دیشب خواب  خانم س را دیدم. همانی که همیشه بود، با همان آرامش مثال زدنی‌اش. او هنوز همان جا بود و من هم همین جا، اما نمی دانستم چطور کنارش بودم و با هم حرف می زدیم. قبلش رفته بودم دیدن پسر پنج ساله اش داشتم برایش تعریف می کردم که چطور اولش با من غریبی می کرد و بعد کم کم دوست شدیم و  راهم داد به بازی اش و گذاشت که با هم لگو درست کنیم. خانم س مثل همانی که بود، مثل مادری که چند سال است بازی کردن پسر کوچکش را ندیده، با دقت گوش می داد و رفتار پسرکش را آنالیز می کرد و یک جاهایی می گفت که چقدر عوض شده فلان واکنشش، قبل‌تر ها اینطور نبود. بعد برایش از دخترکش گفتم و چشمهایش می درخشید. چشمهایش می درخشید و لبخند می زد و می گفت همیشه همینطور بوده.
خیلی با هم حرف زدیم. نشسته بودیم روی یک نمیکت چوبی بیرون یک ساختمان سیمانی و دستم توی دستانش بود. 
بعد یک جایی قبل تر یا بعدتر از آن، دوباره همان خواب قدیمی را دیدم. همان صحنه قدیمی ، ده بار بیشتر تکرار شده که  خیلی اتفاقی یک جایی می بینمش، گیج و یخ کرده میخکوب می شوم که چه واکنشی باید داشته باشم، می آید جلو، خیلی آرام آرام. اول دستم را می گیرد. بعد به چشمهایم نگاه می کند و بعد همدیگر را در آغوش می کشیم. رویایش هم خوب است، خیلی خوب. اما هنوز بیدار نشده می دانم که فقط یک خیال است و حالا حتی به اینکه روزی با هم چشم در چشم شویم هم نمی توانم فکر کنم.....
باید همه چیز را بقچه کنم، بیاندازم ته کمد و قفلش کنم. به خانم ش هم چیزی نمی گویم. نمی گویم که همه چیز مثل شال مادام در یکی از داستان های رضا قاسمی شده که تو از آن طرف می بافی  و من از این طرف می شکافم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین