توانایی این را دارم که زندگیم را جمع کنم توی یک چمدان 20 کیلویی و این خیلی خوبه
به غیر از لباس‌ها و پنج جفت کفش و پنج تا کیف و 10 تا کتاب و صندوقچه گردنبند  وگوشواره‌هام که بیشترشان یادگاری از خودم و دیگرانند، تنها چیزهایی که دلم می خواهد در چمدانم باشند، رومیزی اصفهان مامان، مجسمه های کوچک خواهرم، کوسنها و رومیزی هایی که از جمعه بازار تهران برایم خریده، جا شمعی های کریستالی که ماریا موقع امدن بهم داد، قاب چوبی پروین که همه این چهار سال همه جا روی دیوار اتاقم بوده،یک سری کارت های کاغذی، آلبوم عکسی که از ایران با خودم آوردم، چند تا سی دی عکس و فیلم  از مامان بابا  هستند که همه شان توی کوله لپ تاپم جا می شوند. دلم می خواهد این گلدان کوچکی که یک سال است با همه بی مهری ها و بی توجهی های من تاب آورده و هرچند وقت یک بار گل های صورتی می دهد را هم ببرم، اما از اینکه خاک دامنگیرم کند می ترسم، فرقی نمی کند خاک کجا باشد، دو کف دست خاک گلدانی هم شاید بتواند روزی پاهایم را سست کند.
عروسک کلاه قرمزی را هم می گذارم توی چمدانم که فکر نکند به خاطر دست شکسته اش دوستش ندارم :)
هدیه تولد 30 سالگی ام است،تا یادم باشد که دنیا را خیلی جدی نگیرم و هروقت دلم گرفت اسمش را توی یوتوپ سرچ کنم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین