند؟  خودخواهی‌ام این روزها پررنگ‌تر از همیشه است. اصلا توان اینکه زیر بار هیچ چیزی بروم ندارم. نه که نخواهم، توانش را ندارم.  اگر به خودم باشد شاید اصلا دلم بخواهد یکی از همان‌هایی باشم که یک کوله پشتی دارند و یک کیسه خواب و هرجا بشود بساطشان را پهن می کنند. یکی از شادها و دلخوش‌هاشان که وسط خیابان نشسته‌اند بستنی‌شان را می‌خورند و کل دنیا به تخم چپشان هم نیست. غمگین نیستم، فقط  این همه بند و بساط و قانونی که زندگی دارد خسته‌ام کرده. بگیر و ببندهای بزرگ هم نه، همین دست و پاگیری‌های کوچکش که هرکاری کنی باید به یک حداقلش تن بدهی.  اینجور وقتها دلم می‌خواهد تنها باشم. تنها تر از همینی که هستم و خوشحال و خوشنودم که نه بچه‌ای دارم و نه سگ و گربه‌ای که مجبور باشم حواسم بهشان باشد. اصلا هر وقت احساساتم قلمبه شده و بچه و سگ و گربه خواسته‌ام یاد همین روزهای خودم افتاده‌ام و بی‌خیالش شده‌ام. دلم می خواهد این روزها همه چیز سرعت داشته باشد که چشم باز کنم و ببینم تمام شده، که ننشسته‌ام به حساب و کتاب و شمردن. دل…
زندگی افتاده توی دور تند دوباره. تا باد چنین بادا
حالم بهتره. روانکاوم می گه آوار هزارتا چیز قدیمی است که یک دفعه خراب می شود روی سرم. از  دفتر روانکاو که بیرون آمدم هنوز خوب نبودم. روی تاب چوبی روبروی کافه کنار مترو که نشستم و یک بستنی پر از کاکائو و خرده بیسکویت که خوردم اما خیلی بهتر شدم. رفته بودم که تا ساعت 11 شب روی تزم کار کنم. حال و هوایش نبود و هوا سرد بود و گرسنه ام بود و دیوار کج بود و از این حرفها. طبیعتا سوار مترو شدم که مثلا در خانه می نشینم و پای درس و ننشستم و حالا قول شرف به خودم داده ام که فردا درس را تمام کنم. حالم هم خوب است خیلی بهتر از تمام یک هفته گذشته و حتی بهتر از عصر. سه گیلاس شراب قرمز و دو ساعت حرف زدن درباره یک زخم قدیمی کار خودش را کرد و سبک شدم. خیلی سبک. شروع که کرد به حرف زدن هیچ آمادگی اش را نداشتم. خواستم بپیچانم و بگویم باشد برای بعد و بروم توی اتاق خواب به هوای لباس عوض کردن. اما نمی شد، گیر افتاده بودم و باید حرف می زدیم و زدیم و خوب هم که شد حرف زدیم. این روزها هم می گذرند. مطمئنم که می گذرند و خوبی اش به این است که حالا خیلی قوی تر از همه روزهایی هستیم که رفته اند.
بعد از یک هفته تمام افسردگی نیمه شدید و دیالوگ‌های تمام نشدنی با خودم، امروز می توانم با دو ثانیه مکث بگویم که خوبم. صبح سر صبحانه با هم حرف زدیم، تمام دیشب را به چیزی فکر کرده بود که من یک هفته است مدام با خودم تکرارش می کنم . طبیعتا دل به دلش دادم و حالا آرامم. یک آرامش زیرپوستی به اضافه خیلی اشتیاق و هیجان به اضافه کمی ترس که البته همه شان طبیعی هستند. حالا به آن مرحله ای رسیده ام که فکر کنم در دو تا سه ماه آینده  باید فقط و فقط و فقط به پایان نامه فکر کنم و حواسم هم باشد که کار روتینم را تا همین حد نم نمک دو ماه گذشته پیش ببرم. 
یک روزهایی هست که دست بند دلفینی که بابا برام خریده دستم می کنم، شال رنگارنگی که مامان بافته را می اندازام روی دوشم،  دستبندی که خواهره فرستاده  می بندم و قلبی که پروین روز اخری بهم داد را می اندازم گردنم، تا موقع راه رفتن لق نخورم
توانایی این را دارم که زندگیم را جمع کنم توی یک چمدان 20 کیلویی و این خیلی خوبه به غیر از لباس‌ها و پنج جفت کفش و پنج تا کیف و 10 تا کتاب و صندوقچه گردنبند  وگوشواره‌هام که بیشترشان یادگاری از خودم و دیگرانند، تنها چیزهایی که دلم می خواهد در چمدانم باشند، رومیزی اصفهان مامان، مجسمه های کوچک خواهرم، کوسنها و رومیزی هایی که از جمعه بازار تهران برایم خریده، جا شمعی های کریستالی که ماریا موقع امدن بهم داد، قاب چوبی پروین که همه این چهار سال همه جا روی دیوار اتاقم بوده،یک سری کارت های کاغذی، آلبوم عکسی که از ایران با خودم آوردم، چند تا سی دی عکس و فیلم  از مامان بابا  هستند که همه شان توی کوله لپ تاپم جا می شوند. دلم می خواهد این گلدان کوچکی که یک سال است با همه بی مهری ها و بی توجهی های من تاب آورده و هرچند وقت یک بار گل های صورتی می دهد را هم ببرم، اما از اینکه خاک دامنگیرم کند می ترسم، فرقی نمی کند خاک کجا باشد، دو کف دست خاک گلدانی هم شاید بتواند روزی پاهایم را سست کند.
عروسک کلاه قرمزی را هم می گذارم توی چمدانم که فکر نکند به خاطر دست شکسته اش دوستش ندارم :) هدیه تولد 30 سالگی ام است…
دیشب خواب  خانم س را دیدم. همانی که همیشه بود، با همان آرامش مثال زدنی‌اش. او هنوز همان جا بود و من هم همین جا، اما نمی دانستم چطور کنارش بودم و با هم حرف می زدیم. قبلش رفته بودم دیدن پسر پنج ساله اش داشتم برایش تعریف می کردم که چطور اولش با من غریبی می کرد و بعد کم کم دوست شدیم و  راهم داد به بازی اش و گذاشت که با هم لگو درست کنیم. خانم س مثل همانی که بود، مثل مادری که چند سال است بازی کردن پسر کوچکش را ندیده، با دقت گوش می داد و رفتار پسرکش را آنالیز می کرد و یک جاهایی می گفت که چقدر عوض شده فلان واکنشش، قبل‌تر ها اینطور نبود. بعد برایش از دخترکش گفتم و چشمهایش می درخشید. چشمهایش می درخشید و لبخند می زد و می گفت همیشه همینطور بوده. خیلی با هم حرف زدیم. نشسته بودیم روی یک نمیکت چوبی بیرون یک ساختمان سیمانی و دستم توی دستانش بود.  بعد یک جایی قبل تر یا بعدتر از آن، دوباره همان خواب قدیمی را دیدم. همان صحنه قدیمی ، ده بار بیشتر تکرار شده که  خیلی اتفاقی یک جایی می بینمش، گیج و یخ کرده میخکوب می شوم که چه واکنشی باید داشته باشم، می آید جلو، خیلی آرام آرام. اول دستم را می گیرد. بعد به چ…